💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۱۲🎬 پنجههای گربه کوچکتر از آن بود که بتواند کل تکهی همبرگر را پوشش دهد. گا
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۱۳🎬
میترا گفت:
_هر چی میخواستم به حالت رمانتیک این خبر رو بهت بدم نتونستم. دیگه به بزرگواری خودت ببخش.
هیچی دیگه دوباره خاله شدی رفت.
خورشید سرش را به میترا نزدیک کرد. به چشمهای درخشان میترا خیره شد و آرام پرسید:
_یه بار دیگه بگو چی گفتی؟
میترا آرنج دستانش را روی میز گذاشت و به خورشید نزدیکتر شد.
_عرض نمودم دوباره خاله خانوم شدی خورشید خانم.
خورشید از روی صندلی بلند شد و رفت دستش را دور گردن میترا حلقه کرد و با خوشحالی گفت:
_بهبه، مبارک باشه. تبریک میگم بهت. چند وقتته؟
میترا مچ دست خورشید را گرفت و نگاهش را به صورت او داد:
_تازه فهمیدم اما فکر میکنم دو ماهه باشه.
_عزیزم! کی بشه این هفت ماه بگذره؟ مبارکه!
میترا لبخندی زد:
_تا چشم به هم بزنی خاله این روزا تموم شده.
خورشید برگشت رو صندلی نشست.
_وای میترا چقدر خوشحالم کردی!
احتیاج داشتم یه خبر خوب بشنوم.
با اشارهی انگشت به سمت میترا گفت:
_فکر نکنی با یه چای نبات میتونی سر و تهش رو هم بیاریها!
یه شیرینی خامهای و یه شام مفصل داره این خبر.
میترا خندید.
_باشه بابا. یه روز دعوتت میکنم خونه. بهطور رسمی و با تشریفات اداری. راضی شدی؟
_این شد.
هر دو خندیدند و مشغول نوشیدن چایشان شدند.
***
دانشآموزان هر کدام از سمتی، بیرون میرفتند.
خورشید داخل مدرسه و کنار در بزرگ حیاط ایستاده بود. موبایل دستش بود و به صفحهاش خیره شده بود تا ببیند رانندهای قبول زحمت میکند او را به خانه برساند یا نه؟
مسعود آنسوی خیابان توی ماشین نشسته و چشمش به در بود تا خورشید را ببیند.
خانم مدیر سوار پراید شد، حرکت نکرده نزدیک در توقف کرد. شیشهاش را داد پایین و سرش را آورد بیرون.
_آقای همتی جلوی در منتظر شماست. اون جا تو ماشین نشسته.
خیلی اصرار داره با خودت حرف بزنه.
خورشید جا خورد. اخمهایش در هم رفت و سرش را نزدیک گوش خانم چراغی برد.
_من که به شما گفتم آمادگی ....
_بله عزیزم. منم بهشون گفتم اما ایشون اصرار داشتن که مستقیم با شما صحبت کنن.
خورشید با اخم سرش را برد بیرون و نگاهی به مسعود انداخت.
او دستش را بالا برد و لبخندی زد.
خانم چراغی خداحافظی کرد و رفت.
به جز چند دانشآموز که همیشه گیر دیر آمدن سرویسهایشان بودند، کسی توی مدرسه نبود که ماشین خورشید از راه رسید.
#پایان_قسمت۱۳📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۱
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
هدایت شده از حریر عادلی
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راننده اتوبوس: با چاقو تهدیدم کردند که بگو آتش زدن اتوبوسها کار بسیجی و یگان ویژه است
🔸روایت رانندگان اتوبوسرانی تهران از حوادث اخیر و آتشزدن اتوبوسها توسط اغتشاشگران و تروریستها
+ شبهه کار خودشونه این جوری شکل میگیره👆
حتما این فیلم رو ذخیره کنید،و برای دیگران ارسال کنید
@hariradeli
باید هشیار بود !!!
رسانه چیز عجیبی است
تا سه هزار سال رسانه ها، پیمانکار گوساله طلایی در غیبت چهل روزه موسی را به نام هارون فاکتور کردند تا این که قرآن نازل شد و به داد هارون برادرموسی رسید و همه فهمیدند فتنه گوساله زیر سر سامری بود نه برادر کلیم الله!!!
رسانه ای که برای بمباران شخصیت
سلیمان نبی کم نگذاشت تا جایی که بر حلال زادگی پیامبر خدا صفحه گذاشته بود و باز هم قرآن بود که از سلیمان و پدرش داوود به زیبایی یاد کرد
«و سلیمان را به داود بخشیدیم وچه نیکو بنده ای بود!»👈سوره ص
رسانه ای که قدرت داشت در تریبون ها از امیرالمومنین تصویری بسازد تا در شامات از شهادتش بر سجاده شگفت زده شوند و او را بی نماز میخواندند دقیقا کاری کرد که تا سال ها در منابر مساجد به جای سلام و صلوات بر دُردانه ی خدا ، بر او لعن و نفرین میفرستادند !!!
نهایت روایت سازی رسانه ها از دو سید جوانان بهشت ، موجب خلع یکی از حکومت مسلمین و تشنه سربریدن دیگری در کربلا شد !
رسانه میتواند رگ دست امیرکبیر را در حمام بزند و همان رسانه میتواند کاری کند تا محمدعلی فروغی « انگلیس لیس » را ناجی ایران معرفی کند !
رسانه می تواند نفت دوران قاجار را بدبو و متعفن معرفی کند و همان رسانه می تواند از حمله ابر قدرت ها به سرزمین های نفت خیز ، یک منجی تمام عیار بسازد!
همان رسانه میتواند از شاه ۴۸ ساعته شوت شده و پسر چمدان به دستش یک قهرمان ویترینی دربیاورد و از حکومت صالحان ، دیکتاتوری محض بسازد!
رسانه، مردان وطن پرستی که سنگ را به موشک های هایپرسونیک تبدیل کرده اند را قاتل معرفی میکند و خائنانی که همه سرمایه ملت را تبدیل به بتن کردند را قهرمان معرفی کند !
حواسمان باشد
بازوی چهارهزارساله شیاطین هنوز قدرت تغییر تاریخ را دارد !!!
تنها یک راه دارد
همه ی اعضای جریان حق باید خود ، یک «انسان رسانه» شوند
رسانه سازی کار یک حکومت و
یک تشکیلات نیست
جریان مردمی میخواهد
قیام میخواهد
نفر به نفر
زوج به زوج
خانواده به خانواده
اینجا هم مرد میدان میخواهد
باید آستین ها را بالا زد
@Hs_Land | تاریخاتور
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
زمان:
حجم:
134.8K
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۱۳🎬 میترا گفت: _هر چی میخواستم به حالت رمانتیک این خبر رو بهت بدم نتونستم. دیگ
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۱۴🎬
بدون توجه به مسعود سوار شد و رفت.
مسعود فکر کرد خورشید از دانش آموزان خجالت کشید ولی از اینکه او سوار تاکسی شد و رفت، ناراحت شد.
سریع استارت زد و پشت تاکسی به راه افتاد.
در خیابانی که جای توقف داشت و شلوغ نبود، نزدیک تاکسی شد. شیشه را داد پایین. چند بار بوق زد و به خورشید اشاره کرد که از ماشین پیاده شود.
راننده تاکسی چند باری به مسعود و بعد به خورشید نگاه کرد. صدایش را کلفت کرد و گفت:
_خانوم اگه مزاحمتونه وایسم حسابشو برسم؟
خورشید که از حال و رفتار مسعود، جلوی راننده خجالتزده شده ولی خندهاش نیز گرفته بود.
گفت:
_خیر آقا! ممنون! لطفا همین جا نگهدارید.
_چشم خانوم!
کرایه را پرداخت کرد و پیاده شد.
مسعود چند قدم جلوتر توقف کرد.
نفسهای خورشید با عصبانیت تمام از ریههایش بیرون پاشیده میشد.
مسعود پیاده شد و رو به روی خورشید ایستاد. سرش را پایین انداخت.
_سلام خانم یاری!
خورشید بدون اینکه جواب سلامش را بدهد با تشر گفت:
_آقای محترم! واقعا دلیل این کارتون رو نمیفهمم. مگه پسر بچهی سیزده سالهاید که دنبال من راه افتادید؟
من فکر میکنم جوابم رو از طریق خانم چراغی به شما رسوندم.
مسعود حس کرد تمام گرمای عالم ریخته در وجودش. صورتش عرق کرده بود.
نفس عمیقی کشید.
_خانم یاری، باید باهاتون حرف بزنم.
_تنها حرفی که میتونم به شما بزنم اینه که تمایلی ندارم در این رابطه با شما صحبت کنم. من روزای سختی رو پشت سر گذاشتم و به هیچ عنوان نمیخوام دوباره به اون روزها برگردم. پس لطفا دیگه مزاحم نشید.
خدانگهدار.
خورشید به طرف خیابان برگشت و چشمش را به ماشینهای در حال عبور از خیابان داد و منتظر تاکسی شد.
مسعود جلوتر رفت.
_من نمیدونم چه اتفاقی برای شما افتاده، اما مطمئنم که نقشی در اون اتفاقات نداشتم. پس چرا این فرصت رو به من نمیدید؟
تاکسی جلوی پای خورشید ایستاد. خورشید سرش را نزدیک پنجره برد:
_مستقیم؟
راننده سرش را به علامت تایید تکان داد.
خورشید دستگیرهی در را بالا کشید در باز شد. برگشت سمت مسعود.
_درسته، شما نقشی نداشتید اما چشمای من دیگه ترسیده! نمیتونم به هیچ مردی اعتماد کنم.
خدانگهدار!
و سوار شد و رفت.
با شنیدن صدای پیام، گوشی را برداشت.
_سلام خانم! چه خبر؟
از من بپرسی که میگم سلامتی به همراه یه دسته مهمون که دارن از آسمون رو سرم نازل میشن.
کلی سبزی هم گرفتم. تنهایی حال نمیده پاک کردنش.
به خاطر همین اومدم پایین، منتظرتم، زود آماده شو.
آخر پیام یک ایموجی فرستاده بود. از آنها که نیششان تا بناگوش باز بود و به ریش خورشید میخندید.
خورشید در جواب نوشت:
_شانس آوردی حوصلهم سر رفته بود. وإلا خودتم میکُشتی از من سبزی پاککن درنمیآوردی.
ده دقیقه دیگه میام.
میترا کلی استیکر فدایت شوم و قربانت بروم، برای عرض ارادت و چاپلوسی فرستاد. در کمتر از چهل دقیقه رسیدند منزل میترا.
تنها بویی که مشام را نوازش میداد بوی تند وایتکس و انواع و اقسام شویندهها و سابندهها بود.
_میترا میخوای اهل خونه رو خفه کنی احیانا؟ لااقل به اون کوچولوی بیگناه که مجبوره تو رو تحمل کنه رحم کن!
_اهل خونه که رفتن خرید. نگران کوچولو نباش حالش خوبه.
الان کولرو میزنم پنجرهها رو باز میکنم هوای خونه عوض میشه.
فقط زودتر بیا که سبزیها آمادهی دست بوسی سرکار خانم هستند.
خورشید لباسهایش را سبکتر کرد و نشست پای سبزیها.
_مجبور بودی این همه سبزی بگیری؟!
_زیاد نیست با خوردنی هفت کیلو شده،
چند روزی مهمان دارم سبزی خورشتی نداشتم.
خورشید غرق در فکر که ماجرای هفتهی پیش را برای میترا تعریف کند یا نه؟!
#پایان_قسمت۱۴📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
روایــــــــــتــــــــــــی از
نبی اکرم صلی الله علیه و آله👆
پ ن:
ممکنه اون مومن،👇
رفـــــــــیـــــــــــــــق
هـــــــمـــــــــکار
فـــــامـــیــــل
همسایــه
هــمـسر
و...
بـــاشـــــه
مراقب باشیم🤌
#هندرایتینگ_کرسیو
#هما 🖋 #امین
✨
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠