زیرِایوانِنجف ، امنیتمتأميناست . .
ایبمیردهرآنکسبهعلیبدبیناست : ))
#مولا
امام سید مجتبی خامنه ای:
این را بدانید اگر قدرت شما مردم در صحنه ظاهر نشود نه رهبری و نه هیچ یک از دستگاه های مختلف که شأن واقعی آنها خدمت به مردم است، کارایی لازم را نخواهند داشت.
۱۴۰۴/۱۲/۲۱
#فریاد_مردم
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما رفیق ِ شهید خیلی شکسته شد ..💔
#شهیدانه
اَمـانــہ .
برو در خونهی پسر ِ فاطمه :) #امامحسین
گر حال دل بد است ،
تو کن نظری¹²⁸.
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part566 این آخرین باری بود که میتوانست در آغوش پدر باش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part567
به وقت خاکسپاری ، نگین در همان لحظه
تمام زندگی خود را به دستان خدا و زیر
خاک سپرد ..
تمام لحظاتش با محمد برایش مرور میشد !
از آن روزهای آشنایی تا زندگی کوتاهی که
داشتند ، و چه سخت بود دست کشیدن از
تمام آرزوها و روزهای خوبی که با او داشت !
< مهدی >
زهرا رو به سرعت به اتاق عمل منتقل کردند..
الان وقتش نبود اما با اون همه استرس و
اضطرابی که بهش وارد شده بود میدونستم
آخرش اینطور میشه !
تمام راهرو رو قدم میزدم ، دکترش به سمت
اتاق عمل رفت که جلوش وایسادم و گفتم :
_ببخشید خانوم دکتر ..
همونطور که نگاهی به وضعیت خودم کرد
گفت :
+بفرمایید
_وضعیت خانمم خطریه؟
متوجه شد که من و زهرا نسبتمون چیه ..
مکثی کرد و گفت :
+ما تمام تلاشمونُ میکنیم که اول سلامتی
مادر حفظ بشه بعد بچهها ، شماهم دعا کنید!
و بدون هیچ حرفی سریع داخل رفت ..
آروم به روی صندلی سرد بیمارستان نشستم !
تو زندگیم سختی کم یا زیاد کشیده بودم ،
همیشه هم سعی میکردم گله نکنم ..
حتی زمانی که زهرا نمیتونست راه بره
صبر میکردم بلکه اون روزها بگذره !
اما الان بحثد زندگیِ زهرا و بچههام بود ..
زهرایی که حدود هشت ماه دو موجود ُ
تو وجودش حس کرده و باهاشون زندگی کرده!
دو موجودی که تو همین چندماه کوتاه با
فکر کردن بهشون حالم ُ خوب میکرد ..
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part567 به وقت خاکسپاری ، نگین در همان لحظه تمام زندگی
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part568
به کف بیمارستان خیره شدم ، دستی روی
شونه ام اومد که با چهره سبحان مواجه شدم
کنارم نشست و بعد گفت :
+امیدت به خدا باشه
همونطور که دستام ُ بهم دیگه قفل کرده
بودم گفتم :
_سبحان اگه اتفاقی براشون بیوفته چی ؟
یه وقت به خاطر حال بد زهرا چیزی نشه ؟
تا خواستم جمله بعدی رو بگم گفت :
+ انشاءالله که هیچ اتفاقی نمیوفته و
بچههاتُ سالم توی بغل میگیری ..
+زنداداش هم قوی تر از این حرفاس !
یکم آروم شدم و از ترسی که داشتم کم شد ..
وقتی زهرا دردش گرفت مجبور شدیم سریع
بیایم بیمارستان و به خاکسپاری محمد نرسیدیم ..
چشمام ُ بستم و توی دلم از خدا کمک
خواستم و با خودم زمزمه کردم :
_محمد خودت مواظب خواهرت باش !
آنقدر مشغول فکر کردن و صلوات گفتن بودم
که اصن نفهمیدم زمان چطور گذشت ، که در
اتاق عمل باز شد سریع بلند شدم و یه لحظه
حواسم به عصا نبود و باعث شد درد بدی توی
پام بپیچه ..
دستم ُ به دیوار گرفتم و عصا رو برداشتم !
جلو رفتم که پرستار با بچهها بیرون اومد ..
باورم نمیشد ، اون دوتا نوزاد کوچیکی که توی
بغلش بودن همون مانلی و ماهان من بودن !
به چهره کوچولو و معصومشون
خیره شدم ، میشه گفت قشنگترین حسی
که تا حالا توی زندگیم باید تجربه میکردم
اون لحظه بود ..
با لبخندی که داخلش بغض داشت بهشون
نگاه میکردم که پرستار تبریک گفت و بعد
بچهها رو به سمت اتاق مخصوص برد !
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
____🫀____________