هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۱۸🎬 قاب را سر جایش گذاشت و لیوان را برداشت تا پای گُل توی بالکن بریزد. در را
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۰🎬
مسعود
سرش را انداخته بود پایین و در فکر خبر میترا، خیابان را با قدمهایش گز میکرد.
تصویر محجوب خورشید را نمیتوانست برای یک لحظه از ذهنش پاک کند.
روی نیمکتی که کنار جوی آب باریک کنار خیابان بود نشست.
گوشی را درآورد. به پیامهای ذخیره شدهی پیامرسانش رفت.
«تو خورشیدی
که طلوع نمیکنی
فقط هستی
در پسِ پردهی حجب
در لحن آهستهی نسیم
در رنگی که هیچ نقاشی نمیداند.»
روی دکمهی ارسال که زد، بیمعطلی تیک دوم خورد، آه بلندی کشید:
_کاش تیک دومش، با چشمهای تو امضا میشد.
دستانش را پشت گردن به هم قفل کرد و به پشتی سرد نیمکت تکیه زد.
پارس سگ ولگردی که از کنارش میگذشت او را از فکر و خیال درآورد.
با دستپاچگی به حالت آماده باش درآمد، اما قبل از اینکه بخواهد کاری کند، سگ راهش را گرفت و رفت.
قلبش به تپش افتاده بود، از ترس و از نفرت.
دستهایش را روی صورتش کشید. آه عمیقی کشید و هوا را از عمق وجودش بیرون داد. کمی که حالش بهتر شد، به سوی منزل روان گشت.
***
آخرین برگ کاهو را به دندان چاقو سپرد تا خردش کند. کاسهی سالاد که آماده شد را گذاشت توی یخچال تا مهمانش برسد.
زنگ در به صدا درآمد.
از روی مبل راحتی بلند شد و دکمهی آیفون را زد. با لبی خندان جلوی در ورودی به استقبال مهمانش ایستاد.
با دیدن میترا، گل از گل خورشید شکفت.
_سلام خانوم، خوش اومدی!
خوب هستی؟
_سلام خورشید خانم چه عجب؟ بالاخره یه بار مهمون خونهی سرکار شدیم.
الحمدلله رب العالمین.
خورشید از کدوم طرف دراومده؟
خورشید خندید:
_برس حالا، بعد ما رو بگیر زیر رگبار.
_رسیدم دیگه، اینِها بذار کفشامو در بیارم تا دیگه تکمیل بشه.
پلاستیک انار را داد دست خورشید.
_راضی به زحمت نبودم.
_چه زحمتی!
میترا نشست روی مبل، خورشید رفت توی آشپزخانه و با دوتا چای بخار به سر لبریز خوشرنگ برگشت.
_بهبه دست شما درد نکنه!
خورشید نگاهی مهربان به میترا انداخت و گفت:
_حال نینیمون چطوره؟
میترا بعد از اینکه چایش را نوشید، دستی روی شکمش کشید:
_به خالهش سلام میرسونه.
_الهی خاله فداش بشه!
چشمانش از خوشحالی برق زد:
_وایی خاله اگه بدونی چی شده!
_چی شده؟
_دیروز رفتم سونوگرافی،
_خب.
_صدای قلبشو شنیدم. وای اصلا انگار تو یه دنیای دیگه بودم، جون گرفتم. خورشید نمیدونی چقدر ذوق کردم. اصلا یه جور دیگه شد واسم این نیم وجبیِ فسقلی، انگاری بار اولمِ مادر میشم. الهی قربون بشه مامانش، نیومده شده زندگیم.
خورشید لبخند زد:
_وای خدا جونم انشاالله به زودی تو بغلت بگیریش. لحظه شماری میکنم لپاشو بکشم تو بغلم بچلونمش.
_انشاالله، تو هم زودتر سرو سامون بگیری یه همبازی برای دخترم بیاری!
#پایان_قسمت۲۰📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۷
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۰🎬 مسعود سرش را انداخته بود پایین و در فکر خبر میترا، خیابان را با قدمهایش گ
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۱🎬
میترا لیوان را به لبش رساند و یک جرعه از چای را ریخت توی دهانش.
چشم چرخاند دور خانه و گلدان حسن یوسف پرپشت توی بالکن توجهش را جلب کرد.
با استکان توی دستش بلند شد. آنقدر چشمش به برگهای مخملی سبز و بنفش و صورتی گلها بود که حواسش نبود انگشت کوچک پایش را از گیر کردن به ظرف پر از خاک کنار در بالکن حفظ کند.
آخی گفت و بی هوا چای ریخت روی فرش.
اخمهایش در هم رفت. خم شد.
_این چی بود دیگه این وسط؟
چرا خاک آوردی توی خونه؟
خورشید خندید و قبل از اینکه حرفی بزند،
گربه از توریای که برایش توی شیشهی در جاسازی شده بود آمد داخل و دور دست و پای میترا پیچید.
میترا سریع از جایش حرکت کرد و عقب کشید.
چشمانش شده بودند اندازه نعلبکیهای روی میز.
_این چرا اومد تو؟
و با همان چشمها، میخ نگاه خورشید شد.
خورشید از میزان تعجب میترا خندهاش گرفت.
_نتونستم پیشِ چشمای معصومش مقاومت کنم.
میترا قهقههای زد:
_تو هم معصوم پسند زودی قبولش کردی. پس که اینطور.
_دیدم شبا داره سرد میشه. براش یه جا درست کردم بیاد داخل.
میترا دستهایش را به هم زد:
_چه رختخوابی گرم و نرم و خاکی!
نشست جلوی ظرف خاک. گربه آرام تویش نشسته بود و به چشمان سیاه میترا زل زده بود.
_حالا این گربه جونت اسمم داره؟
خورشید یک تای ابرویش را بالا داد. مردمک چشمانش اینور و آنور رفتند و دست آخر روی میترا قفل شدند:
_بهش فکر نکرده بودم.
میترا انگشت اشاره را روی راه مشکی پشت سر گربه کشید و گفت:
_پیشول چطوره؟
خورشید با شنیدن اسم متفکر کنار میترا نشست.
_خوبه! اسم جالبیه!
کاش پارسا رو آورده بودی حتما از دیدن گربه کوچولو خوشحال میشد.
_پارسا خونهی مادربزرگش پیش بچههای عموش بیشتر بهش خوش میگذره!
_میترا جان! ول کن این گربه رو بریم اونور بشینیم میخوام در مورد موضوعی باهات حرف بزنم.
_عه خوبه! خیلی خوبه! مشتاق شنیدن حرفات شدم.
و با شیطنتی خاص گفت: حتما تصمیم گرفتی یه شیرینی مهمونم کنی؟
_شیرینیِ چی؟ نه بابا موضوع مهمتر از این حرفاست.
_یعنی مهمتر از ازدواجت؟
_کی خواست ازدواج کنه که مهم باشه یا نباشه.
میترا خندید؛ کِلی کشید و گفت:
_خورشید خانم! کی بهتر از تو؟ آخ که چقدر دلم عروسیتو میخواد!
خورشیدبا اخم و جدی گفت:
_اجازه میدی حرفمو بزنم یا بیخیال شم برم سفره رو بچینم؟!
_خواهش میکنم خانم، اجازهی ما دست شماست ولی قبلش من یه حرفی بگم؟
#پایان_قسمت۲۱📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۷
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙