هدایت شده از سعداء/حجتالاسلام راجی
نکته دقیق رهبری درباره کتاب «بچههای آربات» آناتولی ریباکوف
🔺آیتالله خامنهای ۳۴سال پیش در هشداری، ترجمه کتاب «بچههای آربات» را مثالی از ترجمه و ترویج استعماری کتاب دانستند که متأسفانه جدی گرفته نشد.
مناسب است به بهانه ۲۳ دسامبر سالروز فوت آناتولی ریباکوف، این نقل قول مجددا مورد مطالعه قرار گیرد:
🔸مقام معظم رهبری در دیدار اعضای مجمع نویسندگان مسلمان در تاریخ ۲۸ مهر ۱۳۷۰ فرمودند:
«الان اینها شروع به کتابنویسی و قصهنویسی و ترجمه کردهاند. الان باب ترجمه باز شده و دارند مرتب ترجمه میکنند. ترجمه کار آسانی است...
بندهی خدایی کتابی به نام «بچههای آربات» [نوشتهی آناتولی ریباکف] ترجمه کرده، که این کتاب علیه نظام جمهوری اسلامی نیست؛ علیه استالین است؛ اما در توصیف استالین میشود دو گونه حرف زد:
میشود گفت که «استالین با استفاده از زبان طلبگی و با روح آخوندی خودش، با مردم صاف و صریح حرف میزد و حرف خود را در دل مردم جا میکرد»؛ تا به امام تعریض داشته باشد. میشود گفت که «استالین با استفاده از سابقهی حضور دو، سهسالهاش در مدرسهی الهیات فلانجا، بلد بود با مردم چگونه حرف بزند»؛ تا بشود بیتفاوت
آن وقت این آقای مترجم، نوع اول را انتخاب میکند؛ یعنی اسم طلبگی را میآورد! در حالی که اصلاً طلبگی به معنای مصطلح رایج ما - که امام میگفت من یک طلبه هستم - در عرف آن الهیات مسیحی روسیهی قدیم اصلاً وجود ندارد.
🔹ادامه این #نقل_قول_پرجاذبه که توسط #حجت_الاسلام_راجی در خبرگزاری فارس منتشر شده را اینجا بخوانید👇
https://farsnews.ir/H_raji/1766432580204546656
💠 اندیشکده راهبردی سعداء
🆔 @soada_ir
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۱🎬 صدای قِرقِر چرخهای چمدان روی موزاییکهای طوسی خالخالی راهرو، موسیقی بیکل
#بروبیا_فصلدو 🔃
#قسمت۲ 🎬
خورشید حس کرد، عقرب پایش را گاز گرفته اما هر چه فکر کرد، آن جیغ نمی توانست از گلوی یک عقرب خارج شده باشد. پایش را عقب کشید. لیوان از دستش پرت شد و افتاد روی توله گربهها.
با دیدن این صحنه، مادر گربه ها که حسابی توپش پر شده بود، جستی زد و پرید روی صورت مهاجم. خورشید تعادلش به هم بخورد و از پشت افتاد روی فرش. در همان حالی که داشت شیرجه وارونه میزد روی قالی، دستش به ریشههای رومیزی ترمه گیر کرد. گلدان چینی پر از گلهای رز سرخ سر خورد و گلدان و خورشید هر دو با هم نقش زمین شدند.
چنان صدایی از کله پا شدنشان به پا شد که همسایه طبقه ی پایین از خواب پرید و فکر کرد زلزله آمده و الان است که خانه روی سر خودش و بچه هایش خراب شود. به همین خاطر صغرا خانم هم جیغی کشید و دست دو تا عزیز دردانهاش را گرفت تا از خانه بزند بیرون که پایش به لبهی برگشتهی فرش گرفت و جوری در هوا معلق زد که جمیله سروری•• جلویش کم میآورد.
خورشید یک دستش را روی قلبش گذاشته بود و دست دیگر را به دور کمرش میپیچید.
قلبش مثل فیل موش دیده، میکوبید.
سرش را به سختی بالا آورد و گفت:
-این دیگه چی بود؟
دستش را تکیه گاه بدنش کرد و با تکرار مکرر «آخ، آخ»، نشست.
چشمانش گرد شد.
_یا خدا، تو از کجا پیدات شد؟
با احتیاط ایستاد. سرکی توی بالکن یک در سه انداخت.
_خدای من!
نه یکی نه دو تا نه سه تا، چهار تا؟!
من چیکار کنم با این همه گربه؟!
پر بیراه نگفتن مار از پونه بدش میاد در خونه اش سبز میشه.
خونه قحط بود احیانا؟ یه پنج شیش تا دیگه هم می زاییدی کَمِت نیاد یه وخ!
پوفی کشید و آرام قدم برداشت تا در را ببندد که گربهی مادر چنان میویی کرد که بیاختیار دو قدم به عقب پرید.
قطرات عرق از مبدا پیشانی تا مقصد ابرو، گوشهی گونه و چانه را بدون وقفه در مینوردیدند.
هر لحظه خورشید منتظر بود که این هیولای کوچک با آن ناخنهای مته مانندش، خیز بگیرد و بپرد روی صورتش.
فکری به سرش زد.
سریع رفت آشپزخانه و دستهی طی را آورد.
با کمک آن گربه را وادار به عقبنشینی کرد و در بالکن را بست. نفس راحتی کشید. انگار کوهی را جابهجا کرده باشد پوفی کشید و ولو شد روی مبل.
سکوت مطلق خانه را قرقر موتور کم نفس کولر شکسته بود.
خورشید یک دستش را زیر گونهاش برده و به آن تکیه داده بود و بی هدف کانالهایش را باز میکرد و بیرون میآمد.
چند دقیقهای گذشت، زنگ خانه مثل تیری تیزپرواز، پردهی گوش خورشید را لرزاند. هول کرد و گوشی از دستش افتاد.
_این موقع روز به جز میترا قطعا هیچکس دیگهای نمیتونه باشه.
به خدا حوصله ندارم بیام بیرون، به چه زبونی باید بگم دختر!
بلند شد و رفت سمت آیفون. گوشی را برداشت.
_به سلام به خورشید خانم عزیز. چرا دیگه طلوع نمیکنی چشممون به جمالت روشن شه؟
خستگیت هنوز در نرفته؟
_سلام. بیا تو.
_نه! لباساتو بپوش، پارسا رو آوردم ببرمش شهر بازی. میدونی که الان بیارمش بالا نصف اسباب اثاثیهت رو فنا میده. زود بیا تنبلی نکن.
خورشید گوشهی لبش را بالا داد. دستش را بین موهایش کشید. نفس عمیقی کشید و گفت:
_باشه چند دقیقه صبر کن حاضر شم.
.....
میترا دو تا بستنی سنتی زعفرانی در کاسهی کوچک یکبار مصرف در دست، سمت خورشید رفت.
_بفرمایید خانوم خانوما بستنی مورد علاقهتون!
_ممنونم عزیزم!
_میدونی دقیقا دو ماه و ده روز بود که ندیده بودمت؟! اونوقت توی بیمعرفت به من اجازه ملاقات نمیدی!
ده روزه که برگشتی چرا نیستی؟ چرا نمیای؟ هروقت هم میخوام بیام یه بهونه میاری و تو خونت رام نمیدی!
_وقتی خودت دلیلشو میدونی دیگه چرا میپرسی؟
میترا قاشق کوچک پلاستیکی را فرو کرد توی دل بستنی و با ملچ ملوچ فراوان خورد و گفت:
_بابا از این فاز دیگه بکش بیرون. چقدر دوری آخه؟!
یه کسی اومد یه غلطی کرد و رفت، تمام. این همه ماتم نداره که! تا کی می خوای زانوی افسردگی بغل بگیری؟ ها؟
_به زبون راحته. من یک سال و نیم زندگیمو گذاشتم پاش.
_رفتنی باید بره، هر چی زودتر بهتر. خداروشکر کن که با هم زیر یه سقف نرفتین.
این جور آدما ارزش غصه خوردن ندارن. بره گم شه مرتیکه بیشعور بی لیاقت.
خورشید گرفته با چاشنی اخم نگاهی به میترا کرد.
_باشه بابا معلم اخلاق.
بستنیت رو بخور آب شد.
آهی عمیق کشید و دست برد سمت قاشق بستنی و محتویاتش را بارگیری کرد، اما همین که آمد آن را توی دهانش بگذارد، صدای جیغ بلندی را پشت سرش شنید.
جیغ خفهای کشید و مثل فنر از روی نیمکت پارک جست.
برگشت تا بینند پشت سرش چه خبر است.
#پایان_قسمت۲📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۰۷
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۲ 🎬 خورشید حس کرد، عقرب پایش را گاز گرفته اما هر چه فکر کرد، آن جیغ نمی توانس
جمیله سروری ورزشکار رشته ژیمناستیک اهل ایران است. وی در ۱۴ سالگی در بازیهای المپیک تابستانی ۱۹۶۴ شرکت کرد. جمیله سروری با ۱۴ سال سن در زمان المپیک ۱۹۶۴ توکیو، در تاریخ ورزش ایران جوانترین ورزشکاری است که تاکنون در بازیهای المپیک شرکت کرده است.
پاورقی داستان.
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://daigo.ir/secret/11969693278
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠