eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
907 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
🎙بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۶۳ قرآن کریم @BisimchiMedia
1767157099125_-2147483648_-211797.ogg
زمان: حجم: 1.9M
سلام صبحتون بخیر میلاد امام جواد علیه السلام مبارک 🎤با صدای آقای امین اخگر
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
سلام شبتون بخیر اومدم با یه داستان صوتی دیگه این داستان ،داستان زندگی یه نخبه است که به چند زبان خارجی مسلط بود این نخبه به عنوان مبلغ به کشور گویان سفر می‌کنه و اونجا مشقت و مرارت زیادی میکشه و به دست مزدوران آمریکا گروگان گرفته میشه در انتها به دست عوامل آمریکا در حالی که خانمش باردار بوده شهید میشه و اجازه نمیدادن که خانمش به ایران برگرده ولی با پیگیری عموی خانمش میتونه به ایران برگرده این داستان سراسر پر از شادی و رنج هست داستان زندگی شهید محمد حسن ابراهیمی رو با هم بشنویم با عنوان "جمعه دوم آوریل" راوی : نگین خواجه نصیر کتاب گویا جمعه دوم آوریل https://player.iranseda.ir/book-player/?w=43&g=582651
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو 🔃 #قسمت۴ 🎬 تعدادی از دانش آموزان داشتند نکات پای تخته را در دفترشان می‌نوشتند. عده‌ا
🔃 🎬 بچه گربه، خودش را جا به جا کرد تا خیس نشود. خورشید که تازه متوجه باز ماندن شیر شده بود، سریع آن را بست. بی‌خیال تاید زدن شد و آب را روانه‌ی فاضلاب کرد. یک چشمش به جارو زدن و یک چشمش به گربه‌ای بود که مظلومانه او را نگاه می‌کرد. به آرامی کارتن‌ها را جمع کرد. به آخرینش که رسید، با احتیاط دستش را جلو برد. همین که انگشتانش به آن برخورد کردند، بچه گربه ترسید و از کنار دست او دوید به سمت در باز بالکن. خورشید سعی کرد با یک برگشت صد و هشتاد درجه‌ای، قبل از اینکه پای گربه به زار و زندگی‌ش برسد، او را به چنگ بیاورد که نشد. _نرو. بهت میگم نرو. پرید سمت هال. آرام قدم برمی‌داشت و همزمان دور و برش را می‌پایید. -کجایی بچه؟ هر چه چشم می‌چرخاند، چیزی پیدا نمی‌کرد. دست برد و در نیمه باز اتاق را باز کرد که گربه، مثل موشک، از روی پایش رد شد. برای یک لحظه نفسش بند آمد. _وای خدا.... وای خدا این نیم وجبی چه سرعتی داره! گرفتنش کار حضرت فیله! گربه بدو، خورشید بدو و این بدو بدو، ادامه داشت تا اینکه بعد از یک ساعت موش و گربه بازی، خورشید با درماندگی تمام تسلیم شد. در حالی که لباسش خیس عرق شده‌بود و نفس نفس می‌زد، خودش را روی مبل انداخت و مسیر حرکت این زبان بسته‌ی خاکستری خال‌خالی را دنبال می‌کرد. گربه بعد از جست زدن روی جا قاشقی آویزان از جا ظرفی و ریختن آن‌ها کف آشپزخانه و چنگ کشیدن به ظرف‌های تازه شسته شده‌ی خورشید، مثل فاتحان شکست ناپذیر رفت بالای کابینت خوراکی‌ها. دمش را دور پاهایش پیچید، به دو دستش تکیه داده ایستاد و با همان چشم‌های مظلوم سبز کرمی، سرزمین های خانه خورشید را می‌پایید. او که کم مانده بود گریه‌اش بگیرد، شماره‌ی میترا را گرفت. بعد از چند بوق کوتاه، تماس وصل شد. _به سلام خانوم خانوما. چه عجب یادی از ما کردی! از کدوم طرف دراومدی خورشید خانوم؟ خورشید با صدای نگران گفت: _س... لام. آب دستته... بیا این جا. سریع‌تر. میترا ترسید: _چی شده خورشید؟داری می‌ترسونیم. _میترا زود بیا، این... این چندش زندگی‌مو به گند کشیده. _چندش؟ کی؟ منظورت از چندش کیه؟ خب حرف بزن نگران شدم. خورشید از شوکی که بهش وارد شده‌بود نمی توانست درست حرف بزند: _این دیگه... همین... بابا بیا می‌فهمی! خداحافظ. _باشه، باشه، تو فقط آروم باش. الان آماده می‌شم، زود میام. خداحافظ. نیم ساعتی گذشت، صدای پای میترا توی سالن پیچید و بعد، دستگیره‌ی در بود که کشیده شد سمت پایین. میترا، سرش را با احتیاط برد داخل. چشمش به خورشید افتاد. اما آن‌طوری که فکر می‌کرد اوضاع از آنی که فکر می‌کرد، آرام‌تر بود. وارد خانه شد و در را بست. با چهره‌ای متعجب رو به خورشید گفت: _سلام قربونت برم. چی شده بود که منو این‌طوری کشوندی این‌جا؟ گفتم دزدی، چیزی زده به خونت. این‌جا که امن و امانه. چه خبر شده؟ خورشید که از دیدن رفیقش خوشحال شده بود، سر چرخاند سمت گربه. میترا با دیدنش، از خنده، پهن شد روی زمین. با یک دست دلش را گرفته بود و با دست دیگر، اشکش را پاک می‌کرد. بریده بریده گفت: _وای توروخدا، جون من، به خاطر این فسقلی منو کشوندی این‌جا؟ یه جوری زنگ زدی گفتم، نکنه لشکر مغول بهت حمله کردن. الانه که پس بیفتی. چند دقیقه بعد، در حالی که هنوز باورش نشده‌ بود با صورتی سرخ از خنده، گفت: _واقعا باور کنم که به خاطر این گفتی بیام؟ لازم به شنیدن جواب نبود چون، صورت برآشفته‌ی خورشید همه‌چیز را به او فهماند. دو دستش را بالا آورد، قیافه‌ی جدی به خود گرفت، صدایش را صاف کرد و گفت: _من تسلیمم. اصلا من که حرفی نزدم. گربه کجا؟ لشکر مغول کجا؟ معلومه که گربه ترسناک‌تره. و در حالی که دوباره داشت منفجر میشد، به سختی خودش را کنترل کرد تا بلکه از انفجار خشم خورشید در امان بماند. خورشید چشم غره‌ای رفت و گفت: _برو یه نگاه به آشپزخونه بنداز تا ببینی همین فسقل گربه که میگی، چه کارا که از دستش بر نمیاد. یک ساعته دنبالشم نتونستم بگیرمش. خسته‌م کرده. _خب حق داره. تنها گیرش آوردی، دنبالش کردی معلومه ازت میترسه این بدبخت. باید بذاری آروم شه. یه شیری، چه می‌دونم گوشتی چیزی... _فسنجونی، ماهی پلویی؟ هان؟ میترا شانه‌هایش را بالا انداخت. _بالاخره گربه گیری خرج داره، زحمت داره. الکی که نیست. بعد هم مردمک چشمانش را چرخاند سمت بالا و دستش را گرفت سمت خودش: _وقتی زنگ زدی به متخصص، کار رو بسپار دستش، چون و چرا هم نیار. دستش را انداخت پایین و گفت: _فقط دعا کن زود رام بشه که صدای پارسا و شهاب درنیاد. غذامم گذاشتم روی گاز برای اینکه نسوزه صلوات. مقدمات را آماده کردند و هر دو منتظر اولین واکنش آن مهمان ناخوانده شدند. 📗 📆 /۱۰/۱۰ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://daigo.ir/secret/11969693278
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 دعای مادر، تقدیر را عوض می‌کند 🔹خدا بعضی معجزه‌ها را از دهان مادر جاری می‌کند؛ قدر دعا و دلش را بدانیم.
هدایت شده از روزنوشت⛈
🖋 پیام تسلیت امام جمعه شهرستان جغتای درپی ارتحال عالم ربانی حجةالاسلام والمسلمین حاج سید حسن خاتمی(ره) قال الامام الصادق عليه السلام: «ما مِن أَحَدٍ يَمُوتُ مِنَ المؤمنينَ أَحَبّ إِلَى إبليسَ مِن مَوتِ فَقِيه ـ مرگ هيچ كس نزد شيطان محبوب‌تر از مرگ عالم نيست». (اصول كافى ـ جلد 1 ـ ص :46) انا لله و إنا الیه راجعون ضایعه ارتحال جانسوز عالم ربّانی، مجاهدانقلابی ،متخلق به اخلاق نبوی، «حضرت حجةالاسلام والمسلمین آقا سیدحسن خاتمی(ره)» موجب تاثر و تأسف همه دوستداران علوم دینی، فرهنگ شیعی و انقلاب اسلامی گردید. آن عالم بزرگوار که بحق تجسم اخلاق ومعارف اهلبیت بوده وسالها درترویج شریعت علوی کوشیده واز هیچ تلاشی فروگذاری ننمود؛در این راه فرزندان وخاندان اهل علم وتاثیر گذاری را تربیت وبه جامعه تقدیم کرد،سرانجام،درماه رجب ودرشب میلاد حضرت جوادالائمه علیه السلام،به اجدادطاهرینش پیوست. اینجانب،رحلت این عالم فرزانه را به حوزه کهن خراسان ودیارسربداران و شهرستان جُغَتای ومردم شریف وعالم دوستِ زرقان وخصوصاً حجج اسلام حاج سیدجواد وحاج سید جعفر خاتمی وخاندان مکرم وفامیل وابسته، تسلیت عرض نموده وبرای آن فقیدسعید علوّ درجات را از خداوند متعال خواستارم. عاش سعیدا و مات سعیدا جواد تقی‌پور امام جمعه شهرستان جغتای
هدایت شده از روزنوشت⛈
حجت‌الاسلام والمسلمین حاج سید حسن خاتمی سبزواری در سال ۱۳۱۳ هجری شمسی، در شهر مقدس مشهد و در خانواده‌ای ریشه‌دار در علم و روحانیت، چشم به جهان گشود. ایشان فرزند ارشد عالم وارسته و فقیه برجسته، مرحوم آیت‌الله سید عبدالکریم خاتمی سبزواری ـ از شاگردان آیات عظام سید یونس اردبیلی، آقازاده کفایی و آشتیانی ـ بودند و از همان آغاز، در دامان علم، تقوا و فضیلت پرورش یافتند. نامبرده در دوران نوجوانی وارد حوزه علمیه مشهد شد و پس از طی دروس مقدمات و سطوح عالی، در محضر فقیه مجاهد، مرحوم آیت‌الله حاج‌آقا حسن قمی دروس خارج فقه و اصول را تلمذ نمود. این دوره از حیات علمی ایشان، هم‌زمان با سال‌های خفقان و مبارزه با ظلم و ستم رژیم شاهنشاهی بود که آن مرحوم با حضوری فعال و اثرگذار، به‌ویژه در منطقه سبزوار و همچنین شمال کشور، در صفوف پیشین مبارزه قرار گرفت و این مسیر پرافتخار را تا پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ادامه داد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، ایشان ضمن حضور مستمر و مؤثر در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل، مسئولیت‌های مهمی از جمله جهاد سازندگی، بنیاد شهید و سازمان تبلیغات اسلامی را عهده‌دار شدند و در همه این عرصه‌ها، با اخلاص و روحیه خدمت‌گزاری به انجام وظیفه پرداختند. در نگاهی جامع، می‌توان عمر پربرکت آن مرحوم را در سه ساحت ارزشمند تحصیل علم، مبارزه در راه حق و خدمت صادقانه به مردم خلاصه کرد. تأسیس و افتتاح ده‌ها مسجد و حسینیه، تربیت طلاب فاضل و مستعد، و رسیدگی دلسوزانه به امور مردم منطقه، از جمله برجسته‌ترین آثار و خدمات ماندگار ایشان به شمار می‌آید.