اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part28 چشاموکمکمبازکردم زهرهوفاطمههنوزخواب
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part29
"مهدی"
یکهفتهایمیگذشتکهاوندختررودیده بودم
بانرگسدرموردشتحقیقکردهبودیم
هر چقدر به اون لحظه و چشماش فکر میکردم بیشتر میفهمیدم چقدر غرق این
احساس شدم ..
تصمیممجدیبوددیگهکمکمبایدبه مامانوبابامیگفتم
پشتفرمونبودموداشتممیرفتمسمت خونه
رسیدمماشینوپارککردمتوحیاطورفتمخونه
بویغذای مامانبهمخوردچقدرمگرسنهبودم
اولازهمهبهمامانوباباسلامکردم
رفتماتاقمولباساموعوضکردم
اولیهپیامبهسبحاندادم
بعدشازاتاقرفتمبیرونورفتمسمتاتاق نرگسدرزدم
-نرگس بیا دیگه ..
+باشهداداشاومدمچندلحظهصبرکن
رفتمتواتاقش
دیدمدارهجزوههاشومرتبمیکنه
گوشیشهمرویمیزبودوصفحهشروشن بود
فکرکنمداشتبادوستاشصحبتمیکرد
+داداشبریم
بانرگسرفتیمسمتآشپزخونهکهمامانغذا روآمادهکردهبود
نشستیمدورمیزوشروعکردیمبهخوردن
باخودمگفتمبهترهبعدشامجریانوبگم!
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part29 "مهدی" یکهفتهایمیگذشتکهاوندختررودیده
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part30
"زهرا"
فردا امتحان داشتم و درحالدرس خوندن
بودیم که یکی در زد :
-بله؟
داووداومدداخل و گفت :
+خستهنباشین ، اومدم بگم شامحاضره
-باشهالانمیاییم
داوودرفتبعدچنددقیقهمنوزهرههمرفتیم
بهبهشامماکارانیداشتیم
نشستیمدورمیزکهمتوجهشدمداداش محمدنیستازمامانپرسیدم:
-مامانداداشمحمدکجاست؟
+امشبقراربودهبانگینبرنبیرونشام همبیرونمیخورن
-عه،بعدشنمیاناینجا؟
+نمیدونم
شاموخوردیمودوبارهبازهرهرفتیمدرس بخونیم
-زهره
+هوم؟
-میگمایننرگسدخترخیلیخوبیه
+آرهواقعا
-خوشمازشمیادبهخاطرهمینباهاش دوستشدم
+منمخوشمازشمیاد
-فردایهقراربزاریمباساراونرگسبریمبیرون؟
+بهنظرمخوبه
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________