💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #مادر 🧕 مادر از مقابلم رد میشود و تا به در خانه برسد. نگاهم را روی کلمات
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#سیب_سرخ🍎
باد خنک شبانگاهی صورت دخترک را نوازش میکرد. دو دستش را زیر سرش گذاشته و به آسمان خیره شده بود. نگاهش را از ستارههای آسمان گرفت و سرش را به طرف مادربزرگش چرخاند. او هنوز قصد خوابیدن نداشت و زیر نور چراغ در حال انداختن نقش یک خوشهی گندم روی کیف کنفی سفید بود. تمام عصر را صرف دوختن کیف کرده بود، همان موقعی که دخترک برای بازی از خانه بیرون زد و آن حرفها را شنید.
- عزیزجان؟
مادربزرگ همانطور که مشغول فرو کردن سوزن میان پارچه بود، گفت:
- جان عزیز!
- امروز دخترها روپوش و کیفهایی که از تاجالدین خریده بودن رو آوردن نشونم دادن.
پیرزن که سوزن را میان پارچه فرو کرده بود، دستش ثابت ماند.
- خب؟
دخترک سرش را به طرف آسمان چرخاند.
- همشون یه رنگ بودن...
پیرزن سرش را بالا آورد و به دخترک چشم دوخت. نگاه دخترک به لباس مدرسهی صورتیرنگی بود که با چوبرخت به میخ ستون چوبی ایوان آویزان شده بود. با لحن حسرتواری ادامه داد:
- مثل مال من نبودن.
- خب لباس گندم من که نباید مثل بقیه باشه. تازه به آقامعلم هم گفتم، گفت ایرادی نداره یه رنگ دیگه بپوشی.
دخترک سر چرخاند و به کیف کنفی دست مادربزرگ چشم دوخت.
- کیفشون هم مثل من نبود.
پیرزن حسرت درون لحن دخترک را حس کرد. لبخندی زد و گفت:
- چرا دوست داری شبیه بقیه باشی؟
- چون خوبه...
پیرزن سرش را کمی کج کرد.
- خوبه؟
دخترک نیمخیز شد و درون رختخوابش نشست.
- آره... موهای اونا سیاهه مال من زرد، اونا مامان و بابا دارن من ندارم، اونا فردا همه مثل همند من نه...
دخترک کمی مکث کرد و ادامه داد:
- چرا من شبیه اونا نیستم؟
پیرزن کیف را کنار گذاشت و دستانش را باز کرد. دخترک با شتاب خود را به آغوش او رساند. پیرزن روی سر او را بوسید و گیسهای طلایی سرش را که یادگار عروسش بود، نوازش کرد و گفت:
- چون تو گندم طلای منی، گندم من که نباید شبیه هیچ کسی باشه، اون تکه!
دخترک سر چرخاند و درون چشمای مادربزرگ چشم دوخت.
- این خوبه؟
پیرزن با حسرت در چشمانی که پسرش را مقابلش زنده میکرد، نگاه کرد و گفت:
- تک بودن خیلی خوبه، تک بودن یعنی تو خاصی؛ خاص بودن یعنی یه سیب سرخ بین سیبهای زرد.
دخترک نگاهش را از روی شانهی مادربزرگ به طرف پنجره کشید، جایی که سبد سیبهای زردی قرار داشت که بعدازظهر وقتی از باغ امیرخان برمیگشتند، به عنوان انعام به مادربزرگ دادند. روی همهی آنها سیب سرخی قرار داشت که خود امیرخان به دخترک داد و او آن را میان سیبها گذاشت تا فردا به مدرسه ببرد. پیرزن نگاه دخترک را به سیبها دید و آرام گفت:
- قشنگه نه؟
دخترک خندید. قشنگ بود. اینکه شبیه بقیه نباشی قشنگ بود.
***
مقابل مدرسه از مادربزرگ که راهی باغ امیرخان بود، خداحافظی کرد و داخل شد. دخترها در حیاط راه میرفتند. همه روپوشهای طوسی و مقنعههای سفید داشتند. کیفهای آبیرنگی هم روی دوششان بود. گلسیما دختر امیرخان اول از همه او را دید. دیروز هم اول از همه به او سوزدل داده بود که روپوش نو خریده است. گندم با خودش تکرار کرد:«من با اونا فرق دارم» دست روی نقش خوشهی گندم روی کیف کشید و به راه افتاد. کمی دلهره ته دلش بود. مقنعهاش را صاف و سرش را بلند کرد. «من یه سیب سرخم بین سیبای زرد؛ قشنگم و خاص» از بین دخترها رد شد. گلسیما گفت:
- کیفشو! ننهبزرگت دوخته؟ روپوشت هم که همون پارسالیه... تو هیچوقت عین ما نمیشی.
گلسیما خندید. بقیه هم خندیدند. گندم سر بلند به همه نگاه کرد و بعد پوزخندی زد. گلسیما اخم کرد.
- به چی میخندی؟
گندم سرش را میان همه گرداند.
- به اینکه همتون شبیه همید، اما من قشنگترم، چون شبیه شما نیستم و خاصم!
گلسیما بیشتر اخم کرد.
- خاص؟
گندم سرش را بالاتر گرفت.
- من گندمم، گندم طلای عزیز! باید با همه فرق داشته باشم.
دخترها متعجب به هم نگاه کردند. صدای زنگ مدرسه بلند شد. گندم از بین همه رد شد و در صف اول جا گرفت.
#پایان✅
#فرهنگ✍
📆 #14041005
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃 🆔 https://harfeto
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاههای #طرح_تحول هستیم👇🌹🍃
🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
آرزو دارم
از تو دختری داشته باشم شبیه به تو
همان طور که من پیر می شوم
جوان شدن تو را تماشا کنم
خط: احمدرضا عظیمی راویز
@Ahmadreza_Azimi_Raviz
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تمرین203 این تصویر را توصیف کنید. فرض کنید شخصیتی دارید که در اتاق نشسته و در حال گوش دادن به نصیح
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آگهی داستان #بروبیا رونمایی شد😉🍃
#بهزودی از کانال باغ انار📱
سازنده: سرکار خانم مینو قلم 🎥
🆔 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۱🎬
صدای قِرقِر چرخهای چمدان روی موزاییکهای طوسی خالخالی راهرو، موسیقی بیکلامی شده بود و برای در و دیوار مینواخت.
خورشید کلید را میان قفل چرخاند و وارد آپارتمان شد. بوی نم از سر و کول خانه بالا میرفت.
چمدان را رها کرد و روی مبل راحتیِ کرم رنگ ولو شد.
دستهایش را گذاشت به پشتی مبل و سرش را تکیه داد به آن. چشمانش را بست و آرام زمزمه کرد:
_واقعا راسته که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه.
پلک بر هم گذاشت. داشتند روی یکدیگر چفت میشدند که کشیده شدن ناخن روی گچ دیوار مغزش را خراش داد. نفهمید توهم رفتن به حالت خواب بود یا واقعا صدایی شنید. به سختی مژه از هم باز کرد و نگاهش را دور خانه چرخاند. چیزی ندید.
خواب از سرش پریده بود و تلاش برای خوابی دوباره بیفایده بود. ترجیح داد بلند شود و لباسش را عوض کند.
برگشت توی آشپزخانه، کتری را برداشت، آبی زد و گذاشت روی گاز و به هال برگشت.
کنترل را از داخل کشویِ میز تلویزیون برداشت و آن را روشن کرد.
گوشیاش زنگ خورد. بلند شد و آن را از توی کیف برداشت. نگاهی به صفحه اش انداخت. نام مخاطب همیشگی روی صفحه میدرخشید.
_سلامٌعلیکم بانو! خانوم خانما! چه حال؟ چه احوال؟ رسیدن بخیر! رسیدی دیگه؟
البته که طبق محاسبات دقیق اینجانب باید رسیده باشی!
احتمالا کتریات هم آتیش کردی و مثل نود و نه درصد اوقات ولو شدی روی مبل راحتی!
خورشید سری تکان داد و با تبسمی گفت:
_نفس بکش خفه نشی! سلام، آره خونهم.
میترا پر انرژی جواب داد:
_گفتم که محاسبات من ردخور نداره. فقط کسی نیست قدرمو بدونه. اگه به من اندازه تواناییم بها میدادن الان تو ناسا آموزش نحوهی محاسبهی صحیح زمان برخورد شهاب سنگا به زمین رو میدادم.
بعد هم آه عمیقی کشید و ادامه داد: ولی حیف که روزگار باهام یار نبود و نذاشت دیپلمه رو بگیرم.
تن صدایش را بالا برد و گفت:
_ول کن اینا رو، حالا بگو که شیری یا روباه؟
خورشید ابرو بالا انداخت. پوفی کشید و گفت:
_خانوم فضانورد، دوست عزیز، بزگوار، مگه کجا رفته بودم؟
_کجا؟ خونه فامیل شوهر. فتح دل مادرشوهر از سفر به کره ماه هم سختره.
اصلا نگو خونهی فامیل شوهر بگو میدون جنگ، بگو عرصه تقابل....
_خوبه بابا، اصلا این طور نیست، تا حالا مادر و خواهر هاشم از گل نازکتر به من نگفتن ازبسکه ماهن.
_ماهی، شیری و پلنگی و میمونی همه از خودته عزیزم!
خورشید انگشت شصتش را روی شقیقه گذاشت و انگشت اشارهاش را یکی دوبار روی پیشانیش حرکت داد. گوشهی لبش را کش داد:
_میترا واقعا یه فکری در مورد روابطت با فامیل شوهر بکن. آقا شهاب گناه داره.
میترا چشمهایش را چپ کرد و همزمان تصویر دو تا خواهر شهاب، جلوی چشمانش رژه رفتند.
_ایششش... اونا رو ول کن. دلم برات یه ذره شده.
پارسا رو که از مهد بیارم میام پیشت.
_نه! تو رو خدا بذار یه ذره استراحت کنم.
من که اصلا دلم برات تنگ نشده، تازه یه نفس راحت کشیدم از دستت.
_رفیق ما رو باش! اصلا واسه کی دارم جوش میزنم من؟ باشه بابا به زندگیت برس مزاحم نمیشم.
خورشید خندید:
_حالا قهر نکن.
خستگیم در بره خودم بهت زنگ میزنم.
_نکُشیم خسته. زنگ بزن منتظرتم...
بعد که انگار چیزی یادش امده باشد، حرفش را عوض کرد:
نه، اصلا، منتظرت نیستم، کلی کار دارم. ایشششش. حالا اگه خیلی اصرار کردی شاید یه وقت ملاقات بهت دادم.
خورشید با لبخند جواب داد:
_باشه چشم خانوم دکتر.
و گوشی را قطع کرد.
نگاهی به بالکن انداخت. هوا جان میداد برای سر کشیدن و یک فنجان چای داغ و سرک کشیدن به کار روندگان و پرندگان و جنبندگان توی خیابان.
چای را دم کرد. به محض دم کشیدن، آن را ریخت توی لیوان شیشهای دستهدار و رفت سمت بالکن. همانطور که نگاهش به آسمان بود، قفل در را کشید و باز کرد.
پایش را برد توی دمپایی بگذارد که ناگهان چیز تیزی از بالا و پایین شصتش فرو رفت توی پایش. همزمان جیغ خورشید و چیزی که نفهمید چیست با هم به آسمان رفت.
#پایان_قسمت۱📗
📆 #۱۴۰۴/١٠/٠۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://daigo.ir/secret/11969693278
هدایت شده از استاد علی صفایی حائری
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کتابِ خواب
🖊مهمتر از خود كتاب، روش كتاب خواندن است. كسى كه سؤالى ندارد و گرسنه نيست، بهترين غذا برايش سنگ مىشود و سنگين.
با طرح سؤال، زمينه براى بررسى جوابها و راهها و سپس نقد آنها آماده مىشود.
🖊كسانى كه كتابها را كيلويى مىخوانند تا بتوانند راحتتر بخوابند و بيشتر مىخوانند تا زيادتر خسته بشوند، توقع نداشته باشند كه جز جواب راحت، نتيجهى بيشترى بگيرند.
🖊اين تويى كه مىتوانى در برابر يك موضوع پيش از مطالعهى آن سؤالهايى طرح كنى و خودت به جواب آن فكر كنى و سپس اين سؤال و جواب و تفكرات را يادداشت كنى و آنگاه جريان فكرى نويسنده را بررسى كنى كه از كجا شروع كرده و جريان گرفته و يا پراكنده شده و بىنتيجه گذشته است.
🖊كسىکه انسان و بنبست و ابتذال را نمىفهمد، چگونه مىتواند عمق حالتهاى دلبستگى و دلهرهى هايدگر، و يا استفراغ و عصيان و وانهادگى و التزام سارتر را بفهمد و از اشارههايى كه براى نقد و تحليل اين نظريهها به كار رفته، بهره بگيرد؟! اينها همان آدمهاى سيرى هستند كه غذا براى آنها مزه ندارد؛ فقط از آب و رنگ و زيباييش حظِّ بَصَر مىبرند.
🛒روش نقد، ج ۵
با ما همراه باشید:
https://eitaa.com/joinchat/2964258817C4593522bca