💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۱🎬 میترا لیوان را به لبش رساند و یک جرعه از چای را ریخت توی دهانش. چشم چرخا
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۲🎬
میترا بشقاب پارسا را برداشت و برایش برنج کشید.
شهاب لیوانش را پر از آب کرد و نگاهش را به میترا داد:
_آقای همتی منتظره نمیخوای تکلیفشو روشن کنی؟
میترا بشقاب را کنار سفره گذاشت و پارسا را برای بار دهم صدا زد.
_مُردَدَم. نمیدونم باید چیکار کنم. اگه اینم لنگه قبلی باشه دیگه باید برم تو افق محو شم.
شهاب اولین قاشق برنج و قیمه را توی دهانش گذاشت. عطر دارچین و میخک مشامش را پر کرد. همانطور که با دهان پر دسپخت همسرش را تحسین میکرد ادامه داد:
_این دفعه بیشتر دقت کن. منم تمام سعیمو میکنم. آدرس خونه قبلیش و پیدا کردم، فردا میرم یه تحقیقی اونجا میکنم.
میترا دو سه پر ریحان به دهان گذاشت و متفکر گفت:
_شهاب! نظرت چیه یه بار دیگه ببینیمش و بیشتر باهاش حرف بزنیم؟ بگم به خانوم چراغی باهاش قرار بذاره؟
_فکر خوبیه! ولی چرا بنده خدا رو زحمت بدیم؟ من که شمارهش رو دارم.
میترا لبخندی زد:
_راست میگیا. پاک یادم رفته بود. پس بهش بگو فردا بعد از ظهر بیاد. پارسا هم میبرم خونه مامان اینا اذیت نکنه بتونیم بهتر حرف بزنیم.
شهاب، همانطور که دانههای برنج را توی قاشق جا میداد، گفت:
_بذار فردا برم تحقیق، مشکلی نبود برای پس فردا دعوتش میکنم.
_باشه خودت هرطور صلاح میدونی!
_عزیزم غذا خیلی خوشمزه شده ممنونم.
_نوش جونت عزیزم.
راستی شهاب اگر این مسعوده پسر خوبی بود و همچنان مرغ خورشید یه پا داشت چیکار کنیم؟
_فکر اونجاشم کردم. از خونوادهی هاشم کمک میگیریم.
_آفرین آقا شهاب فکر همه جاشو کردی!
شهاب بادی به غبغب انداخت سینه صاف کرد و جواب داد:
_بله خانم، ما اینیم دیگه!
_بله دیگه حالا خیلی مونده که من کشفت کنم!
هر دو خندیدند.
میترا بشقابهای خالی را توی ماشین چید و گفت:
_راستی شهاب یادم رفته بهت بگم خورشید نسبت به یکی از شاگرداش حساس شده؟
_چطور؟
_خورشید میگفت:« یکی از شاگرداش که قبلا باباش به زور اجازهی تحصیل بهش میداده؛ حالا که همسرش فوت کرده، برای دخترش سرویس ویژه گرفته، راننده شخصی!» نگرانش بود.
_خوب اشکالش چیه؟
_اتفاقا منم همینو پرسیدم.
_خب!
_خورشید میگه:«قبلا بهانهی پدره بی پولی بوده. الان پدره ماشین شاسی بلند سوار میشه برای دخترش راننده شخصی گرفته. ولی دخترش مدام کلاس در حال چرت هست و گرفته و ناراحت.» برای همین نگرانش بود.
شهاب چندلحظه به فکر فرو رفت. همانطور که سفره رو پاک میکرد متفکر گفت:
_به نظر منم یه اشکالی تو کار هست. حتما خورشید با شناختی که از شاگردش داره دلیلی برای نگرانی داره!
_میترسم کار دست خودش بده، اینطور که میگفت پدرش مرد خطرناکیه و نسبت به خورشید کینه داره.
_نگران نباش! بچه که نیست.
***
توی ماشین نشسته بود. شال گردنش را باز کرد و دوباره دور گردنش پیچید. راننده از آینه نگاهی انداخت و بخاری را روشن کرد.
چهار پنج دقیقهای گذشت تا دانشآموزان سرمهای پوش، جلوی مدرسه پخش شوند.
چشمهای خورشید در میان آن همه دختر، دنبال یکی بود.
آنقدر نگاهش را بین همه چرخاند تا پیدایش کرد.
چهرهاش سرد و بیتفاوت بود و هالهای از غم داشت. با قدمهایی کوتاه تا سر پیچ خیابان رفت. ماشین پژوی خاکستری با شیشههای دودی، جلویش توقف کرد. سوار شد و رفت.
خورشید از راننده خواست تا آنها را دنبال کند.
راننده کمی تعلل کرد.
_خانوم، دردسر نشه برامون! شیکم زن و بچهی من بندِ این ماشین و چندرغاز کرایه.
خورشید پفی کشید و گفت:
_من معلم این مدرسهام آقا، این دختر دانش آموزمه و قصد من فقط کمک به شاگردم هست، لطفا زودتر حرکت کنید.
با اینکه سعی میکرد خونسرد نشان دهد قلبش تند میکوبید و دلش آشوب بود. برایش پیش نیامده بود کسی را تعقیب کند. ده دقیقهای در راه بودند که ماشین، جلوی ساختمانی بزرگ و ویلایی توقف کرد.
خورشید با حیرت نگاه میکرد. انتظار دیدن چنین خانهی با شکوهی را نداشت.
راننده که مردی میان سال با موهای جو گندمی بود، پیاده شد و قفل در قهوهای طلاییِ بزرگ را کلید انداخت.
سحر، کوله بر دوش از ماشین پیاده و وارد خانه شد. راننده پس از باز کردن در، برگشت سوار ماشین شد و با یک حرکت وارد حیات ساختمان شد.
#پایان_قسمت۲۲📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۸
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۲🎬 میترا بشقاب پارسا را برداشت و برایش برنج کشید. شهاب لیوانش را پر از آب ک
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۳🎬
خواب آلود، جلوی تلویزیون نشسته بود که تلفن زنگ خورد.
گوشی را برداشت و تماس را وصل کرد:
_سلام.
_علیک سلام بانو! چه حال؟ چه احوال؟
_سلامتی.
_خداروشکر که سلامتی! آرزوی ما همینه.
لبخندی روی لب خورشید نشست.
_زنگ زدی خبر سلامتی ما رو بگیری؟
_صد البته و اینکه دعوتت کنم امشب بیای پارک نزدیک خونهی ما.
خورشید موبایل را از گوشش فاصله داد و جلوی چشمش گرفت. کمتر از چهار ساعت به شب مانده بود.
_خبریه؟ تو این سرما، پارک چرا؟
_خبر سلامتیت. سرما کجا بود؟ پارسا حوصلهش سر رفته گفتیم بریم پارک. تنهایی که خوش نمیگذره این شد که دست به دامان سرکار خانم شدم.
_دست شما درد نکنه اما اگه بشه یه وقت دیگه. کار دارم لیست نمرات ماهانهی بچهها رو فردا باید تحویل دفتر بدم. خستهم و فکرم مشغول.
میترا پر انرژی جواب داد:
_پس واجب شد حتما بیای، کاراتو بیار اینجا با کمک هم انجام میدیم.
و قبل از اینکه خورشید حرفی بزند خداحافظی کرد و تماس قطع شد.
خورشید دستش را به صورتش کشید و چند ثانیه مات ماند. پوفی کشید و از آنجا که میدانست حریف میترا نمیشود سراغ کارهایش رفت تا قبل از رفتن تمامشان کند.
***
_نمیبینمتون که
_من دارم میبینمت خانوم خانوما. هی میگم آب هویج بخور به خاطر این وقتاستها!
_تو درست آدرس بدی من نیاز به آب هویج ندارم میترا خانم!
_برگرد سمت چپ! آفرین حالا مارو ببین.
خورشید دستی تکان داد و به سوی آنها قدم تند کرد.
بعد از سلام و احوال پرسی نشست. پارسا جست زد سمت خورشید و دستهایش را دور گردن او حلقه زد و بالا و پایین پرید.
_خاله، بیا بریم بازی کنیم. بریم بازی.
خورشید دستش را دور ساعد پارسا گرفت و دست دیگرش را به شالش که داشت از سرش عقب میرفت.
لبخندی زد و تا جایی که میشد به سمت پارسا برگشت:
_آقا پارسا، بذار یه ذره بشینم، بعد میام.
اما او مشتاقتر از آنی بود که از خواستهاش برگردد. موبایل شهاب زنگ خورد.
تماس را وصل کرد. از جایش بلند شد و چند قدمی دورتر رفت.
پارسا همچنان شال او را میکشید و میخواست بلندش کند. میترا صبرش تمام شد، چشم غرّهای به او رفت با تشر گفت:
_ول کن دیگه پارسا، بینم داری اذیت میکنی، جمع میکنیم میریم خونه دیگه پارک نمییاریمت. دو دقیقه خاله اومده بشینه، برو بازیتو بکن.
پارسا اخم کرد توپش را برداشت و رفت.
میترا که حس میکرد در چند دقیقه آینده قرار است طوفان به پا شود، سعی کرد حداقل چند دقیقهای به عقب بیندازد. سر خورشید را با حرف، آنقدری گرم کرد که مهلت نداشته باشد بچرخاند و شهاب و مسعود را که داشتند میآمدند ببیند.
چهار پنج دقیقهای گذشت که آن دو نزدیک شدند.
پارسا کفشهای میترا، را پشت سر خورشید با فاصله از هم، روی چمنها گذاشته بود و توپ را در سه متری دروازه کار گذاشته بود. پای چپش را در حدِ امکان، عقب برد. چشمهایش را بست تا حسابی تمرکز کند. وقتی که حس کرد شرایط برای یک شوت کاری مناسب است با هر چه که در توان داشت به توپ لگد زد و پرتابش کرد سمت دروازه.
مسعود که قلبش از شدت استرس، داشت خودش را تکه پاره میکرد، جلوی خورشید ایستاد. به آرامی سلام گفت. خورشید به سمت سایهای که جلویش ایستاد، برگشت.
برگشتش همان و کوبیده شدن چیزی به صورتش همان.
#پایان_قسمت۲۳📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۸
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
چرخش تاریخی صفویان از تسنن به تشیع و دراز کردن دست دوستی و اتحاد به سوی فقیهان شیعه، از طرف فقیهان یک چالش تاریخی جدی محسوب میشد. در فلسفهی سیاسی شیعه اصولا حاکمانی که مشروعیت نداشته و با اتکا به زور به حکومت میرسند، تحت عنوان سلاطین جائر یا پادشاهان ستمگر قرار میگیرند. با معیارهای فقهای شیعه، پادشاهان #صفوی نه معمولاً جزو مومنان مقید به حساب میآمدند که به خاطر ایمانشان زیبندهی حکومت باشند و نه عالمان دینی بودند که بتوان ولایتی برای آنان قائل شد و نه حاکمان دادگری بودند که به نحوی مشروعیتی برای حکومت آنها تصور کرد.
#نبردقدرتدرایران
#چراوچگونهروحانیتبرندهشد؟
#محمدسمیعی
معرفی کننده: خانم دلخوشی
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
📖| نام کتاب:
❓| چرا بخونمش؟
کمتر کتابی را میتوان یافت که با یک سیر داستانی جذاب و گیرا، زندگی یکی از بزرگان مذهب شیعه را به تصویر بکشد. بسیاری از افراد تصور میکنند بزرگان دین عزلت نشین و گوشه گیر بوده اند اما با مطالعه کتاب کهکشان نیستی درمییابید که بسیاری از آنها زندگی بسیار پویایی داشتهاند و قدمهای بزرگ و مهمی در این عرصه برداشتهاند. این کتاب شما را با زندگی 81 سالهی مردی بزرگ و عالم آشنا خواهد ساخت.
🏷| موضوع اصلی چیه؟
این کتاب بر اساس زندگی آیت الله سید علی قاضی طباطبائی نوشته شده همه چیز ازسفر ایشان به نجف شروع میشود و تا پایان عمر پربرکت او را در بر میگیرد.
👥| مناسب چهکساییه؟
این اثر را میتوان رمانی مذهبی، تاریخی و مستند دانست و برای افرادی که به رمانهای بیوگرافی علاقمندند، یا افرادی که دوست دارند شناخت عمیقتری بر روی بزرگان مذهبی ایران پیدا کنند، انتخاب بسیار مناسبی است.
🔖| یکی از جملات بهیادموندنی کتاب:
آدم مگر چه می خواهد؟ نانی و آبی و جایی برای خواب! اما گویا آدم ها معنای زندگی را نفهمیده بودند. نان بیشتر، آب بیشتر و جای بیشتر.
✉️| #معرفی_کتاب
✨معرفی کننده کتاب: خانم #رویتوند
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
⸾‣@anar_newss
⸾‣@ANARSTORY🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۳🎬 خواب آلود، جلوی تلویزیون نشسته بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشت و تم
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۴🎬
آخ بلندی گفت و دستانش را به صورت گرفت. پلکهایش را از شدت درد روی هم فشار داد. حس میکرد جایی بین زمین و هوا گیر افتاده.
میترا گُر گرفت.
خیز برداشت سمت پارسا.
مسعود، نگران نیمخیز جلوی خورشید نشست.
_خوبید خانم یاری؟
آنقدر آرام گفته بود که خورشید اصلا صدایش را نشنید. از شدت درد چشمانش را بسته بود. سعی میکرد پیش میزبانانش ناله نکند تا موجب ناراحتی آنها نشود.
میترا بازوی پارسا را گرفت و به شدت دعوایش کرد.
خورشید با چشمانی نیمه باز و صدایی آهسته گفت:
_ول کن بچه رو، تقصری نداره، داشت بازیشو میکرد.
با پادرمیانی شهاب، میترا برگشت سر جایش.
پوفی کشید و گفت:
_مگه این بچه میذاره آدم یه ذره راحت بشینه!
اشک ناخواسته از چشمان خورشید جاری شد. همانطور که داشت پاکشان میکرد، به سختی چشمانش را باز کرد و نگاهی به میترا انداخت.
_انتظار نداری که مثل منو و تو یه جا آروم بشینه! بچه باید بازی کنه دیگه! میخواستی کنترلش کنی چرا آوردیش پارک؟ مگه نگفتی به خاطر پارسا میریم پارک؟!
مسعود حس کرد حال خورشید بهتر شده دستش را مشت کرد. جلوی دهانش گرفت. صدایش را صاف کرد تا حواس خورشید به او جلب شود.
خورشید سرش را برگرداند. در آن لحظه انتظار دیدن هر کسی را داشت، جز آقای همتی!
مسعود سرش را پایین انداخت.
_سلام خانم یاری!
خورشید مبهوت و خیره فقط نگاه کرد.
مسعود که هنوز نیمخیز نشسته بود به دعوت شهاب، کنارش روی حصیر رنگارنگ نشست.
ابروهای خورشید درهم رفتند. قلبش شروع کرد به تند کوبیدن. نه از عشق و هیجان، بلکه از خشم.
چشمانش را بست و برای چند ثانیه سرش را پایین انداخت. نفسش هول بیرون آمدن داشت.
به سختی و با صدایی خفه جواب سلام مسعود را داد، بی هیچ حرفی آرام بلند شد و راه افتاد.
میترا شوکه به دنبال او روان شد و چند قدم جلوتر راهش را سد کرد.
_چرا اینطوری میکنی؟ چی شده؟
مسعود نفسش را محکم و عمیق بیرون داد و با چشمانی نگران به شهاب خیره شد.
شهاب به آرامی چشمانش را باز و بسته کرد و نجواکنان گفت:
_نگران نباشید، اگر خانم منه حتما برشون میگردونه، خیالتون راحت.
_زشته به خدا. لااقل دو کلوم باهاش حرف بزن بعد برو. میدونی چند وقته منتظره که بتونه ببینتت؟
میترا میگفت و خورشید نمیشنید.
هنهنکنان با خورشید همقدم شد. دست گذاشت روی شانهاش.
با صورتی قرمز که به کبودی میرفت، برگشت سمت میترا و با تندی گفت:
_مگه من خواستم بیاد؟ خودت بریدی و دوختی، خودتم برو جمعش کن. به من ربطی نداره!
میترا رو به روی او ایستاد.
_ترش نکن حالا! به جای قهر باهاش حرف بزن، قاطع جوابش کن بره! این که ناراحتی نداره!
خورشید، کف دستشهایش را روی صورتش گذاشت. سرش را تکان داد و دستها را از صورتش برداشت:
_وای میترا! مگه احمقم هم وقت خودمو بگیرم هم وقت بنده خدا رو؟
میترا با صدایی توام با خنده گفت:
_عصبانی که میشی چقدر بانمک میشی!
_شوخیت گرفته تو؟!
میترا به سختی مانع خندهی خود شد.
_خدا رو چه دیدی شاید نه وقت تو تلف شد نه وقت اون بنده خدایِ عاشق پیشه!
خورشید، نگاه عاقل اندر سفیهی به او انداخت و هیچ نگفت.
او تنها راه باقی ماندهاش، کادو پیچ کردن جان و گرو گذاشتنش پیش دوستش بود، سرش را کمی کج کرد و با چشمهایی تنگ شده، به مردمکهای مشکی خورشید ملتمسانه زل زد:
_جون من!
#پایان_قسمت۲۴📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۹
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۴🎬 آخ بلندی گفت و دستانش را به صورت گرفت. پلکهایش را از شدت درد روی هم فشار
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۵🎬
خورشید از منتها الیه وجودش نفسش را گرفت و با حرص بیرون داد.
صدای بازی بچهها کل فضا را پر کرده بود.
شاخههای نازک و سر به زمین گذاشتهی بید مجنون، در باد ملایم پاییزی میرقصیدند و برگهای ظریف زردش، یکی یکی زیر پای عابران را رنگین میکردند.
خورشید قدم روی سنگفرشهایی که اطرافشان را چمنهای سبز و پر پشت احاطه کرده بود، گذاشت و آرام به مسعود و شهاب نزدیک شد.
مسعود با دیدن خورشید بلند شد و سر به زیر ایستاد.
با تعارف شهاب مسعود نشست و خورشید رو به رویش.
هر دو سر به زیر و ساکت نشسته بودند. مسعود تعداد خانههای رنگی روی حصیر را بارها شمرد. خورشید به مورچهای که تکه غذایی بزرگتر از خود به نیش کشیده بود و میبرد، چشم دوخته بود.
میترا که از سکوت حاکم در فضا، کاسهی صبرش سرریز شده بود، مجلس را دست گرفت.
_آقای همتی، خانواده خوبن؟ مادر، پدر، خواهر برادر... .
مسعود سرش را بالا آورد. با تبسمی کوتاه جواب داد:
_خوبن همه خداروشکر. البته بنده خواهر ندارم.
میترا خندید و نگاهی به خورشید انداخت:
_خوبه دیگه خورشید جون! از دست خواهر شوهر راحتی.
ابروهای شهاب درهم رفت و نگاه تندی به میترا انداخت.
میترا با دیدن چهرهی او خندهاش را جمع کرد:
_عه، چیزه، خداروشکر که همه خوبن. انشاالله همیشه خوب باشن. همیشه مادر باشن، پدر باشن، برادر باشن. یعنی....منظورم اینه سایشون مستدام باشه!
شهاب دستش را به نشانهی «باشه، دیگه گند رو زدی، ولش کن» بالا و پایین کرد.
و رویش را سمت مسعود برگرداند و سر صحبت را باز کرد.
_آقا مسعود، من یه رفیقی دارم این بنده خدا چند ماهه تصمیم داره یه خونه در حد وسعش بخره اما جای خوب پیدا نمیکنه، شما که تو کار ساختمانی، جایی سراغ نداری؟
مسعود شروع کرد به توضیح دادن برای شهاب، ده دقیقهای از بحثشان گذشت. باز میترا کلافه شد.
پرید وسط حرف شهاب و گفت:
_شهاب جان به نظرم میشه این حرفا رو بعدا هم زد. الان این بنده خدا برای کار دیگهای اومدن این جا!
_نه خواهش میکنم. این چه حرفیه؟ هر سوالی داشتید من در خدمتم.
شهاب دستش را روی سینه گذاشت و سرش را کمی خم کرد:
_عزیزی شما.
میترا صدایش را با نشاط رها کرد:
_شهاب جان میگم ما دیگه بریم سراغ آماده کردن شام!
میترا آرام زد روی شانهی خورشید و گفت:
_ما رفتیم خورشید جون. شما راحت باشید.
آقا شهاب این زغالا بد جوری دارن صدات میکنن. منتظرن آتیش به جونشون کنی.
صدای باد، توپِ بازی بچهها و گهگاهی رد حرکت ماشینها، سکوت بین خورشید و مسعود را میشکست.
مسعود حس میکرد کوه سنگینی قلبش را درمیان گرفته است. روا نبود، حالا که فرصتی نصیبش شده، با سکوت به فنا دهد. سرس را بلند کرد و گفت:
_خانم یاری! من اطلاع نداشتم که شما از حضور من خبر ندارید. و از این که توی معذوریت قرار گرفتید عذر میخوام.
خورشید با صدای خفهای جواب داد:
_خواهش میکنم.
_من در این چند وقت، با دیدن عدم تمایل شما به ازدواج، خیلی سعی کردم این موضوع رو فراموش کنم، اما... واقعا نتونستم.
نفسش را آزاد کرد و با تکان دادن لباسش، خود را باد زد. سرش را برای یکی دو ثانیه پایین انداخت. خورشید همچنان، نگاهش به حصیر دوخته شده بود.
_خانم یاری، من به احساساتی که از گذشته برای شما به جا مونده، احترام میذارم، اما خواهش میکنم، فرصت رو از من نگیرید.
مکثی کرد آب دهانش را قورت داد و ادامه داد:
_منم مثل شما، تو زندگیم شکست خوردم.
چشمهای خورشید گشاد شد و بی اختیار به صورت مسعود میخ شد.
مسعود ادامه داد:
_من سه سال پیش از همسر سابقم جدا شدم.
خورشید به حرف آمد:
_میتونم بپرسم چرا؟!
مسعود، بی اختیار لبخند زد.
چند باری انگشت اشارهاش را روی پیشانی حرکت داد:
_راستش مفصله، با یکی دو جمله نمیشه گفت.
خورشید، در چشمهای مسعود زل زد و قاطع گفت:
_میشنوم.
#پایان_قسمت۲۵📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۰۹
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344