⚔️📜 🌸 دورههای آموزش رماننویسی «باغ اَنار»
۱. دروازهٔ باغ 🌳✍️
درود بر تو، رهپویِ واژه و رؤیا! 🌙
میخواهی بر سپیدی کاغذ بتازی و جهان را از نو بیافرینی؟
راه این باغ از هیچدرگاهِ صفر درجه (صفر کلوین) آغاز میشود، همان جایی که واژه هنوز نغمه است و نویسنده، کودکی پرسشگر.
در این بوستان 🍃 کسی در دهانت «دانشِ آماده» نمیریزد؛
ما خاک میدهیم، آب میدهیم، آفتاب میدهیم ☀️
تا دانهٔ نویسندگی در دلِ تو بروید 🍇
۲. رسمِ ورود 🎟💰
سهماه نشستن و نوشتن در برابر ۹۹۹٬۰۰۰ تومان**،
یا ماهانه **۳۳۳٬۰۰۰ تومان 🌾
🔸به مناسبت این ایام تخفیف ویژه داریم.
تا کاروان نویسندگان تازهنفس گرد آید، گاه دو ماهی باید درنگ کرد ⏳
اما صبر، نام دیگرِ آغاز است 🌱
۳. آیینِ باغ 🏺
در این خاک، دانستن آسان است ولی نوشتن دشوار 💦
درسی که میآموزی، کار دل است نه حافظه.
هر واژه باید از ریشهٔ جان جوییده شود ✍️
درختِ قلم بیکار نمیروید 🌳
و هر که تنها شنونده باشد، در این بوستان چندان نمیماند 🍂
۴. ریاضتِ شاگرد 🕯
هر روز باید سیبِ خیال را قاچ کنی 🍎 و دانههایش را بنویسی!
هر سطر نانوشته، سنگیست بر دوش نویسنده.
استاد راه را مینماید، رفتن با توست 👣
۵. اخطارهای باغ ⚠️
راه واژه کوهیست بلند ⛰؛ آنکه بینفس بالا رود، فرومیلغزد.
اگر دلت از سختی تمرین خسته شد، بدان که «در حال روییدن» هستی 🌹
و اگر خواستی برگردی، برگرد؛
زر بازنمیگردد، اما دلی آزرده نخواهد ماند 💫
۶. نونهالانِ قلم 🌿
ای نوجوانِ شورانگیز، بخند و بنویس 😄،
اما از «رمانهای میانمایه و همگانی» در دنیای جادویی گوشیها 📱 دوری کن.
آن نوشتهها خواب میآورند، نه بیداری ✒️
بخوان! هر کتاب خوب، چراغیست در تاریکی 📖🔥
۷. آموزهٔ پیشهوران 🏛
چون ده رمان ایرانی و ده اثر کلاسیک جهان را خواندی،
درِ دورهٔ پیشرفته به رویت گشوده میشود ✨
در آنجا رمان و داستان بلند خواهی نوشت ✍️
شهریه همان است، و ورود به کارگاه رمان به خواستِ باغبان —
که میداند کدام نهال آمادهٔ بار است و کدام هنوز در خواب 🌺
۸. یادگارهای دیگرِ باغ 🍃
در بوستانِ @ANARSTORY هنر روایت میآموزی،
در سرزمین @ANARLAND با زندگی و خیال درمیآمیزی 🎭
در سراچهٔ @ANARASHEGH شورِ دل را مییابی 💖
در طاقچهٔ پادشاه وارونه شیدایی شاعرانه می کنی 🎊
و در باغ یاقوت (🎨 @HOLLYYAGHUT) رنگ و پیکر را کشف میکنی.
همهشان شاخههای یک ریشهاند: ریشهٔ عشق به نور در قامت رنگ و واژه ❤️
۹. سخن واپسین 🕊
باغ انار، نه دبستان است و نه دانشگاه؛
بلکه کارگاه واژه است، جایی که نویسنده از درونِ خود زاده میشود ❤️🔥
اگر آمادهای جوهرِ جانت را در خط جاری کنی، خوش آمدی —
زیرا در این خاک، حتی سنگ هم بوی داستان میدهد 🪨📚
دوره جدیدی در راه است بهوش باشید و بیداردل. 🪩
#باغ_انار 🍇 #آموزش_رماننویسی ✍️ #کارگاه_نویسندگی 📖
#رشد_نویسنده_ایرانی 🇮🇷 #نوجوان_نویسنده 🌱 #هنر_نوشتن 🎭
#انارستان_کلمات ❤️ #باغ_یاقوت 🖌 #ادبیات_ایرانی 🕊
🖌 @ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
⚔️📜 🌸 دورههای آموزش رماننویسی «باغ اَنار» ۱. دروازهٔ باغ 🌳✍️ درود بر تو، رهپویِ واژه و رؤی
💠 باغ انار |♨️ خلاصه ۲۰ جلسه
اگه بخوایم راستش رو بگیم،
تو این بیست جلسه قرار نیست بهت یاد بدیم
«چطور نویسنده شویم».
قراره بفهمی چرا تا الان نشدی.
👨🌾 باغبان در این ۲۰ جلسه چهکار میکند؟
- میفهمد صدای تو واقعاً مال خودته
یا تقلید محترمانه از سه تا نویسندهی مرده
- قهرمانت را از آدم خوبِ بیمسئله
تبدیل میکند به انسانی که تصمیمهای بد میگیرد
- یاد میدهد تعلیق یعنی
خواننده دلش بلرزد,نه اینکه فقط اتفاق بیفتد
- بهت نشان میدهد
«جهان داستانی» لوکیشن نیست؛
نفس میکشد، قضاوت میکند، فشار میآورد
- دیالوگهایی را که فقط تزئینیاند
خیلی آرام… دفن میکند
🪓 بیلچه در این میان:
- بهانهها را کنار میزند
- کمالگرایی را بهعنوان تنبلیِ مودبانه معرفی میکند
- و هر جملهای که با
«هنوز زوده برا نوشتن»
شروع شود، خاک میریزد روش
📚 تو این ۲۰ جلسه یاد میگیریم:
- داستان از «پیام» شروع نمیشود
- قهرمان قرار نیست محبوب باشد، واقعی باید باشد
- فرم بدون معنا توخالیست
- معنا بدون داستان، شعار
- پایان خوب یعنی
نه فریب خواننده
نه دستمالیکردن احساساتش
✍️ آخرِ دوره چی داری؟
نه اعتمادبهنفسِ کاذب.
نه جملهی قصار برای بیو.
✅ یک پیرنگ کامل رمان شخصی
با:
- شخصیتهایی که گیر میافتند
- تصمیمهایی که هزینه دارند
- و پایانی که جرأت کردهای انتخابش کنی
💰 هزینهی این بیست جلسه:
2 میلیون ... با 50 درصد تخفیف به خاطر این ایام.
۱ میلیون تومان تمام
(کمتر از هزینهی اینکه ده سال بگویی
«من تو نوشتن استعداد داشتم»). هزینه یک دوره را پرداخت می کنی و در دو دوره شرکت می کنی.
👾شرایط قسطی هم دارد؟ 👈بله
ثبت نام: @evaghefi
⚠️ جمعبندی باغبانی: اگر دنبال اینی که
کسی بهت بگه «عالی بود، ادامه بده»
این باغ نیست.
اگر میخوای
بفهمی چی باید قطع بشه
تا رمانت رشد کنه…خوش آمدی.🫱🤩🫲
جلسه ۱ | خرابکردن تصویر نویسنده
فرق خیال نویسنده بودن با نوشتن واقعی. شروع تخریب توهمها.
جلسه ۲ | مسئله انسانی
کشف زخم اصلی داستان؛ بدون زخم، رمان نداریم.
جلسه ۳ | قهرمان ناقص
قهرمانی که قرار نیست دوستداشتنی باشد، فقط واقعی.
جلسه ۴ | خواستن و نخواستن
هدف بیرونی، نیاز درونی، و دعوای دائمی این دو.
جلسه ۵ | نیروی مقابل
آنتاگونیست، سیستم، جامعه؛ چیزی که نمیگذارد قهرمان راحت باشد.
جلسه ۶ | جهان داستانی زنده
مکان بهعنوان فشار، نه دکور.
جلسه ۷ | تعلیق احساسی
نگه داشتن نفس خواننده، نه فقط زیاد کردن اتفاق.
جلسه ۸ | تصمیمهای سخت
جایی که شخصیت مجبور میشود هزینه بدهد.
جلسه ۹ | معنا زیر پوست داستان
فرق مضمون واقعی با شعار گلدرشت.
جلسه ۱۰ | جمعبندی پیرنگ اولیه
اولین نسخهی قابل دفاع از اسکلت رمان شخصی.
---
جلسه ۱۱ | بازنویسی جدی
چرا نوشتن واقعی از بازنویسی شروع میشود.
جلسه ۱۲ | تعمیق شخصیتها
طبقات پنهان شخصیت؛ آنچه نمیگوید مهمتر از آنچه میگوید.
جلسه ۱۳ | دیالوگِ کارآمد
حرفهایی که هم داستان را جلو میبرند، هم شخصیت را لو میدهند.
جلسه ۱۴ | ریتم و ضرباهنگ
کی تند، کی کند، و چرا خواننده خسته میشود.
جلسه ۱۵ | زاویه دید و فاصله
اینکه کجا بایستی تا داستان درست دیده شود.
جلسه 16 | صحنهپردازی مؤثر
صحنهای که کار میکند، نه فقط زیباست.
جلسه ۱۷ | حذفهای دردناک
وقتی بهترین جملهات مانع رمان میشود.
جلسه ۱۸ | پایانبندی درست
پایانی که طبیعی است، نه زورکی؛ غافلگیرکننده، نه متقلبانه.
جلسه ۱۹ | پیرنگ نهایی رمان شخصی
اتصال همهچیز؛ داستان بالاخره سرِ پای خودش میایستد.
جلسه ۲۰ | عبور از خیال به عمل
نقشهی نوشتن رمان بعد از کلاس؛ بدون وابستگی، بدون بهانه.
---
✅ خروجی نهایی این ۲۰ جلسه:
پیرنگ کامل رمان شخصی
چیزی که یا نوشته میشود
یا اعتراف میکنی وقتش نرسیده نویسنده باشی.
یا مینویسی، یا بالاخره دست از ادا درآوردن برمیداری.
🔝 @ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۵ 🎬 بچه گربه، خودش را جا به جا کرد تا خیس نشود. خورشید که تازه متوجه باز مان
#بروبیا_فصلدو 🔃
#قسمت۶ 🎬
نوبت خانم چراغی شد تا تعجب کند:
-چطور مگه؟
_چند ساله میشناسمش. از کلاس هشتم. شیفت مخالف همین مدرسه بود. خبر داشتین؟
-بله. تا این حد رو میدونستم.
-از جریاناتی هم که براش پیش اومده، خبر دارین؟
-نه اطلاعات خاصی ندارم. من امسال منتقل شدم به این جا.
خورشید سرش را تکان داد و نفسش را آزاد کرد:
-بله. دسته. شرایط جوری بود که تقریبا هر دو سه ماه یه بار پدرش معرکهگیری داشت در مدرسه. معمولا در بسته بود اما میدیدی با یکی از والدین که در رو براش میزدیم میومد تو. یا وقتی تعطیل می شدن به زور با خودش می برد و تا چند روز خبری نبود تا مادرش دوباره می آوردش.
_پدر و مادرش جدا شده بودن؟
-رسمی که نه. اما جدا از هم بودن. پیش مادربزرگش زندگی می کرد با مادرش.
خانم چراغی چشمهایش را بست و سرش را پایین انداخت.
-از دست بعضی والدین آدم می مونه چی بگه! چرا این قدر مخالف بود؟
-آره واقعا. نمی دونم هیچ وقت نفهمیدیم. جوری شده بود که ما با دخالت پلیس و هزار بدبختی تونستیم این دختر رو بیاریم مدرسه. پدرش اصلا اجازهی تحصیل نمیداد.
_ به هر حال چند سال گذشته. آدما عوض میشن! شاید نظر پدرش تغییر کرده.
خورشید، نفسش را بیرون داد و در فکر فرورفت. آرام جواب داد:
_بعید میدونم! این تغییر رفتارش بیشتر منو نگران سحر می کنه.
-چی بگم. انشالله خیر باشه به هر حال.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
میترا قدم به قدم را شیر و گوشت و هر چه که به فکرش می رسید گذاشت تا بچه گربه طمع کند و بیاید پایین. چند دقیقه ای گذشت. میترا که حوصلهاش از مجازی گردی سر رفته بود، شروع کرد به سرو کله زدن با خورشید.
_نمیخوای بگی چرا این قدر از گربهها بدت میاد؟ آخه گربه به این ملوسی! حیف نیست بندازیش بیرون؟
نگاه کنجکاو میترا، پیش چشمان متفکر و اندوهگین خورشید بود و مغزش تصاویر پرشهای متعدد خورشید به آسمان از دست گربههایی که یکهو جلویش سبز میشدند را پخش میکرد.
نزدیک بود از این یادآوریها خندهاش بگیرد که خورشید زد توی پر خندهاش و آن را زمین گیر کرد.
_یادته بچه بودیم، تو حیاط خونمون یه بچهگربه پیدا کردیم؟
میترا کمی فکر کرد و گل از گلش شکفت:
_وای خدا آره... چقدر ناز بود. چشمای آبی و موهای طلایی. وای وای هنوز برق چشماش تو یادمه.
خورشید آهی کشید. آرنج به زانو گذاشت و خم شد.
_میخواستی ببری خونهتون اما من نذاشتم.
گفتم تو خونه ما بوده پس من میبرمش.
_آره، یادمه! گفتی میخوای خودت نگهش داری!
فردای اون روز وقتی همه خوابیدن حوصلهام سر رفت. برای اینکه گربه در نره، آوردمش زیر کمد گذاشتمش و اومدم خونهی شما. وقتی برگشتم دیدم مامان داره شلوار بابا رو میشوره و بابا هم خونه رو گذاشته رو سرش. قلبم داشت میومد توی دهنم. همش میگفتم نکنه بابا چیزی رو فهمیده باشه.
چشم های میترا درشت شد:
_خب فهمیده بود؟
_آره. گربه از تو کمد دراومده بود و دقیقا کنار بابا که تو خواب بوده کارخرابی کرده بود.
اونم تو خواب غلت میخوره و خیسیش رو که متوجه میشه بیدار میشه.
میترا خندید. اما سریع دستش را جلوی دهانش گرفت:
_ببخشید. خب بعدش؟
_هیچی دیگه. ماجرای قایم کردنش رو فهمیده بودند. منو که دید حسابی دعوا کرد و گربه رو که تو حیاط بود، پرت کرد بیرون. گریهام گرفته بود. خیلی تلاش کردم برم و بیارمش اما نذاشت. بعد هم که رفتم دیگه پیداش نکردم. خیلی منتظرش بودم تا برگرده. حتی چند بار یواشکی، با کلی امید و آرزو براش شیر و گوشت توی باغچه میذاشتم اما دیگه هیچ وقت نیومد.
شاید باورت نشه اما تا چندین شب خواب های ترسناک میدم.
اینکه بابام داره دعوام میکنه. یا گربه رفته زیر ماشین و له شده.
از اون به بعد کم کم از گربه بدم اومد.
برام شد یه چیز آزار دهنده.
میترا که دهان بازش نشان از عدم هضم احساسات خورشید را می داد، گفت:
_آها تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود.
و خندید.
-به خاطر همین رفتارت هیچ وقت حوصله نداشتم بهت بگم!
میترا خندهاش را جمع کرد:
-نه، بیین منظورم اینه خیلی تاثیر گذاشت روم. اصلا این قدر ناراحت شدم که نگو.
- باشه بابا نمی خواد بدترش کنی.
-خب ببخشید. اما از اون جریان خیلی وقته گذشته، چرا هنوز تو دلت نگهش داشتی؟
خورشید گوشهی لبش را کش داد:
_نمی دونم. انگار بعضی چیزا به ته قلبت میچسبن. یه جایی تو ناخودآگاهت زندگی میکنن. هیچ جوره نمیتونی از خودت دورش کنی. انگار جزئی از وجودت میشه. منم نتونستم این ترس و هیچ وقت از خودم دور کنم.
میترا دستش را گذاشت روی شانهی خورشید:
_خدا آقا افروز رو رحمت کنه. مرد نازنینی بود ولی بعضی وقتا بدجوری عصبی میشد.
_خدا رحمتش کنه. دلم خیلی براش تنگ شده. حتی برای عصبانی شدن هاش.
#پایان_قسمت۶📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۱
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://daigo.ir/secret/11969693278
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای علّامهی ما هستند 😍😉
درباره یه اسم هم انقدر اطلاعات آخه؟🤗
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
آقای علّامهی ما هستند 😍😉 درباره یه اسم هم انقدر اطلاعات آخه؟🤗
یکی از علاقه مندیای نوجوانیم همین تبدیل و شباهت اسم ها توی فرهنگ و ادیان مختلف بود... من جمله اسم خودم. اسماعیل. شموعیل. سموعیل. ساموئل و ....
یا مثلا جبراییل، جبرئیل، گابریل و ....