اَمـانــہ .
_
از تو چه پنهون ؟ خیلی دلم
برات تنــــگ شده.
از خیلی هم بیشتر تر 💔 ؛
#حضرتآقا
اَمـانــہ .
_
گفت :
- چه حرفی میخای بزنی به رهبر
شهیدت ؟!
با چونه ای لرزان با چشمی پر از
اشک پاسخ داد :
+ دلم برات تنگ شده .💔
و خیلی سخت است این جمله ..
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دیدم چهکسانی تاوانش را دادند❤️🩹(: .
#شهیدانه
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part493 دو سه دقیقه بعد جواب داد که تو راهه ، گوشیمُ ر
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part494
و گـاهی بـا بودن یـک نـفـر تمـامی غـم و
غصـههایت از بـین میـرود ، چـون او هـست :)
••••
بعد از ناهار دوتایی رفتیم توی اتاق من که
بلاخره بعد از چند هفته صحبت کنیم ..
داوود زودتر رفته بود و منم با سینی چایی و
میوه چند دقیقه بعد وارد اتاق شدم !
درُ که باز کردم قاب عکسمونو توی دستش
گرفته بود و لبخند میزد ، متوجه حضور من
شد که قابُ روی میز گذاشت جلو اومد و میوه
هارو از من گرفت و آروم روی زمین نشست و
به تخت تکیه داد!
چایی رو روی زمین گذاشتم و آروم نشستم ..
دوست داشتم فقط نگاهش کنم ، نگاهش
کنم و با همین نگاه کردن دلتنگی هامو برطرف کنم ..
خیلی منتظر این روزا بودم ، روزایی که بدون
ترس بتونم نگاهش کنم ، بدون ترس باهاش
حرف بزنم .. بدون ترس به اتاقم بیاد ..
با صدا زدنای داوود به خودم اومدم و فهمیدم چند دقیقهای میشه که همینطور بهش خیره شدم !
خندهای کردم و سرمُ پایین انداختم ..
+به چی فکر میکنی ؟
_هیچی داشتم از تصوراتی که قبلاً داشتم ولی
الان به واقعیت تبدیل شده لذت میبردم..
با حالتی که میخواست مسخره کنه گفت :
+عهعه دخترهی چشم سفید تو به پسرِ
مردم فکر میکردی ؟
از حالتش و حرفش خندم گرفت اما چیزی
نگفتم ، همین که الان باهم بودیم برای من از
همه چیز مهمتر بود :)
مدت زمان صیغهنامه تا ماه بعد بود و باید بعد
از اون تاریخی رو برای عقد تعیین میکردیم!
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part494 و گـاهی بـا بودن یـک نـفـر تمـامی غـم و غصـهه
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part495
داوود همینطور که میوه پوست میگرفت گفت :
+خب بگو ببینم تو این مدت که آقاتون
نبود چیکار کردی ؟
_هیچی کلی پژوه درسی داشتم که تازه تموم
شدن و فقط فردا ارائه دارم ..
+افرین خانوم دکتر من ..
یادمه همیشه از بچگی به پزشکی علاقه
داشتم و همه میدونستن من یه روزی همین
رشته رو انتخاب میکنم ..
_دو سه روز اینجا میمونی ؟
سیبُ توی چاقو زد و به سمتم گرفت و گفت :
+تا کی دوست داری بمونم ؟
من که دوست داشتم بیشتر پیشم باشه اما
میدونستم باید زود برگرده و نمیخواستم من
مانعش بشم ، مکثی کردم و گفتم :
+فعلا بمون باشه ؟
دستش ُ روی چشمش گذاشت و گفت :
_هرچی تو بگی ..
<سه ماه بعد ، به وقت عقد >
<زهرا>
مأموریت مهدی اینا به دلایلی که نمیدونستم
عقب افتاده بود و تا خودِ امروز نرفته بودن ..
هرچی به ماه های آخر نزدیک میشدم حواسمُ باید بیشتر میکردم ، از صبح کلی میز و
صندلی برای عقد داوود اینا رسیده بود..
خوشحال بودم ، خوشحال از اینکه بلاخره قرار
شد قبل رفتن عقد کنن !
دست به کمر توی حیاط وایساده بودم و نظاره
گر کارا بودم ، با اینکه شرایطم سخت تر شده
بود اما امشب برام مهم بود ..
مهدی و سبحان هم که همش درحال رفت و
آمد بودن که برای پذیرایی و شام چیزی کم نباشه ..
به درخواست خود داوود و فاطمه توی خونه
مراسم عقد ُ گرفتیم و چون خونه ما بزرگتر بود
همینجا هم قرار بود جشنُ بگیریم ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________