eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
905 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۶🎬 کلید را در قفل انداخت در را باز کرد و وارد آپارتمان شد. صدایی توجهش را ج
🔃 🎬 قاب را سر جایش گذاشت و لیوان را برداشت تا پای گُل توی بالکن بریزد. در را باز کرد و سرمای خفیفی پوستش را نوازش کرد. هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت. کف دست آزادش را به بازوی دست دیگرش کشید تا گرم شود. باقی مانده لیوان را پای گلدان کوچک حسن یوسفی که به نرده متصل شده بود ریخت و یکی دو تکه لباس روی بند را برداشت و آمد تو. در را بست، اما با چیزی که دید جاخورد. پلک‌هایش تا منتها الیهی که می‌توانستند باز شدند: _یا حضرت عباس، تو این جا چی‌کار می‌کنی؟ فاصله‌شان تقریبا یک متر بود. گربه با چشم‌های کوچکش که مخلوطی از رنگ‌های سبز و کرمی بود و با سری کمی کج شده، به خورشید خیره شده بود. خورشید سرش را به شانه‌اش نزدیک کرد. با صدای آرامی گفت: _جدی جدی باید باهات چی کار کنم؟ خیلی به این خونه علاقه داری؟ برگشت. دست به در گرفت و کمی باز کرد. _پیشته گربه، بیا برو بیرون دیگه! من حوصله موش و گربه بازی ندارم به خدا. خودت مثل بچه‌ی خوب برو بیرون. در را کامل باز کرد. بعد هم بلند شد و رفت کنار تا شاید خود بچه گربه به رفتن رضایت دهد. چند دقیقه‌ای منتظر ماند اما آن، تکانی نخورد. رفت توی آشپزخانه. طی را برداشت و آمد. دسته‌ی طی را آرام به پشتش زد تا هدایتش کند به سمت بیرون. گربه قدمی راه می‌رفت و باز هم تلپ می‌شد سر جایش. وقتی دید چاره‌ای ندارد، دسته‌ی طی را برد زیرِ شکم گربه و انداختش بیرون. اما قبل از اینکه در را ببندد، دوباره آمد داخل. خورشید پوفی کشید و دوباره همان کار را تکرار کرد. اما باز بچه گربه برگشت. نشست و مظلومانه به چشم‌های صاحبخانه‌اش چشم دوخت. _چیه؟ نگو سردته که باور نمی‌کنم! مگه شما توی طبیعت زندگی نمی‌کنین؟ کمی مکث کرد و با خودش گفت: « البته این که مامان نداری تا گرمت کنه شاید بی تاثیر نباشه.» نشست. دلش به حال حیوانک رو به رویش سوخت. با اینکه هیچ خوش نداشت حیوانی توی خانه‌اش باشد، اما در را بست. بلند شد و گربه را هل داد روی سرامیک‌های بی‌فرش نزدیک در و خودش رفت و روی مبل نشست. دست به چانه و چشم‌های میخ شده به گربه، که مبادا از سرامیک‌ها بیاید این طرف. انگار چیزی به ذهنش رسیده باشد، چشم‌هایش را باریک کرد و انگشت اشاره را رو به گربه‌ای که لم داده بود و سرش را بین دست‌هایش گذاشته بود، گرفت: «بهت گفته باشما! فقط شبا می‌ذارم بیای تو.» کمی فکر کرد و ادامه داد: «غذاتم باید همون بیرون بخوری. معنی نداره که گربه تو خونه غذا بخوره.» حواسش به لحن جدی‌ش، جمع شد و خنده‌اش گرفت: «نه که خیلی می‌فهمه! داری چی میگی به این زبون بسته؟!» *** میترا، چشم غره‌ی تیزی به دست دراز پارسا در هوا، برای برداشتن سیب و نارنگی از توی ظرف میوه کرد و سبد بلوری را روی میز گذاشت‌. شهاب ظرف را برداشت و جلوی مسعود گرفت: _آقای همتی نیازی به تعارف نیست، بفرمایید. مسعود سیب سرخی برداشت و گذاشت توی بشقاب بلور جلوی دستش. میترا نارنگیی برداشت و توی بشقاب خودش گذاشت. _خانم یاری، این چند سال واقعا سختی زیادی کشیده. بعد از مرگ همسرش، آقا هاشم، خیلی تنها شد. به اصرار من و مادر همسرش، راضی شد با یه آقایی که به ظاهر موجه بودن، عقد موقت بخونن که بیشتر با هم آشنا بشن و بعد از چند صباحی زیر یک سقف برن! مسعود چشم‌هایش را نازک کرد و کمی ابروهایش در هم رفت. _که البته ایشون که ان‌شالله با سر بخوره زمین، خورشید و قال گذاشت و رفت پی یه خانوم دیگه که فکر می‌کرد از جهت شغلی می‌تونه کمکش کنه. شهاب چشم و ابروهایش را به شصت جهت مختلف چرخاند تا بلکه او متوجه شود و ادامه ندهد یا لااقل ملایم‌تر حرف بزند، اما تلاشش هر بار با موفقیت به شکست می‌رسید. میترا با یادآوری آن روزها خونش کثیف شد و یکی از دست‌هایش را مشت کرد و کوبید کف دست دیگرش و چرخاند. با همان چشم‌هایی که داشتند از حدقه بیرون می‌زدند به مسعود خیره شد: _یعنی اگه دوباره کسی بخواد به این خورشید بینوا نزدیک بشه و این جوری قالش بذاره، خودم گردنش رو می‌شکنم. شهاب که دید ممکن است مهمان بیچاره همان جا قالب تهی کند، زبان به حرف گشود: _البته آقای همتی که از وجناتشون تشخص پیداست. میترا متوجه شد زیاده‌روی کرده است. دستش را جلوی دهانش گذاشت: _وای خدای من. اصلا حواسم نبود دارم با ایشون صحبت می‌کنم. عذر می‌خوام تند رفتم. آخه خورشید همه‌ی غصه‌ها رو می‌ریزه تو خودش و ذره ذره آب میشه. بگی یه کلمه گله کنه، ناله کنه، فقط تو تنهایی خودش غصه می‌خوره! 📗 📆 /۱۱/۰۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۸🎬 قاب را سر جایش گذاشت و لیوان را برداشت تا پای گُل توی بالکن بریزد. در را
🔃 🎬 میترا آه بلندی کشید. _دفعه‌ی قبلی هم که این دختر راضی به ازدواج نمی‌شد، من مجبورش کردم. البته نه اینکه چاقو بذارم بیخ گلوش ها، فقط اون‌قدر رو مخش رژه رفتم، تا بالاخره قبول کرد. زد روی دستش و ادامه داد: -که کاش نمی‌کرد. به قول گفتنی، خودم کردم که لعنت بر خودم باد. مسعود ماند چه بگوید، در ذهنش دنبال کلماتی می‌گشت که واکنشی به حرف‌های میترا نشان بدهد. از اینکه میزبانش باعث شده بود خورشید انتخابی اشتباه داشته باشد کار را برایش سخت و از کمک‌شان ناامید می‌کرد. با هر سختی که بود، بالاخره لب به سخن باز کرد و گفت: _نفرمایید. دور از جون. _حقیقتش این که زحمتتون دادم و شما لطف کردید تشریف آوردید، برای آشنایی بیشتر ما با شما و شما از شرایط خورشید بود. _خانم شریفی، من یه بار تو زندگیم شکست خوردم، می‌دونم چه دردی داره، از این بابت خیالتون راحت. آدمی نیستیم که به خاطر پول و مقام و موقعیت به کسی که برام ارزشمند هست آسیب بزنم. میترا به پشتی مبل تکیه داد و با انگشت اشاره روی دسته‌ی آن ضرب گرفت، دلش شور افتاد و با خودش گفت: _یعنی چی که شکست خورده؟ یعنی طلاق گرفته؟ چرا پس خانم چراغی چیزی در این باره نگفته! و همان طوری که متفکرانه به مسعود خیره شده بود، گفت: _بفرمایید چای تون سرد شد! این حرف شما سوالات زیادی در ذهن من ایجاد کرد که باید تک‌تک پاسخ گفته بشه! قبل از اینکه مسعود حرفی بزند شهاب گفت: _البته، ولی فکر نمی‌کنم بشه به همه‌ی سوالای تو در یک جلسه پاسخ داد. ما امروز آقا مسعود و دعوت کردیم اینجا به ایشون بگیم که برای ازدواج با خورشید خانم باید صبور باشند و کم‌کم حسن نیت و لیاقتشون برای ازدواج رو به ایشون ثابت کنند. ما حاضریم کمک کنیم آقای همتی به مراد دلشون برسند اگر ثابت بشه لیاقت خانم یاری رو دارند. *** میترا پس از سلام و عرض ارادت گفت: _خانم چراغی عزیز، باید ببینم‌تون. یه چیزایی هست که باید از شما بپرسم. کی می‌تونم بیام مدرسه؟ پیام را فرستاد و منتظر جواب ماند. چند دقیقه‌ای، خیره به صفحه بود و جوابی نیامد. دلش طاقت نیاورد. روی شکل گوشیِ بالای صفحه‌ی پیامک زد تا تماس برقرار شود. بعد از گذشت ده پانزده ثانیه تماس وصل شد. _سلام خانم شمس! خوب هستین؟ سلام خانم چراغی عزیز. شکر خدا، چه خبر؟ با زحمتای ما؟! _خواهش می‌کنم، نفرمایید! جانم در خدمتم. _خانم چراغی، غرض از مزاحمت اینکه باید حتما باهاتون رو در رو صحبت کنم. امروز مدرسه تشریف دارین؟ خورشید امروز کلاس داره یا نه؟ _نه ایشون امروز تدریس ندارن. _چقدر عالی. پس اگه مشکلی نباشه من بیام. _راستش یه کم سرمون شلوغه امروز. بازدید از اداره داریم. اما اگه ضروریه چشم. ساعت یازده و نیم تا دوازده در خدمتم. میترا با خوشحالی از خانم چراغی تشکر و خداحافظی کرد و در ساعت مقرر به مدرسه رفت. خانم چراغی، دفتر شیفت مخالف را باز کرد و به میترا تعارف کرد تا برود داخل. _جالبه که کلید این‌جا رو دارید. خانم چراغی خندید و جواب داد: _بله چون گاهی لازمه رفت و آمد داشته باشیم. با اشاره‌ی خانم چراغی میترا روی نزدیک‌ترین صندلی، کنارش نشست. خانم چراغی نگاه آرامش را به چشم‌های پرسشگر میترا داد: _در خدمتم خانم شمس! فرمودید کار ضروری دارید!؟ میترا لبخندی زد و با پشت ناخن شصتش پیشانی‌ش را خاراند. برای یک لحظه چشم‌هایش را زمین دوخت و بعد نگاهش را تمام و کمال داد به خانم چراغی. _چطور بگم؟ راستش می‌خوام بدونم شناخت شما از این آقا، منظورم آقای همتی، چقدر هست؟ ایشون قبلاً ازدواج کردن و طلاق گرفتن یا منظورشون از شکست توی زندگی چیز دیگه‌ای بود؟ ممنون میشم اگه چیزی می‌دونین بهم بگین من واقعا نگران شدم. _چی بگم خانم شمس؟ من خیلی با ایشون آشنایی ندارم. در حد همین که دایی یکی از دانش آموزاست و یه نسبت فامیلی خیلی دوری با هم داریم. حالا اگه بخواین می تونم یه پرس و جو داشته باشم ببینم قضیه از چه قراره. _جدی می‌فرمایید خانم چراغی؟! چی از این بهتر. خدا خیرتون بده. واقعا لطف بزرگی می‌کنین. اگر این کار رو بکنین که من یه دنیا ممنونتون می‌شم. خانم چراغی، آرام پلک زد و گفت: _به روی چشم. 📗 📆 /۱۱/۰۶ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان: حجم: 1M
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر 🎤 📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۱۸🎬 قاب را سر جایش گذاشت و لیوان را برداشت تا پای گُل توی بالکن بریزد. در را
🔃 🎬 مسعود سرش را انداخته بود پایین و در فکر خبر میترا، خیابان را با قدم‌هایش گز می‌کرد. تصویر محجوب خورشید را نمی‌توانست برای یک لحظه از ذهنش پاک کند. روی نیمکتی که کنار جوی آب باریک کنار خیابان بود نشست. گوشی‌ را درآورد. به پیام‌های ذخیره شده‌ی پیام‌رسانش رفت. «تو خورشیدی که طلوع نمی‌کنی فقط هستی در پسِ پرده‌ی حجب در لحن آهسته‌ی نسیم در رنگی که هیچ نقاشی نمی‌داند.» روی دکمه‌ی ارسال که زد، بی‌معطلی تیک دوم خورد، آه بلندی کشید: _کاش تیک دومش، با چشم‌های تو امضا می‌شد. دستانش را پشت گردن به هم قفل کرد و به پشتی سرد نیمکت تکیه زد. پارس سگ ولگردی که از کنارش می‌گذشت او را از فکر و خیال درآورد. با دستپاچگی به حالت آماده باش درآمد، اما قبل از اینکه بخواهد کاری کند، سگ راهش را گرفت و رفت. قلبش به تپش افتاده بود، از ترس و از نفرت. دست‌هایش را روی صورتش کشید. آه عمیقی کشید و هوا را از عمق وجودش بیرون داد. کمی که حالش بهتر شد، به سوی منزل روان گشت. *** آخرین برگ کاهو را به دندان چاقو سپرد تا خردش کند. کاسه‌ی سالاد که آماده شد را گذاشت توی یخچال تا مهمانش برسد. زنگ در به صدا درآمد. از روی مبل راحتی بلند شد و دکمه‌ی آیفون را زد. با لبی خندان جلوی در ورودی به استقبال مهمانش ایستاد‌. با دیدن میترا، گل از گل خورشید شکفت. _سلام خانوم، خوش اومدی! خوب هستی؟ _سلام خورشید خانم چه عجب؟ بالاخره یه بار مهمون خونه‌ی سرکار شدیم. الحمدلله رب العالمین. خورشید از کدوم طرف دراومده؟ خورشید خندید: _برس حالا، بعد ما رو بگیر زیر رگبار. _رسیدم دیگه، اینِ‌ها بذار کفشامو در بیارم تا دیگه تکمیل بشه. پلاستیک انار را داد دست خورشید. _راضی به زحمت نبودم. _چه زحمتی! میترا نشست روی مبل، خورشید رفت توی آشپزخانه و با دوتا چای بخار به سر لبریز خوش‌رنگ برگشت. _به‌به دست شما درد نکنه! خورشید نگاهی مهربان به میترا انداخت و گفت: _حال نی‌نی‌مون چطوره؟ میترا بعد از اینکه چایش را نوشید، دستی روی شکمش کشید: _به خاله‌ش سلام می‌رسونه. _الهی خاله فداش بشه! چشمانش از خوشحالی برق زد: _وایی خاله اگه بدونی چی شده! _چی شده؟ _دیروز رفتم سونوگرافی، _خب. _صدای قلبشو شنیدم. وای اصلا انگار تو یه دنیای دیگه بودم، جون گرفتم. خورشید نمی‌دونی چقدر ذوق کردم. اصلا یه جور دیگه شد واسم این نیم وجبیِ فسقلی، انگاری بار اولمِ مادر می‌شم. الهی قربون بشه مامانش، نیومده شده زندگیم. خورشید لبخند زد: _وای خدا جونم ان‌شاالله به زودی تو بغلت بگیریش. لحظه شماری می‌کنم لپاشو بکشم تو بغلم بچلونمش. _ان‌شاالله، تو هم زودتر سرو سامون بگیری یه هم‌بازی برای دخترم بیاری! 📗 📆 /۱۱/۰۷ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344