💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۹🎬 با دقت، سوزن را از کنار گلبرگ آخر، بیرون آورد. بعد از سه روز، توانست گل ر
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۰🎬
چند کلمه ای نوشت ولی حوصلهاش نکشید ادامه دهد و با او تماس گرفت.
خیلی زود صدای پرهیجان سمیرا در گوشش پیچید.
_الو
_سلام سمیرا، حالت خوبه؟
_سلام زنداداش! خوبم خداروشکر. شما چطوری؟
گفتم شاید خواب باشی زنگ نزدم.
خورشید خندید:
شکر! خوبم. نه بابا چه خوابی این وقت روز. خیلی دلم برات تنگ شده بود.
چه خبر از مامان؟ حالش خوبه؟
_مامان خوبه! سلام میرسونه. چند وقت پیش، صبح رفته بود نون بگیره پاش پیچ خورده بود. یه مدت اذیت شد ولی الان خوبه.
_چرا به من نگفتی؟!
_مامان نذاشت گفت نگران میشی.
_میدونستم چند روز پیش که باهاش حرف زدم، حالشونو میپرسیدم.
سمیرا لبخندی زد:
_خودتو ناراحت نکن. مامان خوبه. چند روزی اومد خونهی ما بهتر که شد، رفت. دیگه من هر روز بهش سر میزدم و کاراشو انجام میدادم.
خورشید کمی صدایش گرفت.
_ دستتون درد نکنه، ولی باید به من میگفتی. باز خداروشکر که مشکلش جدی نبوده.
_آره، واقعا خدا خیلی رحم کرد. بگذریم از خودت چه خبر؟
خورشید دلش میخواست بنشیند و تمام اتفاقات این چند وقت را برایش تعریف کند.
نفس را عمیق بیرون داد و مکث کرد.
_الو، خورشید صدام میاد؟
_آره صدات هست. من موندم چی بگم.
سمیرا خندید:
_هر چه دل تنگت میخواد بگو عزیرم!
خورشید لبخند شیرینی زد:
_میدونی تازگیا شدی مثل میترا فقط در نسخهی کوچیک ترش؟
_آخ، آخ، گفتی میترا. خانم مارپل! حالش چطوره؟
خورشید قهقههای زد و گفت:
_خوبه! قراره نینیش چند وقت دیگه به دنیا بیاد.
سمیرا با جیغ خفهای گفت:
_جدی میگی؟ ای خدا، بگردم، مبارکه خیلی مبارکه، چند وقتشه؟
_تازه سه چهار ماههس.
_آخی، پس خیلی مونده حالا تا بغلش بگیریم.
خورشید به آرامی گفت:
_سمیرا... .
_جان سمیرا؟
_میگم یه آقایی...
سمیرا با هیجان حرف خورشید را قطع کرد:
_ازت خواستگاری کرده؟
خورشید با تعجب گفت:
_از کجا فهمیدی؟
_با لحنی که تو گفتی یه آقایی، مطمئن شدم الان پشت تلفن عین انار سرخ شدی!
_خب حالا این آقای خوشبخت کی هست؟ آشناست؟ یا....
خورشید نفسش را عمیق بیرون داد و گفت:
_آشنا نیست. فامیل یکی از دانش آموزا و مدیر مدرسهس. مهندس ناظر ساختمان.
_خوبه! میخوای چیکار کنی؟ شیرینی کی میدی؟
_نمیدونم. تردید دارم؛ قبول کنم یا نه؟
_عه چرا؟ هنوز میترسی؟
خورشید سکوت کرد.
_چی شدی؟
_راستش یکم ترس دارم.
سمیرا خیلی جدی گفت:
_آخه زنداداش خوبِ من، چرا این همه خودتو به خاطر یه آدم اشتباه اذیت میکنی؟
_ مسئله فقط ترس نیست، همینیِ که تو داری بهم میگی! من هنوز به هاشم فکر میکنم. هنوز دوستش دارم. نمیتونم فراموشش کنم.
_سمیرا چند لحظه سکوت کرد. آهی عمیق کشید و ادامه داد:
_مگه میشه هاشم رو فراموش کرد؟
هاشم همیشه تو قلب همهمون باقی میمونه، اما به این فکر کن که اون مُرده و تو هنوز زندهای. باید زندگی کنی. نمیشه که فقط با خاطرههای یه نفر زندگی کرد.
الآنم اگه از من میپرسی، بهت میگم خوب تحقیق کن. فکراتو بکن، مورد پسندت بود، حتما ازدواج کن. بذار اینجوری خیال مامانم از سمت شما راحت بشه!
خورشید لبخندی تلخ زد. اشک از گوشهی چشمانش سُر خورد پایین.
_میدونی سمیرا! خیلی دلم برای هاشم تنگ شده.
سمیرا مکث نکرد:
_برو سرخاکش باهاش حرف بزن. خودتو خالی کن تا آروم بشی. خب چند سال با هم عاشقانه زندگی کردید، معلومه به این راحتی نمیتونی ازش بگذری. اما ازدواج کنی زندگیت شروع بشه، مادر بشی، کمکم حالت بهتر میشه.
#پایان_قسمت۳۰📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۳۰🎬 چند کلمه ای نوشت ولی حوصلهاش نکشید ادامه دهد و با او تماس گرفت. خیلی زود
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۱🎬
آفتاب، کمکم، داشت از لب ساختمانها میافتاد. حرفهای دو سه روز پیش سمیرا، کدام در ذهنش تکرار میشد. از طرفی میدانست، میترا اگر بخواهد به چیزی بند کند، دست بردار نیست. پس برای یک دله شدن، تصمیمش را گرفت. گوشی را برداشت و وقتی اسمش را دید، روی آن ضربه زد:
«سلام آقای همتی، فردا ساعت سه، تشریف بیارید همون پارکی که خانم شمس دعوتتون کرده بود.»
و چیزی نگذشت که مسعود، جوابش را داد و نوشت که حتما خودش را میرساند.
***
دستش را دور دیوارهی ماگ سفید رنگ پر از شکلات حلقه کرده بود و پرواز بخارش را تماشا میکرد. پارسا پیش مادرش آمد و آبمیوهی نیم خورده را از دست او کشید و برگشت پیش بقیهی بچهها.
میترا در حالی که داشت چای نباتش را هم میزد سرش را بالا آورد و به صورت متفکر خورشید خیره شد. اما او که در حال تجزیه و تحلیل حرفهای مسعود، دربارهی جداییاش بود، سنگینی نگاه را نفهمید. نه تنها سنگینی نگاه، که صدای ترکیدن بادکنک دست بچهها را هم نشنید.
تلصورت مسعود را به یاد آورد که تلخندی زد و ادامه داد:
-بچه که نمیخواست میگفت حالا زوده، خودمون نیاز به تفریح داریم و بچه مانعه. خیلی سعی میکردم بین پروژههایی که پشت سر هم میگرفتم، وقتی برای تفریح و خوشگذرانی بذارم؛ ولی خب کافی نبود. از این بابت ناراحت بودم. اما اگر کار نمیکردم نمیتونستم توقعاتشو برآورده کنم. تمام حرفاش شده بود تعریف از زیبایی و تجملات منزل خواهر و دوستانش. در آخر ابراز بدبختی و نداری و شرمندگی.
هر چه سعی میکردم راضیش کنم، توقعش بیشتر میشد تا بالاخره کم آوردم. قصد تلافی گرفتم و همون کاری رو کردم که ازش منتفر بودم.
میترا چند بار قاشق را به لبهی نعلبکی سفید لب طلایی زد. تا بالاخره خورشید از فکر بیرون آمد.
_کجایی بابا! یه ساعته عین بز بهت زل زدم بلکه سنگینیِ ابهت نگاهم روت اثر کنه سر بلند کنی، اما انگار این قدر غرق در خیالاتت شدی که غریق نجات لازمی!
این را گفت و خندید. لبهی استکان کمر باریک را روی لبانش گذاشت و چای شیرین شده را هورت کشید.
_می دونی که بدم میاد از این کارا.
میترا، لبخند دندان نمایی زد و چشمانش را باریک کرد:
_دقیقا به همین خاطر اینطور چای میخورم!
و دوباره با شیطنت مخصوص به خودش، جرعهای دیگر از چای را هورت کشید.
استکان را روی نعلبکی گذاشت.
_حالا بگو جلسهی آشنایی دیروز چطور گذشت؟ این آقا مسعود بالاخره تونست نظر جناب عالی رو جلب کنه یا نه؟
_به نظر مرد بدی نبود. اما... به خاطر کاری که کرده، نمیدونم قابل اعتماده یا نه.
میترا خندید و دستهایش را به هم زد:
_بهبه تبریک میگم که عروسی رو افتادیم.
انگشت اشاره و شصتش را روی هم حلقه کرد و نزدیک صورتش برد. خواست سوت بکشد که خورشید بلند شد و دستش را انداخت پایین. با پلکهایی تا ته از همدیگر فاصله گرفته و ابرو هایی درهم گفت:
_چه خبرته بابا. چرا آبروریزی میکنی؟ مگه من بهش بله دادم؟
_گرفتن همین جملهی «بد نبود» از زبون تو کم از بله گرفتن نداره.
خورشید لبخندی زد و سر جایش نشست.
_حالا نمیخواد این قدر گندهاش کنی. یه وقت جور نمیشه، میخوره تو ذوقت.
میترا گوشهی لبش را کشید:
_زبونتو گاز بگیر دختر.
پارسا با گریه دوید پیش میترا و گوشهی مانتوی بنفش سیرش را کشید:
_مامان این دختره نمیذاره برم روی تاب بازی کنم.
#پایان_قسمت۳۱📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۴
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۳۱🎬 آفتاب، کمکم، داشت از لب ساختمانها میافتاد. حرفهای دو سه ر
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۲🎬
بعد از اینکه برای چندمین بار سینی سلطنتی با نگینهای سرخ را بین مهمانان چرخاند، برگشت پشت پرده. راهرویی بین سالن پذیرایی و آشپزخانه. همانجا تکیه زد به دیوار. آهی عمیق کشید و زانوهایش شکست.
از هر آنچه آنجا میگذشت بیزار بود. مگر چند سال داشت که قاطی این جماعت شود؟
صدای هول و ولای پیش خدمتها که لیوانها را در میکردند و قهقهههای مستانهی مردانی که آن سوی پرده بودند. با هم درآمیخته و حالش را به هم میزد. پاهایش را توی دلش جمع کرد و آرنج به زانوها گذاشت. صورتش را با دستانش پوشاند و سیل اشک بود که بی اختیار، روان شد.
هزاران بار به فرار فکر کرده بود اما جایی را نداشت که برود.
صدای قدمهای کسی را شنید. سریع اشکهایش را پاک کرد. تایید پرده را کنار زد و مقابلش ایستاد. دست به دیوار گرفت و به آرامی بلند شد.
تایید، چشم در چشمش انداخت. با لحنی سرد، اما رضایتمند گفت:
_دو تا گیلاس نوشیدنی سرخ پر کن بیار سر میزی که نشستم. مخصوص باشه، میدونی که!
این را گفت و برگشت. یکی دو قدم برداشت که چیزی یادش آمد. رویش را به سمت سحر برگرداند. انگشت اشارهاش را به جلوی صورت او گرفت و با تحکم گفت:
_حواست باشه خودت بیاری. نبینم بدی دست شمسی و شمس الله.
در حالی که داشت، نصیبی از حال خوب نبود. قلبش محکم میکوبید. پاهایش یاری نمی کرد اما چارهای جز اطاعت نداشت. راهروی تنگ را پست سر گذاشت و به آشپزخانه رفت.
از بین شیشههای چیده شده در قفسهها بطری مورد نظر را برداشت. دستانش میلرزید. نگاه پیش خدمتی که کنارش داشت میوه خوریها را پر میکرد، به سحر افتاد. با نگرانی گفت:
_میدونی که چقدر روی این یکی حساسه! مواظب باش نیفته از دستت.
سحر نگاه غم گرفتهاش را به او داد:
_میشه لطفا شما این لیوانا رو پر کنی؟
پیش خدمت در حالی که به طرف سحر میآمد پرسید:
_خوبی تو؟
سحر نجواکنان جواب داد:
_نه!
*
دستمال کوچک صورتی رنگ را برداشت و دست میترا داد. به صندلی پشت میز ناهار خوری اشاره کرد و گفت:
_بشین اینجا، اذیت نشی!
میترا لبخندی زد و کشدار گفت:
_چشم خاله خورشید.
پرتقالی در دست گرفت و دستمال را دورش میکشید تا خشک شود.
_گفتی هاجر خانم و سمیرا جون کی میرسن؟
خورشید نگاهی به ساعت توی هال انداخت.
_احتمالا یک ساعت دیگه! شاید کمتر.
_خوبه، به اندازهی کافی وقت داریم.
*
صدای زنگ در بلند شد. خورشید سمت آیفون رفت و کلید را زد. میترا شالش را پوشید و رفت سمت در. میخواست همراه خورشید پایین برود که مانعش شد. به پا گرد اول که رسید، هاجر و سمیرا و احسان رسیدند. چشم خورشید که به مادر هاشم افتاد، تازه فهمید چقدر دلش برای دیدن چهرهی مهربان هاجر تنگ شده. محکم او را در آغوش گرفت تا کمی از بار دلش سبک شود.
#پایان_قسمت۳۲📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۴
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344