eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو 🔃 #قسمت۷ 🎬 خورشید توی کلاس نشسته بود و نمره‌ها را وارد دفتر می‌کرد. یکی از دانش آموز
🔃 🎬 خورشید پرده‌ی سبز روشن کلاس را کنار زد و نیم‌نگاهی به حیاط خیس مدرسه انداخت. هنوز قطره‌های ریز باران در هوا پراکنده بودند و بعضی‌هاشان هر چند لحظه یکبار، روی صورت یکی از آدم های زیر آسمان می‌افتادند. با این که چند سال گذشته بود اما، خورشید حس می‌کرد اگر پدر سحر را ببیند، می‌شناسد. با این که به خوبی، چشمان آبی و ابروهای پرپشت و تیره، آقای تایید را یادش بود، اما هر چه چشم می‌گرداند کسی را با این مشخصات نمی‌دید. برگشت پای تخته و شروع کرد به نوشتن باقی مطالب درسی. صدای یکی از شاگردان از پشت سرش به گوش رسید. برگشت. _خانوم، قبلاً جواب این سوال یه چیز دیگه گفته بودین! سر برگداند تا تخته را ببیند. _آره... آره... ببخشید دخترا فکرم یه کم مشغوله. همون جواب قبلی درسته. این رو لطفا خط بزنید. صدای زنگ خانه با صدای بحث و حرف دانش‌آموزان درهم آمیخت. بعد از خروج دانش آموزان از کلاس، خورشید به دفتر رفت، بارانی کرمی‌اش را روی مانتوی اداری پوشید. کیفش را روی شانه انداخت و رفت بیرون. به صفحه‌ی گوشی نگاه تا ببیند به رسیدن ماشین، چند دقیقه مانده که صدای بوق ریز ماشینی توجه‌ش را جلب کرد. سر بلند کرد. کمی آن طرف‌تر، درست سر پیچ، ماشین شاسی بلند مشکی باران خورده، برایش چراغ زد. تعجب کرد. دوباره نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداخت اما ماشین، پراید نوک مدادی بود. سعی کرد خودش را نسبت به حضور آن بی‌تفاوت نشان دهد اما زیر چشمی حواسش بود. وقتی راننده واکنشی از او ندید، به آرامی حرکت کرد سمتش و دقیقا رو به روی او ایستاد. حس بدی سراغ خورشید آمد. تند شدن ضربان قلبش را فهمید. چیزی نگذشت که شیشه‌ی دودی پایین رفت. با اکراه چشم دوخت به راننده. جا خورد. صاحب آن چشم های آبی دوخته شده به رو به رو را شناخت. _این بچه، ننه آقای اضافی نمی‌خواد. این را که گفت، نگاهش را به نگاه جدی خورشید داد. پوزخندی زد: -دیگه نفمم پا پی‌اش شدی خانوم معلم! و بعد پایش را روی گاز فشار داد و خورشید را در دنیایی از سوال جا گذاشت. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸 خورشید نفسش با حرص بیرون داد و بدون این‌که منتظر جواب بماند. گوشی را گذاشت سر جایش. _به من چه که هنوز نمی دونی نیم ساعته همسایه بغلی ام برگشته. رفت سمت آشپزخانه. اخرین گل هندوانه را که گاز زد، ما بقی‌‍اش از سر چنگال لیز خورد و افتاد روی پیراهن سفید و گل گلی‌ش. _ای بابا، تو هم سر ناسازگاری می زنی با ما! تازه این لباس رو خریده بودم. لباسش را عوض کرد، با دیدن کوهی از شلوار و پیراهن‌های جمع شده بالاخره تصمیم گرفت که آن‌ها را بشوید. بعد از اتمام، همه را خالی کرد توی سبد و برد که پهنشان کند. در بالکن را که باز کرد، چشمش به دو چشم کوچک زرد مایل به سبز، قفل شد. سبد از دستش افتاد. یکی دو قدم عقب رفت. یک نگاه به در اصلی ساختمان انداخت و یک نگاه به آن چشم‌ها. اما زانوهایش سست شد و همان جا نشست. _کی بهت اجازه داد برگردی؟ گربه، سرش را خم کرد و همان طور به خورشید خیره ماند. -چیه؟ چرا اون جوری نگام می کنی؟ صدای میوی ظریفی از حنجره‌ی گربه خارج شد. روی زمین نشست و دمش را دور خودش حلقه کرد. -هوی، بلند شو. برو. دست هایش به در هوا تکان داد: -میگم بلند شو! چخّه. اَه... بچه گربه، دوباره میو کرد و از جایش حرکت نکرد. خورشید با صدای درمانده‌ای رو به او گفت: -باشه بابا. ولش کن. دیگه حوصله جنگیدن ندارم. هر چه بادا باد. 📗 📆 /۱۰/۱۴ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✅ بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۲۶۸ قرآن کریم ✅ @BisimchiMedia
268.mp3
زمان: حجم: 1.1M
✅ قرائت صفحه ۲۶۸ قرآن کریم ✅ @BisimchiMedia
_طرف می‌خواست زمینی‌ها رو ببره مریخ حالا نشسته توئیت ما رو می‌خونه جواب میده... طرف به قول مهدی مولایی؛ سنش قد نمیده به دونستن خیلی چیزا...تاریخ هم نخونده حالا توئیت زده که؛ زهی خیال باطل... یا شاید هم نه... طرف خیلی هم خوب می‌دونه چی به چیه و کی کجا چی کار کرده و چه طور شده و نشده...برداشته نوشته؛ زهی خیال باطل تا مثلا بگه اگه مهم بود که من می‌دونستم آقا... یا نه... طرف خیلی دردش گرفته، گفته چه کار کنم؟ چه کار نکنم؟ می‌خواسته از لجش بنویسه؛ اصلا هم درد نداشت، نوشته زهی خیال باطل... شنیدی طرف می‌خواست مریض نشه ماسک زد؛ طرف می‌خواست بقیه رو مریض نکنه هم ماسک زد... طرف چرا خودش ماسک شد؟ همین که ما می‌دونیم بسه حتی اگه خودش ندونه... طرف و همه‌ی اموال و دارایی‌‌ش یه طرف...ما و بقیه‌ی عالم هم یه طرف؛ البته فرض کن...حالا حتما باید جناب سلمان بیاد بهش بگه؛ بابا اول و آخرمون که مثل همه...این وسط هر چی داری باید بذاری بری...ببین چی می‌تونی با خودت ببری... طرف خیلی ظاهراً بی‌طرفه چون اصولاً توی دنیای علم این بی‌طرفیه که خیلی طرفدار داره؛ مخصوصا وقتی ثروته بغل دست علم وایساده باشه...بعد طرف بشینه حساب کنه؛ ادیسون چه کار کرد، من چه کارها که نکردم...همه‌ش خدمته...خدمت نباشه پس چیه؟ راستی مقابل خدمت میشه ظلم؟ می‌دونی بگو... نمی‌دونی برم از هوش مصنوعی بپرسم... طرف گفته هوش مصنوعی شیطونه...یا نه خدایا...جمله‌ی معروفش اینه: ما با هوش مصنوعی در حال احضار شیا‌طینیم... انصافا ما رو خوب اومده...حالا یا حواسش نبوده یا فهمیده مای خودشون رو نمی‌تونه با مای خودمون جمع ببنده بشیم منتهی الجمع.. جمع الجمع... یه چنین چیزایی.... فکر کن طرف خودش شیطونه حالا نگران احضار شیاطینه... طرف نگرانه ماشینا، دنیا رو تسخیر کنن حالا خودش گرفتار چند تا صفحه‌ی نمایش کوچیکه...کوچیک همون کوچکه که با کوتاه هر دو صفت توصیفی کیفی‌ و قابل تصغیرن...حالا همین که اینا رو می‌دونم بسه یا باید جمله‌هام هم واقعا کوتاه باشه؟ راستی کاریکلماتور چیه اون پایین هشتک خورده؟ همه‌ش تقصیر طرفه من نه اصلا وقتش رو داشتم نه اصلا بلد بودم این تمرینو بنویسم... طرف برداشته جواب داده خدا هم وسط این همه تمرین، صد و بیست و چهارمی‌شو آوورده پیش چشمم... انگار طرف از ناراحتی خوابش نمی‌برده...یه دهن می‌خواسته لالایی بخونه تا ما هم خوابمون نبره...تنها نباشه...نمی‌دونه ما این شبا از خدامونه احیا بگیریم حتی شده زور زورکی... زور زورکی بیدار بودن سخته ولی اینکه خودت بخوای زور زورکی بیدار باشی...نه... هم بخوای هم زور زورکی باشه با هم جمع نمیشه...میشه؟ اصلا ولش کن همین که امشب بیداری خوبه... حالا چرت و پرتهای منم خوندی عیبی نداره...استغفار می‌کنی...همین امشب... @ANARSTORY
دل‌خون‌ترازابروطوفان غمگین‌ترازباد‌وباران من‌زینبم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو 🔃 #قسمت۸ 🎬 خورشید پرده‌ی سبز روشن کلاس را کنار زد و نیم‌نگاهی به حیاط خیس مدرسه اندا
🔃 🎬 پلک‌ها را محکم روی هم فشار داد و با دست مالید. از قرمزی چشمانش مشخص بود شب را درست نخوابیده. ده دوازده دقیقه‌ای از هشت گذشته بود. خانم شیربندی سرش را سمت خورشید برد. _خدا می‌دونه که دیشب یه لحظه پلک روی هم نذاشتم. خورشید چشم در چشمش شد. ابروهایش را بالا برد. _چرا؟ _از زور استرس روز اول سال تحصیلی. البته من شنبه‌ها تدریس ندارم. به خاطر همین امروز روز اولمه. خورشید لبخندی زد: _چه جالب منم مثل شما امروز روز اول تدریسمه. اما برعکس شما خوب خوابیدم. خانم شیربندی خندید: _خدا به خیر کنه امسال رو. _ان‌شاءالله ناظم وارد دفتر شد. _همکاران گرامی دانش آموزان رفتن کلاس، می‌تونید تشریف ببرید سر کلاساتون! خورشید شماره کلاس را از تابلوی روی دیوار پیدا کرد. دنبال دفتر نمره می‌گشت که خانم مدیر آمد کنارش ایستاد. دستش را گذاشت روی کمرش و کمی خم شد. لبخندی روی لبش آورد و گفت: عزیزم اگه میشه، زنگ که خورد قبل اینکه بری برای صبحانه، یه سر بیا دفتر من کارت دارم. خورشید جا خورد اما با لبخند ملایمی جواب داد:مشکلی پیش آمده؟ _نه عزیزم خیره! و با لبخندی محبت آمیز خورشید را بدرقه کرد. او یک ساعت و نیم اولین روز کلاس را با هزار فکر و خیال گذراند. تقه‌ای به در زد و با بفرمای خانم چراغی وارد دفتر شد. خسته نباشیدی گفت و روی صندلی نزدیک مدیر نشست. خانم چراغی با لبخند تشکر کرد. فلاسک کوچک فلزی چای را همراه لیوانی توی سینی و مقابل خورشید روی میز گذاشت و کنارش نشست. _چه خبر؟ ساعت اول کلاس چطور گذشت؟ بچه ها که اذیت نکردن؟ _نه! خداروشکر کلاس بهتر از چیزی که در تصور من بود پیش رفت. _خیلی خوب، خوشحالم کردی! و اشاره کرد به لیوان چای با لبخند گفت: _تا سرد نشده با شکلات بخور تا انرژی بگیری. چند ثانیه‌ای به سکوت گذشت. خورشید کمی روی صندلی جا به جا شد. _ببخشید خانم چراغی می‌شه بفرمایید با من چی کار داشتین؟ هر چی فکر کردم روز اول ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه؟ شما با من چه کاری داشته باشید؟ فکرم به جایی قد نداد! خانم مدیر همان‌طور که داشت چایش را سر می‌کشید، از بالای عینک نگاهی به او انداخت، لیوان را روی میز گذاشت و گفت: _میگم! چایت رو بخور میگم! 📗 📆 /۱۰/۱۵ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477