eitaa logo
اَمـانــہ .
523 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
تآ آخرین قطره خون که سهل است من تآ آخرین نفس پآیت میمآنم وطنم!🇮🇷
إِنَّا نَرْغَبُ إِلَيْكَ به سوى تو مشتاقيم‌ ..
_
اَمـانــہ .
_
از تو چه پنهون ؟ خیلی دلم برات تنــــگ شده. از خیلی هم بیشتر تر 💔 ؛
اَمـانــہ .
_
گفت : - چه حرفی میخای بزنی به رهبر شهیدت ؟! با چونه ای لرزان با چشمی پر از اشک پاسخ داد : + دلم برات تنگ شده .💔 و خیلی سخت است این جمله ..
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دیدم چه‌کسانی تاوانش را دادند❤️‍🩹(: .
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تیـکه‌های آقـای سـخنگـومـون 🤌🏻🕶
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part493 دو سه دقیقه بعد جواب داد که تو راهه ، گوشیمُ ر
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم و گـاهی بـا بودن یـک نـفـر تمـامی غـم و غصـه‌هایت از بـین میـرود ، چـون او هـست :) •••• بعد از ناهار دوتایی رفتیم توی اتاق من که بلاخره بعد از چند هفته صحبت کنیم .. داوود زودتر رفته بود و منم با سینی چایی و میوه چند دقیقه بعد وارد اتاق شدم ! درُ که باز کردم قاب عکسمونو توی دستش گرفته بود و لبخند میزد ، متوجه حضور من شد که قابُ روی میز گذاشت جلو اومد و میوه هارو از من گرفت و آروم روی زمین نشست و به تخت تکیه داد! چایی رو روی زمین گذاشتم و آروم نشستم .. دوست داشتم فقط نگاهش کنم ، نگاهش کنم و با همین نگاه کردن دلتنگی هامو برطرف کنم .. خیلی منتظر این روزا بودم ، روزایی که بدون ترس بتونم نگاهش کنم ، بدون ترس باهاش حرف بزنم ..‌ بدون ترس به اتاقم بیاد .. با صدا زدنای داوود به خودم اومدم و فهمیدم چند دقیقه‌ای میشه که همینطور بهش خیره شدم ! خنده‌ای کردم و سرمُ پایین انداختم .. +به چی فکر می‌کنی ؟ _هیچی داشتم از تصوراتی که قبلاً داشتم ولی الان به واقعیت تبدیل شده لذت می‌بردم.. با حالتی که میخواست مسخره کنه گفت : +عه‌عه‌ دختره‌ی چشم سفید تو به پسرِ مردم فکر میکردی ؟ از حالتش و حرفش خندم گرفت اما چیزی نگفتم ، همین که الان باهم بودیم برای من از همه چیز مهم‌تر بود :) مدت زمان صیغه‌نامه تا ماه بعد بود و باید بعد از اون تاریخی رو برای عقد تعیین میکردیم! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part494 و گـاهی بـا بودن یـک نـفـر تمـامی غـم و غصـه‌ه
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم داوود همینطور که میوه پوست میگرفت گفت : +خب بگو ببینم تو این مدت که آقاتون نبود چیکار کردی ؟ _هیچی کلی پژوه درسی داشتم که تازه تموم شدن و فقط فردا ارائه دارم .. +افرین خانوم دکتر من .. یادمه همیشه از بچگی به پزشکی علاقه داشتم و همه میدونستن من یه روزی همین رشته رو انتخاب میکنم .. _دو سه روز اینجا میمونی ؟ سیبُ توی چاقو زد و به سمتم گرفت و گفت : +تا کی دوست داری بمونم ؟ من که دوست داشتم بیشتر پیشم باشه اما میدونستم باید زود برگرده و نمی‌خواستم من مانع‌ش بشم ، مکثی کردم و گفتم : +فعلا بمون باشه ؟ دستش ُ روی چشمش گذاشت و گفت : _هرچی تو بگی .. <سه ماه بعد ، به وقت عقد > <زهرا> مأموریت مهدی اینا به دلایلی که نمی‌دونستم عقب افتاده بود و تا خودِ امروز نرفته بودن .. هرچی به ماه های آخر نزدیک میشدم حواسمُ باید بیشتر میکردم ، از صبح کلی میز و صندلی برای عقد داوود اینا رسیده بود.. خوشحال بودم ، خوشحال از اینکه بلاخره قرار شد قبل رفتن عقد کنن ! دست به کمر توی حیاط وایساده بودم و نظاره گر کارا بودم ، با اینکه شرایطم سخت تر شده بود اما امشب برام مهم بود .. مهدی و سبحان هم که همش درحال رفت و آمد بودن که برای پذیرایی و شام چیزی کم نباشه .. به درخواست خود داوود و فاطمه توی خونه مراسم عقد ُ گرفتیم و چون خونه ما بزرگتر بود همینجا هم قرار بود جشنُ بگیریم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________