5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
متی ترا انا و نراك؟....
و قد نشرت لواء النصر تری :)❤️🩹
#اللهمعجللولیکالفرج
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بغلم کن ..
یه آدم ِغمگین خستم ❤️🩹 ( :
#امامرضا
اَمـانــہ .
🕶
زادهی کوروش ، شیعهی علی ،
ترکیبِ تاریخ و ایمان . .
تلاش بیهوده نکنید😉🇮🇷
#ایرانمن
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part532 < زهرا > اول به سمت اتاقم رفتم و وسایلامُ چیدم
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part533
با اومدن ِ فاطمه ، گل از گل داوود شکفت و با
لبخندی کنارش نشسته بود و حرف میزدن..
درکش میکردم ، تو دوران عقد خودم وقتی
مهدیُ بعد چند روز میدیدم انگار دنیا رو بهم
میدادن و هر لحظه دوست داشتم زودتر
بریم سر خونه و زندگیمون!
اما انتخاب داوود اینا این بود که یکی دوسال
عقد بمونن تا شرایط عروسی رو داشته باشن ،
این انتخاب دوتاشون بود و کل خانواده به
تصمیمشون احترام گذاشتیم ..
مامان و خاله بساط ناهارُ آماده کردن و بقیه
هم رفتن که کمک کنن ، منم همینطور که
روی مبل نشسته بودم مشغول به تماشای
شوخیهای داوود و جمع شدم ..
برام عجیب چرا تو جمع خانوادگی خودم بازهم
احساس تنهایی میکردم و دوست داشتم
مهدی کنارم بود !
••••
بعد از ناهار همگی رفتن و فقط ما موندیم
و خاله و فاطمه ، به خاطر شرایطم زیاد
نمیتونستم نشسته باشم و برای همین
به مامان گفتم و به سمت اتاقم رفتم ..
قبل از اینکه روی تخت دراز بشم ، به سمت
قفسه کتاب ها رفتم !
کتابهایی که برای دوران نوجوانی و
دانشجویی بود و همشون همینجا مونده بودن..
یکیشون ُ برداشتم و به سمت تخت رفتم ..
همینکه دراز کشیدم صدای تقه در اومد و
فاطمه داخل شد !
لبخندی زد و روی تخت زهره نشست ..
_چیشد اومدی بالا ؟
+گفتم تو تنهایی بیام پیشت ..
نیم خیز شدم و روی تخت نشستم :
_خوب کردی
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part533 با اومدن ِ فاطمه ، گل از گل داوود شکفت و با لب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part534
نگاهی به فضای اتاق کرد و گفت :
+خیلی خوبه خالهاینا اتاقتونُ دست نزدن
سری تکون دادم و گفتم:
_مامان همیشه میگفت اتاقها بعد از رفتن
شما برای بچههاتونه ، پس یعنی هیچوقت
تغییری نمیکنه ..
+چه قشنگ :)
میدونستم میخواد حرفی بزنه ولی فعلا
چیزی نمیگفت ، نگاهی بهش کردم و گفتم :
_چیشده ؟
از حالت صورتش مشخص بود جا خورد و
آروم خندید ..
+خیلی باهوشی زهرا !
+میگم .. داوود هم قراره بره همین ماموریت ؟
_آره ، همشون قراره برن ..
نگاهش از حالت عادی کمی به حالت
استرس تغییر کرد و بعد گفت :
+نگرانم زهرا ، چرا همه قراره برن؟ دفعه های
قبلی اینطور نبود ..
لبخندی زدم تا استرسش کم بشه و گفتم :
_ببین فاطمه .. باید به اینطور اوضاع عادت
کنی ، کار مهدیاینا غیرقابل پیشبینیه ..
بعضی وقتا یه سری شرایط پیش میاد که تو
مجبوری خودتُ همراهش کنی !
_میبینی که ؟ من الان باردارم و فقط یکماه
دیگه دارم ، اما مهدی رفت مأموریت..
من نمیخوام و نمیتونم جلوی رفتنشُ بگیرم ،
پس سعی میکنم همراهیش کنم تا حداقل
با تمرکز بیشتری کارش ُ انجام بده !
کمی مکث کردم و گفتم :
_تنها کاری که میتونیم کنیم اینه که براشون
دعا کنیم و صبوری :)
انگار با حرفام آرومتر شده بود و شدت نگرانی
که توی چشماش داشت کمتر شد ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________