eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
906 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو 🔃 #قسمت۵ 🎬 بچه گربه، خودش را جا به جا کرد تا خیس نشود. خورشید که تازه متوجه باز مان
🔃 🎬 نوبت خانم چراغی شد تا تعجب کند: -چطور مگه؟ _چند ساله می‌شناسمش. از کلاس هشتم. شیفت مخالف همین مدرسه بود. خبر داشتین؟ -بله. تا این حد رو می‌دونستم. -از جریاناتی هم که براش پیش اومده، خبر دارین؟ -نه اطلاعات خاصی ندارم. من امسال منتقل شدم به این جا. خورشید سرش را تکان داد و نفسش را آزاد کرد: -بله. دسته. شرایط جوری بود که تقریبا هر دو سه ماه یه بار پدرش معرکه‌گیری داشت در مدرسه. معمولا در بسته بود اما می‌‌دیدی با یکی از والدین که در رو براش می‌زدیم میومد تو. یا وقتی تعطیل می شدن به زور با خودش می برد و تا چند روز خبری نبود تا مادرش دوباره می آوردش. _پدر و مادرش جدا شده بودن؟ -رسمی که نه. اما جدا از هم بودن. پیش مادربزرگش زندگی می کرد با مادرش. خانم چراغی چشم‌هایش را بست و سرش را پایین انداخت. -از دست بعضی والدین آدم می مونه چی بگه! چرا این قدر مخالف بود؟ -آره واقعا. نمی دونم هیچ وقت نفهمیدیم. جوری شده بود که ما با دخالت پلیس و هزار بدبختی تونستیم این دختر رو بیاریم مدرسه. پدرش اصلا اجازه‌ی تحصیل نمی‌داد. _ به هر حال چند سال گذشته. آدما عوض میشن! شاید نظر پدرش تغییر کرده. خورشید، نفسش را بیرون داد و در فکر فرورفت. آرام جواب داد: _بعید می‌دونم! این تغییر رفتارش بیشتر منو نگران سحر می کنه. -چی بگم. ان‌شالله خیر باشه به هر حال. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 میترا قدم به قدم را شیر و گوشت و هر چه که به فکرش می رسید گذاشت تا بچه گربه طمع کند و بیاید پایین. چند دقیقه ای گذشت. میترا که حوصله‌اش از مجازی گردی سر رفته بود، شروع کرد به سرو کله زدن با خورشید. _نمی‌خوای بگی چرا این قدر از گربه‌ها بدت میاد؟ آخه گربه به این ملوسی! حیف نیست بندازیش بیرون؟ نگاه کنجکاو میترا، پیش چشمان متفکر و اندوهگین خورشید بود و مغزش تصاویر پرش‌های متعدد خورشید به آسمان از دست گربه‌هایی که یکهو جلویش سبز می‌شدند را پخش می‌کرد. نزدیک بود از این یادآوری‌ها خنده‌اش بگیرد که خورشید زد توی پر خنده‌اش و آن را زمین گیر کرد. _یادته بچه بودیم، تو حیاط خونمون یه بچه‌گربه پیدا کردیم؟ میترا کمی فکر کرد و گل از گلش شکفت: _وای خدا آره... چقدر ناز بود. چشمای آبی و موهای طلایی. وای وای هنوز برق چشماش تو یادمه. خورشید آهی کشید. آرنج به زانو گذاشت و خم شد. _می‌خواستی ببری خونه‌تون اما من نذاشتم. گفتم تو خونه ما بوده پس من می‌برمش. _آره، یادمه! گفتی می‌خوای خودت نگهش داری! فردای اون روز وقتی همه خوابیدن حوصله‌ام سر رفت. برای اینکه گربه در نره، آوردمش زیر کمد گذاشتمش و اومدم خونه‌ی شما. وقتی برگشتم دیدم مامان داره شلوار بابا رو می‌شوره و بابا هم خونه رو گذاشته رو سرش. قلبم داشت میومد توی دهنم. همش می‌گفتم نکنه بابا چیزی رو فهمیده باشه. چشم های میترا درشت شد: _خب فهمیده بود؟ _آره. گربه از تو کمد دراومده بود و دقیقا کنار بابا که تو خواب بوده کارخرابی کرده بود. اونم تو خواب غلت می‌خوره و خیسی‌ش رو که متوجه میشه بیدار میشه. میترا خندید. اما سریع دستش را جلوی دهانش گرفت: _ببخشید. خب بعدش؟ _هیچی دیگه. ماجرای قایم کردنش رو فهمیده بودند. منو که دید حسابی دعوا کرد و گربه رو که تو حیاط بود، پرت کرد بیرون. گریه‌ام گرفته بود. خیلی تلاش کردم برم و بیارمش اما نذاشت. بعد هم که رفتم دیگه پیداش نکردم. خیلی منتظرش بودم تا برگرده. حتی چند بار یواشکی، با کلی امید و آرزو براش شیر و گوشت توی باغچه می‌ذاشتم اما دیگه هیچ وقت نیومد. شاید باورت نشه اما تا چندین شب خواب های ترسناک میدم. اینکه بابام داره دعوام می‌کنه. یا گربه رفته زیر ماشین و له شده. از اون به بعد کم کم از گربه بدم اومد. برام شد یه چیز آزار دهنده. میترا که دهان بازش نشان از عدم هضم احساسات خورشید را می داد، گفت: _آها تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود. و خندید. -به خاطر همین رفتارت هیچ وقت حوصله نداشتم بهت بگم! میترا خنده‌اش را جمع کرد: -نه، بیین منظورم اینه خیلی تاثیر گذاشت روم. اصلا این قدر ناراحت شدم که نگو. - باشه بابا نمی خواد بدترش کنی. -خب ببخشید. اما از اون جریان خیلی وقته گذشته، چرا هنوز تو دلت نگهش داشتی؟ خورشید گوشه‌ی لبش را کش داد: _نمی دونم. انگار بعضی چیزا به ته قلبت می‌چسبن. یه جایی تو ناخودآگاهت زندگی می‌کنن. هیچ جوره نمی‌تونی از خودت دورش کنی. انگار جزئی از وجودت می‌شه. منم نتونستم این ترس و هیچ وقت از خودم دور کنم. میترا دستش را گذاشت روی شانه‌ی خورشید: _خدا آقا افروز رو رحمت کنه. مرد نازنینی بود ولی بعضی وقتا بدجوری عصبی میشد. _خدا رحمتش کنه. دلم خیلی براش تنگ شده. حتی برای عصبانی شدن هاش. 📗 📆 /۱۰/۱۱ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://daigo.ir/secret/11969693278
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان: حجم: 28.6M
📝دعای کمیل 🎤علی_فانی 📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج شهیدانمون
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای علّامه‌ی ما هستند 😍😉 درباره یه اسم هم انقدر اطلاعات آخه؟🤗
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
آقای علّامه‌ی ما هستند 😍😉 درباره یه اسم هم انقدر اطلاعات آخه؟🤗
یکی از علاقه مندیای نوجوانیم همین تبدیل و شباهت اسم ها توی فرهنگ و ادیان مختلف بود... من جمله اسم خودم. اسماعیل. شموعیل. سموعیل. ساموئل و .... یا مثلا جبراییل، جبرئیل، گابریل و ....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Avajeh404آواژه.mp3
زمان: حجم: 21.4M
🎙«اینجا آواژه صدای واژه‌های شماست» 🔹می‌خواهیم از سایه بگوییم؛ از یک مآمن، یک حضور بی‌کران 🔷 می‌خواهیم از پدر بگوییم با آواژه همراه باشید⬇️ گروه ادبی آواژه https://eitaa.com/joinchat/2391999912C4e7a431676 لینک کانال ایتا https://eitaa.com/Avajeh404 لینک کانال تلگرام https://t.me/Avajeh404 لینک شنوتو https://shenoto.com/channel/podcast/Avajeh @ANARSTORY