منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
✅ بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۲۶۸ قرآن کریم
✅ @BisimchiMedia
_طرف میخواست زمینیها رو ببره مریخ حالا نشسته توئیت ما رو میخونه جواب میده...
طرف به قول مهدی مولایی؛ سنش قد نمیده به دونستن خیلی چیزا...تاریخ هم نخونده حالا توئیت زده که؛ زهی خیال باطل...
یا شاید هم نه...
طرف خیلی هم خوب میدونه چی به چیه و کی کجا چی کار کرده و چه طور شده و نشده...برداشته نوشته؛ زهی خیال باطل تا مثلا بگه اگه مهم بود که من میدونستم آقا...
یا نه...
طرف خیلی دردش گرفته، گفته چه کار کنم؟ چه کار نکنم؟ میخواسته از لجش بنویسه؛ اصلا هم درد نداشت، نوشته زهی خیال باطل...
شنیدی طرف میخواست مریض نشه ماسک زد؛
طرف میخواست بقیه رو مریض نکنه هم ماسک زد...
طرف چرا خودش ماسک شد؟ همین که ما میدونیم بسه حتی اگه خودش ندونه...
طرف و همهی اموال و داراییش یه طرف...ما و بقیهی عالم هم یه طرف؛ البته فرض کن...حالا حتما باید جناب سلمان بیاد بهش بگه؛ بابا اول و آخرمون که مثل همه...این وسط هر چی داری باید بذاری بری...ببین چی میتونی با خودت ببری...
طرف خیلی ظاهراً بیطرفه چون اصولاً توی دنیای علم این بیطرفیه که خیلی طرفدار داره؛ مخصوصا وقتی ثروته بغل دست علم وایساده باشه...بعد طرف بشینه حساب کنه؛ ادیسون چه کار کرد، من چه کارها که نکردم...همهش خدمته...خدمت نباشه پس چیه؟ راستی مقابل خدمت میشه ظلم؟ میدونی بگو... نمیدونی برم از هوش مصنوعی بپرسم...
طرف گفته هوش مصنوعی شیطونه...یا نه خدایا...جملهی معروفش اینه: ما با هوش مصنوعی در حال احضار شیاطینیم...
انصافا ما رو خوب اومده...حالا یا حواسش نبوده یا فهمیده مای خودشون رو نمیتونه با مای خودمون جمع ببنده بشیم منتهی الجمع.. جمع الجمع... یه چنین چیزایی....
فکر کن طرف خودش شیطونه حالا نگران احضار شیاطینه...
طرف نگرانه ماشینا، دنیا رو تسخیر کنن حالا خودش گرفتار چند تا صفحهی نمایش کوچیکه...کوچیک همون کوچکه که با کوتاه هر دو صفت توصیفی کیفی و قابل تصغیرن...حالا همین که اینا رو میدونم بسه یا باید جملههام هم واقعا کوتاه باشه؟ راستی کاریکلماتور چیه اون پایین هشتک خورده؟
همهش تقصیر طرفه من نه اصلا وقتش رو داشتم نه اصلا بلد بودم این تمرینو بنویسم...
طرف برداشته جواب داده خدا هم وسط این همه تمرین، صد و بیست و چهارمیشو آوورده پیش چشمم...
انگار طرف از ناراحتی خوابش نمیبرده...یه دهن میخواسته لالایی بخونه تا ما هم خوابمون نبره...تنها نباشه...نمیدونه ما این شبا از خدامونه احیا بگیریم حتی شده زور زورکی...
زور زورکی بیدار بودن سخته ولی اینکه خودت بخوای زور زورکی بیدار باشی...نه...
هم بخوای هم زور زورکی باشه با هم جمع نمیشه...میشه؟
اصلا ولش کن همین که امشب بیداری خوبه...
حالا چرت و پرتهای منم خوندی عیبی نداره...استغفار میکنی...همین امشب...
#سجادی
@ANARSTORY
دلخونترازابروطوفان
غمگینترازبادوباران
منزینبم...
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایران زمان شاه به روایت یک خارجی!
💬 #aghaye_mix
@insta_enghelabi
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو 🔃 #قسمت۸ 🎬 خورشید پردهی سبز روشن کلاس را کنار زد و نیمنگاهی به حیاط خیس مدرسه اندا
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۹🎬
پلکها را محکم روی هم فشار داد و با دست مالید.
از قرمزی چشمانش مشخص بود شب را درست نخوابیده.
ده دوازده دقیقهای از هشت گذشته بود.
خانم شیربندی سرش را سمت خورشید برد.
_خدا میدونه که دیشب یه لحظه پلک روی هم نذاشتم.
خورشید چشم در چشمش شد.
ابروهایش را بالا برد.
_چرا؟
_از زور استرس روز اول سال تحصیلی.
البته من شنبهها تدریس ندارم. به خاطر همین امروز روز اولمه.
خورشید لبخندی زد:
_چه جالب منم مثل شما امروز روز اول تدریسمه. اما برعکس شما خوب خوابیدم.
خانم شیربندی خندید:
_خدا به خیر کنه امسال رو.
_انشاءالله
ناظم وارد دفتر شد.
_همکاران گرامی دانش آموزان رفتن کلاس، میتونید تشریف ببرید سر کلاساتون!
خورشید شماره کلاس را از تابلوی روی دیوار پیدا کرد.
دنبال دفتر نمره میگشت که خانم مدیر آمد کنارش ایستاد. دستش را گذاشت روی کمرش و کمی خم شد. لبخندی روی لبش آورد و گفت:
عزیزم اگه میشه، زنگ که خورد قبل اینکه بری برای صبحانه، یه سر بیا دفتر من کارت دارم.
خورشید جا خورد اما با لبخند ملایمی جواب داد:مشکلی پیش آمده؟
_نه عزیزم خیره! و با لبخندی محبت آمیز خورشید را بدرقه کرد.
او یک ساعت و نیم اولین روز کلاس را با هزار فکر و خیال گذراند. تقهای به در زد و با بفرمای خانم چراغی وارد دفتر شد.
خسته نباشیدی گفت و روی صندلی نزدیک مدیر نشست. خانم چراغی با لبخند تشکر کرد.
فلاسک کوچک فلزی چای را همراه لیوانی توی سینی و مقابل خورشید روی میز گذاشت و کنارش نشست.
_چه خبر؟ ساعت اول کلاس چطور گذشت؟ بچه ها که اذیت نکردن؟
_نه! خداروشکر کلاس بهتر از چیزی که در تصور من بود پیش رفت.
_خیلی خوب، خوشحالم کردی!
و اشاره کرد به لیوان چای با لبخند گفت:
_تا سرد نشده با شکلات بخور تا انرژی بگیری.
چند ثانیهای به سکوت گذشت.
خورشید کمی روی صندلی جا به جا شد.
_ببخشید خانم چراغی میشه بفرمایید با من چی کار داشتین؟ هر چی فکر کردم روز اول ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه؟ شما با من چه کاری داشته باشید؟ فکرم به جایی قد نداد!
خانم مدیر همانطور که داشت چایش را سر میکشید، از بالای عینک نگاهی به او انداخت، لیوان را روی میز گذاشت و گفت:
_میگم! چایت رو بخور میگم!
#پایان_قسمت۹📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۵
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
در جستوجوی دوست
منّت خدای را عزّوجل که دل را به شوق انتظار روشن داشت
و رشتهی امید را به دست یار نبرید و نگذاشت.
آن که دیدهها از دیدنش محروم است
و جانها از یادش معمور.
ستایش آن خورشید را سزاست
که پشت ابر غیبت نشسته
و جهان از گرمای حضورش
بینصیب نمانده است.
اگر چه چشم نمیبیند،
دل گواهی میدهد؛
و اگر چه پرده در میان است،
نور از پرده میگذرد.
ای دوست!
ای که نامت، آرامِ دلهای خسته است
و یاد تو، مرهمِ زخمهای ناگفته.
نه غایبی چنان که نباشی
و نه حاضری چنان که ببینندت؛
میانِ بودن و نبودن،
ما ماندهایم و انتظار.
گفتند: راه به خانهی دوست کجاست؟
گفتم: از دل شروع کن
که هر دلی اگر آینه شود،
خورشید را در خود خواهد دید.
از کوچهی دعا بگذر
و در میدانِ عمل توقف کن،
که انتظار، نشستن بیحرکت نیست
راه رفتن است، به نیت دیدار.
جهان اگر به ظلمت افتاده
از بینوری ماست،
نه از نبود خورشید.
ابر اگر مانع دیدار است
باران رحمت نیز در اوست.
چه خوش گفت آنکه گفت:
غیبت، امتحان چشمها نیست
امتحان دلهاست.
الهی!
در روزگاری که صداها بلند و دلها خاموشاند،
ما را از اهل گوش بدار.
در عصری که راهها بسیار و مقصدها گماند،
ما را به کوچهی دوست برسان.
باشد که روزی
این نثرِ منتظر
به شعرِ ظهور ختم شود
و این سلامهای از دور
به پاسخِ «السلام علیکم» نزدیک.
---
شاعر: ملک الچت بن جی پی تی