eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
901 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸روز دوازدهم🔸 دیروز دوست آستانه‌ایم از مراسم شهید هفده‌ ساله می‌گفت. اینکه بهت و سکوت عجیبی در مراسمش حاکم بود. پدر شهید بخاطر مسائل امنیتی امکان حضور در مراسم را نداشته و مادر هم مثل شمع بی‌صدا می‌سوخته. این‌روزها از روزهای۱۴۰۳ بدتر شده. خبر پشت خبر، اتفاق پشت اتفاق، مصیبت پشت مصیبت دارد کفه‌ی ابتلائاتمان را سنگین می‌کند. دارد لق‌لق زبانمان درباره حُب وطن را راستی آزمایی می‌کند. اصلاً فکر نمی‌کردم موضوع گفتگوی دیروز به این زودی‌ها موضوع گفتگو و سوژه‌ی مصیبت جدید باشد. که شد. ساعت حوالی یک بامداد دوست آستانه‌ای در گروه روایت نوشت: « اینجا رو زدن» اولش گمانه‌ها بر سر انفجار هلال احمر آستانه بود. اما یک‌ساعت بعد خبر اصابت موشک به منزل پدری (یا پدر همسر) دکتر محمدرضا صدیقی آه از نهادمان بلند کرد. اولش با غصه گفتم: «آخه مرد حسابی بعد از یه ترور ناموفق چرا به این زودی‌ها از قرنطینه حفاظتی خارج شدی؟!» بعد طبق معمول محکم‌ترین سیلی را از تصور یاغی‌ام خوردم، فوری تصویر تماس تلفنی‌شان را تصور کردم. چهار پنج روز بعد از شهادت پسرک با هزار ضرب و زور امنیتی از پشت خط حال همسرش را پرسیده. همسرش " ما همه خوبیم" را با بغض قلمبه‌ای قورت داده و آخرش گفته: "حمیدرضامون که رفت، دخترا بخاطر بی‌خبری از تو دارن آب میشن..." و احتمالا دیگر ادامه نداده و به التماس از او خواسته که مراقب خودش باشد. بعد از قطع تماس دکتر گوشی را پرت کرده، سر روی زانو گذاشته و همه اشکهای پدرانه‌ای که در مراسم خاکسپاری و ختم شاخ شمشادش به حمیدرضا بدهکار بوده را زار زار ریخته. این در و آن در زده تا برای رساندن خودش به خاک خیس پسرش، به گلهای درحال پلاسیدن روی قبرِ تازه از تیم حفاظت اجازه مرخصی بگیرد و بالاخره همه اما و اگرهای حفاظتی را بخاطر مسئولیت پدرانه کنار زده، سه چهار روز بعد از مراسم ختمِ حمیدرضا، نیمه شب به منزل پدر خانمش در آستانه رسیده و حضورش همه راغافلگیر کرده. پدر بزرگ نور خانه را با خاموش کردن چراغ‌ها کم کرده تا دختر و داماد و نوه‌ها بغل هم‌دیگر مصیبت پسرک شان را بنالند و ببارند... مزدور اجیر شده‌ای که ماموریت داشته گرای دکتر را بدهد، با یک پیام و لوکیشن آمدن دکتر را مخابره کرده و موشک اسرائیلی ماموریت ترور دکتر را با خانواده‌اش تمام کرده. ما همه تخم ترکه‌ی مرگیم این را قبول دارم، اینکه داستان یک خانواده با آرمانی به اسم" اعتلای وطن" به شهادت ختم بشود هم برایمان تکراری و غبطه برانگیز است. اما تصورم درد می‌گیرد وقتی فکر می‌کنم دکتر می‌خواسته کله سحر بعد از نماز صبح برود سر خاک حمیدرضا و از اینکه او را بجای پدر شهید کرده‌اند حلالیت بطلبد اما حالا خودش را به حمیدرضا رسانده و دارد سر و صورت پسر را توی بغلش وارسی می‌کند. دو ساعت بعد از این جنایت شُغال زرد آمریکایی با یک توئیت آتش‌بس این جنگ دوازده روزه را اعلام کرد. اما برای مایی که با مزدوران وطن‌فروش و خائن زیر یک آسمانیم آتش بس جُک بی‌مزه‌ایست که حتی خنده حرامش خواهد شد. " دشمن خانگی از خصم برونی بَتَر است همه‌ی شِکوه‌ی یوسف زِ برادر باشد" ✍حمیده عاشورنیا | رشت ۲ تیر ۱۴۰۴ 🖊️ قلم ما، اسلحه ما
📷چرا صهیونیست‌ها دوست ندارند این تصویر رسانه‌ای شود! 💥 بعد از ۷۵ سال بالاخره صهیونیست ها آواره می شوند؟ آنچه می بینید اردوگاه آواره های صهیونیست است! ✍🏻وسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون برای‌افزایش_آگاهی_بصیرت سیاسی_دشمن شناسی @mah_daviat313 @anarstory
نور سال گذشته همان فروردین موشک باران و وعده صادق ما رابه این نتیجه رسانده بود که در لایِ مازِ هزارتویِ آخرالزمان داریم خِرکِش می‌شویم. تا پایان سال که پیر و شیرمان فهمیدند که این همه بلا در یکسال به صورت دیفالت برای هیچ ملتی نوشته نشده بوده که برای ما‌. یا اگر هم قتل و غارتی وجود دارد...همینجوری است و ربطی یه آخرالزمان بودن ندارد. معادلات جهانی و منطقه‌ای مثل یک تصویر فول اچ‌دی بود که ما هدف همه تجاوزات منطقه‌ای بوده‌ایم و هستیم. پس منتظر بودیم که آیا امسال هم رهبر انقلاب مثل سال گذشته موقع پیام اول سال بغض می‌کنند یا خیر. اما چیزی دستگیرم نشد. اماتر اینکه می‌دانستم هرچه جلوتر می‌رویم ویبره بلاها شدیدتر ما را می‌لرزاند. گفته‌اند در آخر الزمان همه بندری می‌زنند از شدت بلا. اما نه آن بندری که از شادی باشد.😐 بندری را تصور کنید که میدان وسطش چند مخزن بزرگ آمونیاک باشد. یک فندک بگیرند زیر این مخازن و بووومبوووم. همان بلا های پشت سر هم. حالا هم یقین دارم که آتش بس به زودی تغییر ماهیت خواهد داد... یعنی مثلا الان اعصابمان از شدن موشک‌ها ریزپرنده‌ها خورد می‌شد. یامثلا از شدت کشته‌ها. یا مثلا از شدت فشارهای سیاسی و زدن و فوردو و زدن مردم بیگناه و .... در آینده پدری را می‌بینیم که التماس پسرش می‌کند که به این حرامی‌ها نپیوندد. مثلا زنی که به خاطر دخترش در شبکه های خارجی مصاحبه می‌کند بخاطر علاقه به دخترش. یا کسی دیگر به خاطر علاقه به پول. یا کس دیگر به خاطر علاقه به مازاراتی صفرِ. یا بوگاتی‌ِ شیرونِ خشک که هنوز بنزین توش نرفته. یا مثلا عضویت در یک کلوب خارجکی که فقط یهودیا عضوشن. اعصابمان را شاید از این به بعد باید امانت بدهیم به خدا و پای در رکابٓ مرکب تیزپای بصیرت بگذاریم و تا ته خط لشکر دشمن بتازیم‌. به خدا پناه می‌برم از لرزش دین و ایمان. بحق صدیقه طاهره سلام الله علیها. یتبَلبلٌ بَلبلةٌ و یتغربل غربلة. بلا و غربالهای شدید نزدیک است. فقط دانه درشتها در غربال خواهند ماند. رخوت ممنوع‌. کسلی ممنوع. سستی ممنوع‌. خواب خوش خرگوشی ممنوع. چون علی خواهیم جنگید. شمشیر ما رسانه است. شاخه کج یهود را صاف خواهیم کرد. صاف نشد با شمشیر علی از جانِ درخت بشریت خواهیم بریدشان. یا علی مدد @anarstory
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 فیلم کامل سومین پیام تلویزیونی خطاب به ملت ایران در پی تهاجم رژیم صهیونی 📥 متن پیام 💻 Farsi.Khamenei.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
سفرنامه‌ی داستانی "از نور تا فارور"⚔ پنجمین اثر از 💥 نویسنده: مهدینار✍ از جمعه 6 تیر، مصادف با اول محرم الحرام🏴 هرشب ساعت 21⏰ از کانال باغ انار👇 🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344 🤍🖤 @ANARSTORY سازنده‌ی پوستر: اَحَف🎇 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
@Roye_mojetaaleiنیایش با خدا.mp3
زمان: حجم: 7.4M
✨ای خالق و یگانه‌ی بی همتا ⚔خرسندیم در جنگ خیر و شر، سمت درست تاریخ ایستاده‌ایم... 🚀 آن‌چه ساختیم و پرتاب کردیم و اصابت کرد، به اذن تو بود « و مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ» ♻️ و اینک از تو برای فتح قلعه یهود، نصرت می‌طلبیم که: «نصْرࣱ مِّنَ ٱللَّهِ وَفَتْحࣱ قَرِيبࣱۗ وَبَشِّرِ ٱلْمُؤْمِنِينَ» https://eitaa.com/Roye_mojetaalei
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
مردی سوار شد. مردی سوار شد! خودش بود؛ در نگاه اول، خودِ خودش بود. آمد و ایستاد و ایستادند شیخ محتشم و آقای آیین، برای سلام و احوالپرسی. من هم ایستادم... بی‌اختیار؛ نمی‌دانم چرا. دستش را آورد جلو؛ دستش گرم بود، به گرمای آفتاب تیر ماه کرمان. لبخندش شکافت، دندان‌های سفیدش را نمایان کرد و گفت: "سلام علیکم!" مردی بود نسبتا پیر. آثار پیری در جمعیتی از لاخ‌های سفید و مواج ریشش ظهور کرده بود. با بدنی فربه، با عمامه‌ی نجفی مشکی، لباده‌ی اتوشده و مرتب مشکی، عبای توری مشکی، چشم‌های قهوه‌ای و... دلیل سکوت اتوبوس را فهمیدم. حاج آقای مارانی، فرمانده‌ای که از میانه‌ی راه به ما پیوسته بود، از "او" فقط یک عینک کم داشت. خودش بود؛ خودِ سید حسن نصر الله. و تا آخرِ سفر، سید را، نصرالله صدا زدم...! -بخشی از پنجمین اثر داستانی 💥 سفرنامه "از نور تا فارور"‌ به قلم ✍ 📅از جمعه ۶ تیرماه ۱۴۰۴، مصادف با آغاز محرم الحرام حسینی🏴 هرشب ساعت 21⏰ از کانال باغ انار👇 🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344 🍕 💥 🖤 @ANARSTORY 🤍 @ANAR_NEWSS