اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part40 باکلیاسترسرسیدمبیمارستان .. به سمت پذیرش
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part41
سری تکون دادم و گفتم :
-پساینطور..
سرش پایین بود و با حالتی که انگار
معذب بود گفت :
+حالااگهکاریندارینمابریمنرگسُ ببینم و بریم
از جلوی در کنار رفتم و گفتم :
-بفرمایین
بعدازچنددقیقهبیرون اومدن و تا ورودی بیمارستان همراهیشونکردم ..
داشتنمیرفتنکهگفتم :
-ببخشیدزهراخانم..
آروم به سمتم برگشت و گفت :
+بله؟
با دیدن چهرش چیزی که میخواستم بگم یادم
رفت و سریع با استرس گفتم:
-بهتونزحمتدادیم
بهم نگاهی کرد و گفت :
+نهاینچهحرفیهزحمتینیست..بااجازه
و سریع به سمت دوستاش رفت ..
احتمال میدادم با اون دختری که شبیهشه
خواهر باشن که هرچند وقتی پیششون رفت
اونا چیزی بهش گفتن و خندیدن ..
رفتمداخلبیمارستان ، و وارداتاقنرگسشدم
-بهتری؟
+خوبم ، میشه بریم خونه ؟
-بزاربرمبرگهترخیصتوبگیرم
به سمت در قدم برداشتم که گفت :
+راستی..شمارهمادرشُ وخونشون ُ گرفتم
خوشحالشدموگفتم :
_جبران میکنم !
رفتمتابرگهترخیصشوبگیرموبریمخونه
احتمالانرگسشمارهروامشببهمامانبده
چون با موتور اومده بودم مجبور شدم با
همون نرگس ُ به خونه ببرم !
نگاهی به دستش کردم و گفتم :
-دستتبهتره؟
+آره
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀__________
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part41 سری تکون دادم و گفتم : -پساینطور.. سرش پایین
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part42
"زهرا"
تواتاقمبودم و رویتختدرازکشیده بودم
بهحرفاینرگسفکرمیکردم ..
اولکهشمارهمامانوگرفتبعدمکهازش پرسیدمچراگفتخیره ..
نکنه.. نه بابا فکر نمیکنم !
ولینه ..
شایدم.. آره آره میخوانبیانخواستگاری
معنی خیره تو جملش همین میشه !
تو افکارم بودم که با صدای در همه چیز پرید !
-بله؟
در باز شد و داداش محمد وارد شد ..
روی تخت نشستم که بهم گفت :
+چراتنهایی ، بازهرهمیومدیپایین ..
-خسته بودم
کنارم نشست و گفت :
+بهچیفکرمیکنی
-هیچی
بهم نگاهی کرد و گفت :
+منتورومیشناسمازچشاتمعلومه
-چیز مهمی نیست
لبخندی زد و گفت :
+اگرخواستیدردودلکنیرومنحسابکن
بلندشدورفتسمتدرکهصداشزدم
برگشتسمتموتوچشماشزلزدموگفتم :
_ممنون داداش
برگشت و روی سرم ُ بوسید و بعد رفت !
رفتمپایینتاشامبخورم ، من نخوردم چون
اشتها نداشتم اما الان گرسنه بودم ..
داوود با خنده گفت:
+خلوت کردی زهرا ..
چیزی نگفتم و به سمت آشپزخونه رفتم ..
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________
اَمـانــہ .
-
خورشیدیوزَمینوزَمـٰاندرمَدارِتوست . .
مُولایِمنبیـٰاکِہجهـٰانبیقرارِتوست!(:❤️🩹"
هرکه بودم هرچه هستم بر کسی مربوط نیست...
بر امام مهربان خود پناه آورده ام:)🥲
#امامرضا
اَمـانــہ .
بسماللهالرحمنالرحیم #رمانعشقدریکنگاه #part42 "زهرا" تواتاقمبودم و رویتختدرازکشیده بو
بسماللهالرحمنالرحیم
#رمانعشقدریکنگاه
#part43
سمت آشپزخونه رفتم که دیدم مامان
غذای من ُ جدا روی گاز گذاشته ..
روی میز ناهارخوری نشستم و غذامُ خوردم
ظرف های خودم ُ شستم و بعد اومدم توی
سالن و کنار زهره نشستم ..
...
ساعتنزدیکای۱۲شببودکههمهرفتن سمتاتاقا برایخوابیدن ..
مامانرفتآشپزخونهتابرقشوخاموشکنه کهپشتسرشرفتموگفتم :
-مامان
+جانم
-میشهچندلحظهبیایبشینی..کارتدارم
روی صندلی نشست و گفت :
+خببگو
خودمم صندلی روبهروش نشستم و اولش
مکث کردم ، نمیدونستم باید بگم یا نه..
اما بهتر بود از الان بهش بگم تا اگر زنگ
زدن آمادگی داشته باشه !
-امروز دوستم نرگس ، شمارهی شما و خونه
رو ازم گرفت ..
نگاهم کرد و منتظر بود ادامه حرفم ُ بزنم
دوباره مکث کردم ، بعد از چند ثانیه گفتم :
_گفت خیره ، منم با خودم گفتم بهتره به
شما بگم تو جریان باشی !
لبخندی زد و گفت :
+پس خبراییشده ، آره ؟
ادامهدارد...
کپی:ممنوع.راضینیستم
نویسنده:Mobina³¹³
_________🫀_________