13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌کمی هوشیاری :
فـتـنـه اکـبـــــر در پیـش است !
اگر میخواهی در فتنه ها در امان باشی گوش به فرمان سیدعلی بسپار
آنهایی که از مدارا کردن نظام و رهبر با برخی جریان ها ناراحتن این کلیپ رو ببینند.
کسانی که به رهبری در باب قوه قضائیه یا شورای نگهبان و یا محاکمه دولت های قبل اشکال دارند حتما ببینند.
برای رفع فتنه های آتی برای سایر دوستان ارسال نمایید.
#لبیک_یا_خامنهای #مهدوی_ارفع
@anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۹🎬 پلکها را محکم روی هم فشار داد و با دست مالید. از قرمزی چشمانش مشخص بود شب
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۱۰🎬
_راستش... گفتنش یکم برام سخته!
_راحت باشین. مشکلی نیست من درخدمتم بفرمایید!
_حقیقتش یکی از آشنایان خواستند که من واسطهی ازدواجشون با شما باشم و از شما براشون خواستگاری کنم.
چشمهای خورشید به اندازه ته لیوانی شد که مقابلش بود.
نفس عمیقی کشید و سرش را انداخت پایین.
_حرف بدی گفتم؟
_نه خانم چراغی! اصلا! منتها من شرایط ازدواج ندارم.
ببخشیدی گفت و سریع رفت سراغ سرویس بهداشتی تا آبی به صورتش بزند.
احساس میکرد از درون گر گرفته است.
قطرههای آب روی آینه، تصویر خورشیدی که مبهوت زل زده بود در چشمهایش را هزار تا میکرد.
دستهایش لبهی روشور را محکم گرفته بودند و دندانهایش روی هم ساییده میشدند.
تمام خاطرات چند ماه پیش جلوی چشمانش زنده شده و رژه میرفتند.
« متاسفم خورشید. »
سرش را پایین میاندازد.
« تو واسهی زندگی خانوم خیلی خوبی هستی. اما سایه، بیشتر به دردم میخوره.
و دست راستش را مثل موشک زمین به هوایی که اوج میگیرد بالا برد و گفت:
_اون اسمش سایه است، اما یه نردبونه به سمت آسمون. آسمون بیانتهای شانس و موفقیت. پول و قدرت....سایه میتونه منو به اوج برسونه! کاش مثل سایه پولدار بودی. اگر ثروت داشتی هرگز رهات نمیکردم. ها ها ها»
قلبش داشت از شدت مچالگی متوقف میشد.
دستش را روی قلبش گذاشت و سعی کرد عمیقتر نفس بکشد.
« من هنوز عاشقتم اما از پس این ذهن قدرت طلب بر نمیام. من آدم پروازم. پای زمین گیری ندارم. برعکس تو!»
خورشید به سختی نفس میکشید. انگار که مولکولهای هوا سنگ شده باشند.
تمام تلاشش را کرد تا اشکهایش، جلوی او، راهشان را به زمین پیدا نکنند.
انگشتر نشانش را جلوی او پرت کرد و سرش را نزدیک صورتش برد و با صدای لرزانی گفت:
_مواظب باش از اون بالا سقوط نکنی!
و راهش را گرفت و رفت.
صدای جیر جیر لولای در سرویس، او را به خودش آورد.
نیم نگاهی به معلمی که وارد سرویس شد انداخت و سرش را پایین گرفت.
شیر آب را باز کرد. دستش را زیر شیر گرفت و مشت آب را دوباره به صورتش پاشید تا شاید قرمزی چشمانش کمتر به دید بقیه بیایند.
#پایان_قسمت۱۰📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
خودسازی
امام رضا علیه السلام: شکیبایى کردن و انتظار فَرَج کشیدن، چه نیکوست! ... پس شکیبا باشید که فَرَج (گشایش)، هنگام ناامیدی می رسد.
کمال الدین/ص645/ح5
صبر در مصیبتها و بلاها و بی تابی نکردن و ناامید نشدن و پیوسته دعا کردن و امیدوار بودن، انسان را به سر منزل مقصود می رساند.
#احادیث_روزانه
عضویت در سرویس های روزانه👇
pay.eitaa.com/v/p/
برای لغو عضویت از لینک بالا اقدام نمایید👆🏼
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۱۰🎬 _راستش... گفتنش یکم برام سخته! _راحت باشین. مشکلی نیست من درخدمتم بفرمایید
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۱۱ 🎬
کلید را انداخت روی مبل و بستهی همبرگر را گذاشت روی اپن.
لباسهایش را که عوض کرد تلپی افتاد روی مبل رو به روی تلویزیون. دکمهی قرمز کنترل را زد و روشن کرد.
شبکهها را عوض کرد تا بالاخره فیلمی را پسندید و مشغول تماشا شد.
کمی که خستگیاش در رفت، بلند شد. ماهیتابه را از کابینت کنار سینک برداشت. روی گاز گذاشت و روغن ریخت.
صدای جلز و ولز روغن که درآمد، دو تا از همبرگرها را جدا کرد و توی تابه چید. جیغشان رفت هوا و بعد آرام آرام سرخ شدند.
سس و کاهو و نان را گذاشت سر سفره و نشست روی صندلی.
ورق اول همبرگر را تمام کرده بود که صدای کشیده شدن ناخن روی شیشه آمد. یک لقمه دیگر گرفت و رفت سمت صدا.
بچه گربه روی دو پا ایستاده بود و سرش را به سمت شکاف بین در و چارچوب میبرد. پنجههایش را جوری روی شیشه میکشید که انگار دارد رکاب دوچرخه را میچرخاند.
خورشید پوفی کشید و گفت:
_باید به ایجاد آلودگی صوتی تو عادت کنم، نه؟
رویش را برگرداند سمت آشپزخانه، گربه شروع کرد به میو میو کردن.
اگر گربه زبان باز میکرد، حتما میگفت:
_ آی صاحب خونه، کسی هست این جا یه چیزی بده بخورم؟ من گشنمه!
اینقدر گربه خودش را آویزان در و دیوار کرد که بدون زبان انسانی هم میشد خواستهش را فهمید.
خورشید چشم و ابرویی بالا انداخت و رفت که تکهای از همبرگر را برای پیشی بیاورد.
***
پایش به زمین نرسیده بود که چیزی روی قلبش لرزید.
موبایلش بود که خبر از مهمانِ پشت خط میداد.
دست برد. گوشی را برداشت و در حالی که پا روی ماسههای کنار ساختمان میگذاشت تماس را وصل کرد.
_سلام خانم چراغی، احوال شما؟ خوبید؟
_سلام. شکر، الحمدلله. شما خوب هستید؟
_خداروشکر.
هر دو کمی مکث کردند و مسعود بود که این سکوت را شسکت:
_شرمنده، خانم چراغی چه خبر از خانم یاری؟
باهاشون صحبت کردین؟
خانم چراغی آهی کشید و گفت:
_بله! ولی...
_ولی چی؟
_همونطور که حدس میزدم قبول نکرد متاسفانه!
مسعود پایش بین دو پله، وسط زمین و هوا معلق ماند.
_آخه چرا؟ دلیلشون چی بود؟
_حقیقتش فقط گفت من قصدازدواج ندارم.
_یعنی چی؟
_راستش رو بخواین من تا حدودی از زندگی ایشون خبر دارم. یک سری اتفاقاتی در چند سال اخیر براش افتاده و ایشون رو نسبت به ازدواج مجدد بدبین کرده. فکر نمیکنم راضی کردن ایشون برای ازدواج کار آسونی باشه!
مسعود گوشهی پلهای نیمه کاره نشست. نفسی عمیق کشید و سرش را انداخت پایین. کیف چرمیش را تکیه داد به دیوار و گفت:
_باشه ممنونم از اینکه پیگیری کردین. خدانگهدارتون.
گوشی را قطع کرد، اما چیزی نمانده بود که گوشی از دستش ول شود و دو طبقه را با سر و بدون چتر، سقوط آزاد کند.
دیگر دل و دماغ کار کردن نداشت. انگار تمام آرزوهایش پر کشیده و رفته بودند به ناکجا آباد.
در آن لحظه مثل کسی بود که نه تنها کشتیهایش همه با هم غرق شدند، بلکه ناوها و ناوچهها و زیردریاییهایش نیز سوراخ شده بودند.
بلند شد. به سمت سرکارگر ساختمان رفت. توصیههای لازم را کرد و برگشت سوار ماشینش شد.
#پایان_قسمت۱۱📗
📆 #۱۴۰۴/۱۰/۱۷
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
هدایت شده از وحید یامین پور
18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به علاقمندان به دانش رسانه
◾️کتاب جدید #انسان_و_رسانه