eitaa logo
اَمـانــہ .
531 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.9هزار ویدیو
5 فایل
بسم رب خالق جهانیان . از تـبار لـرهـای غـیور🕶️ گر چھ آشوبم ، ولـی آرامش جـٰانی مرا ³¹³:) کپی‌از‌پست‌ها‌موردی‌نداره اما‌رگباری‌نباشه. حواست باشه که کپی‌از‌روزمرگی‌ها‌و‌رمان‌حرامه:) کپی از رمان پیگرد قانونی دارد 🤌🏻☕
مشاهده در ایتا
دانلود
تو این هیاهوی دنیا تنها مهدی فاطمه هست که علاج درد هامونه.. زندگیم فدات آقای مهربونم:)
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبی‌درخواب‌میدیدم‌که‌من‌هم، زائرت هستم . .
اَمـانــہ .
شبی‌درخواب‌میدیدم‌که‌من‌هم، زائرت هستم . . #امام‌حسین
هیچوقت اون شبی که خواب زیارت دیدم یادم نمیره ، چقدر حس قشنگی بود برام :) و ای کاش تبدیل به واقعیت بشه . .🥲
_
پدرصورت‌پسـرش‌رابوسیدوگفت: تاڪی‌میخواۍ‌برۍ‌جبھہ؟ پسـرباخنده‌گفت: قول‌میدهم‌دفعہ‌ۍآخرم‌باشہ پدر:قول‌دادیـٰا .. وپسرش سرقولـش جـٰان داد💔:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part544 جلوی در اتاق عمل بودم ، ثانیه به ثانیه استرس و
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم +حین عمل بیمار متاسفانه دچار ایست قلبی شدن اما بعد از شوک تونستیم دوباره ضربان رو به حالت قبل برگردونیم ! +شدت جراحات زیاد بود و آسیب هایی به ناحیه پا و شکم وارد شده ، فعلا تحت نظر ما هستن تا ببینم چی میشه .. اسم ایست قلبی رو که آورد بدنم سست شد ، دیگه نباید مهدی می‌رفت .. من نمی‌تونستم این همه غمُ تحمل کنم ! هنوزم نمی‌دونستم باید چطور تو صورت نگین نگاه کنم ، اگر بلایی سر مهدی میومد دیگه اصلا نمی‌تونستم چیزی به زهرا بگم .. همه چیز بهم ریخته بود ! مهدی رو از اتاق بیرون آوردن که بالای سرش رفتم ، روی صورتش زخم‌هایی دیده میشد و رنگ چهرش پریده بود .. پیشونیشُ بوسیدم و بعد بردنش ، سبحان پا به پای پرستارها دنبالش رفت ! روی صندلی نشستم و دستم ُ توی جیبم بردم .. انگشتر و قرآن محمد توی دستم گرفتم ! چشمام پر از اشک شد ، خـ*ونش هنوز به انگشتر بود .. از همه چیز و همه کس فراری بودم .. نمیتونستم تو چشمای نگین نگاه کنم و تا اسم برگشتن میومد حالم بد میشد ! چند روزی هم بود که از ما خبر نداشتن ، اما بلاخره چی ؟ باید برمیگشتیم و فقط منتظر بودم مهدی سرپا بشه .. <زهرا > از دیروز دلشوره بدی داشتم ، همش توی خونه راه میرفتم .. سه روزی میشد که از مهدی اینا خبر نداشتیم چون گفته بودن عملیات شروع شده ! کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part545 +حین عمل بیمار متاسفانه دچار ایست قلبی شدن اما
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم چندباری شماره مهدیُ گرفتم که خاموش بود ! نمی‌دونم چرا همش یه استرسی تو وجودم بود ، به اجبار مامان به اتاق رفتم که بخوابم .. خودم ُ قانع میکردم که سرشون شلوغه ! •••• با تکون دادنای یه نفر جیغ بلندی کشیدم و روی تخت نشستم . . کابوس دیدم و قلبم محکم میکوبید ، دستم ُ روی قلبم گذاشتم و نفس نفس میزدم ! مامان و بابا ‌و زهره با نگرانی بهم نگاه میکردن که زهره لیوان آبی به دستم داد .. سریع خوردمش اما بازم تمام بدنم از ترس می‌لرزید ، مطمئن بودم اتفاقی افتاده! به زهره نگاه کردم و با بغض گفتم : +گوشیم ُ بیار .. بدون حرفی سریع برام آوردش و شماره مهدی رو گرفتم ، جواب نمی‌داد ! هنوز هم خاموش بود ! شماره داداش محمد ُ گرفتم که اونم خاموش بود.. دلهره عجیبی داشتم ، میترسیدم ! شماره داوود ُ گرفتم که بوق خورد .. زیرلب میگفتم جواب بده توروخدا که مامان نگران کنارم نشست و دستش ُ روی دستم گذاشت ! حدود چند بوق که خورد جواب داد .. بلند شدم و با گریه گفتم : _داوود خوبی ؟ گریه دست خودم نبود ، ترس کرده بودم ! +چیشده زهرا ، حالت خوبه ؟ _حالتون خوبه ؟ چرا محمد و مهدی جواب نمیدن؟ مکثی کرد که گفت : +خوبیم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part546 چندباری شماره مهدیُ گرفتم که خاموش بود ! نمی‌دو
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم همین ؟ فقط خوبیم ؟ بعد چند روز بی‌خبری تنها چیزی که گفت همین بود ! _داوود راستشُ بگو چیزی شده ؟ +نه چند روز دیگه برمیگردیم ، باید برم فعلا و قطع کرد ، حرفای داوود برام عادی نبود .. باعث شده بود بیشتر نگران بشم ! گوشی ُ روی میز گذاشتم بابا جلو اومد و گفت : +چیزی شده دخترم ؟ میخوای بریم دکتر ؟ _نه ..خوبم .. خوب نبودم و تمام مغزم درگیر بود .. +چیزی خواستی مارو صدا کن ! و به مامان اشاره کرد که برن بیرون .. مامان سرم ُ بوسید و بعد از اتاق بیرون رفتن ! زهره روی تختش نشست و گفت : +چه خوابی دیدی؟ نمی‌خواستم یادآوریش کنم و توضیحش بدم و روی تخت دراز شدم .. به سقف خیره شدم و نفس عمیقی کشیدم! _زهره من مطمئنم یه چیزی شده ! دلشوره عجیبی به جونم افتاده بود .. زهره رو نگران کرده بودم ، روی تخت نشسته بود و همش با خودش چیزی میگفت ! نگران بودم ، نگران محمد و مهدی .. فقط گوشی این دوتا خاموش بود ! به همه چیز مشکوک بودم ، میدونستم چیزی شده و داوود به خاطر من حرفی نزد .. اما همین بی خبری بیشترین استرس ُ بهم وارد میکرد و باعث میشد فکر و خیال کنم ! امیدوارم بودم فکرام درست نباشه ، چشمام ُ بستم و سعی کردم بخوابم .. میدونستم خوابم عمیق نمیشه اما بازم برای استراحت خوب بود ! نگران بچه‌هام بودم .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________
اَمـانــہ .
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم #رمان‌عشق‌در‌یک‌نگاه #part547 همین ؟ فقط خوبیم ؟ بعد چند روز بی‌خبری تنها چیز
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم <داوود > میدونستم زهرا زنگ میزنه اما سریع صحبت ُ تموم کردم و اگه ادامه میدادم یه چیزی لو می‌رفت! بعد از صحبت با دکتر مهدی ازش اجازه گرفتم که برم تو اتاقش ، لباس بهم دادن که برای رعایت بهداشت و دوری از عفونت بپوشم و بعد برم داخل .. با قدم های سنگینی به سمت اتاق مراقبت های ویژه رفتم ! وارد که شدم همه چیز دوباره جلوی چشمام اومد .. لحظه انـف*جار ، پیدا شدن محمد ، همه و همه .. کنار تختش نشستم و بهش نگاه کردم ! راه تنفسی‌ش وابسته به لوله تراشه دهنش بود .. دیدنش تو این وضعیت برام سخت بود ! صدای دستگاه‌ها اذیتم میکرد ، دستگاه های زیادی بهش وصل بود و دکتر بهم گفته بود که شدت جراحتش خیلی زیاد بوده .. امیدوار بودم بتونه قوی بمونه و حالش خوب میشه ! احساس تنهایی میکردم ، سرم ُ روی دستش گذاشتم و گفتم : _خواهشا تو دیگه تنهام نزار .. _من خیلی شکستم ، نمیتونم ادامه بدم ! بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ، سبحان بیرون منتظر من بود که وقتی رفتم گفت : +حالش خوبه ؟ _شاید .. دستم ُ روی چشمام گذاشتم و فشار دادم ! از شدت سردرد ، چشمام درد میکرد.. +آقای احمدی زنگ زد ، گفت میخواد باهات صحبت کنه _فعلا نمیتونم ، من میرم بیرون یکم دور بزنم _اگه از خونه زنگ زدن جواب نده ! خواستم به سمت بیرون بدم بردارم که گفت: +نگران میشن داوود _به خودم زنگ بزنن بهتره .. کپی:ممنوع.راضی‌نیستم نویسنده:Mobina³¹³ ____🫀____________