دعای فرج.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️
بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚
#دعای_فرج🔻
باصدای:مهدی تهوری
امشب رسما وارد باشگاه خوشبخت ترین زنان جهان شدم!
کوه مشکلاتم ناگهان دودشدو رفت هوا،چون از امشب
می تونم موتور سواری کنم!
کلاه کاسکت سرم،بادتو موهام وآزادی تودنده دوم !
مازن ها معمولا اون قدر گرفتاریم که کمتر فرصت داریم به خودمون فکر کنیم ولی امشب فهمیدم
خوشبختی همین نزدیکی هاست ،دقیقا بین خیابان اصلی و کوچه بن بست!
کسی هست که به فکر ماست،تصمیم های بزرگ میگیره....مثلا
اجازه ی موتور سواری،که البته از شدت هیجان هنوز نمی دونم باید بخندم یا گاز بدم!
ممنون از معاون محترم امور زنان!
واقعا دیگه هیچ مشکلی نداریم،فقط باید یاد بگیرم موقع موتور سواری کلیشه هارو چطور دور بزنم!😜😜😜
#توفیقی
البته!
خوشحالی به شکل عجیبی از سر و کولام بالا میرود...
مخصوصا که هنوز گواهینامه رانندگیام نیامده، باید به فکر آموزشگاه موتورسواری هم باشم!
فرصت بدی هم نیست!!!
شاید درآینده با گروهِ (ژانر جناییِ) طرح تحول، یک تورِ موتورسواریِ دور دنیا در یکی دو روز هم برگذار کردیم...
خدا را چه دیدی!!
بروم تا شور و شوق این خبر فروکش نکرده، یک نامهی تشکر برای بعضیها بنویسم!
#مینو_قلم
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۹🎬 با دقت، سوزن را از کنار گلبرگ آخر، بیرون آورد. بعد از سه روز، توانست گل ر
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۰🎬
چند کلمه ای نوشت ولی حوصلهاش نکشید ادامه دهد و با او تماس گرفت.
خیلی زود صدای پرهیجان سمیرا در گوشش پیچید.
_الو
_سلام سمیرا، حالت خوبه؟
_سلام زنداداش! خوبم خداروشکر. شما چطوری؟
گفتم شاید خواب باشی زنگ نزدم.
خورشید خندید:
شکر! خوبم. نه بابا چه خوابی این وقت روز. خیلی دلم برات تنگ شده بود.
چه خبر از مامان؟ حالش خوبه؟
_مامان خوبه! سلام میرسونه. چند وقت پیش، صبح رفته بود نون بگیره پاش پیچ خورده بود. یه مدت اذیت شد ولی الان خوبه.
_چرا به من نگفتی؟!
_مامان نذاشت گفت نگران میشی.
_میدونستم چند روز پیش که باهاش حرف زدم، حالشونو میپرسیدم.
سمیرا لبخندی زد:
_خودتو ناراحت نکن. مامان خوبه. چند روزی اومد خونهی ما بهتر که شد، رفت. دیگه من هر روز بهش سر میزدم و کاراشو انجام میدادم.
خورشید کمی صدایش گرفت.
_ دستتون درد نکنه، ولی باید به من میگفتی. باز خداروشکر که مشکلش جدی نبوده.
_آره، واقعا خدا خیلی رحم کرد. بگذریم از خودت چه خبر؟
خورشید دلش میخواست بنشیند و تمام اتفاقات این چند وقت را برایش تعریف کند.
نفس را عمیق بیرون داد و مکث کرد.
_الو، خورشید صدام میاد؟
_آره صدات هست. من موندم چی بگم.
سمیرا خندید:
_هر چه دل تنگت میخواد بگو عزیرم!
خورشید لبخند شیرینی زد:
_میدونی تازگیا شدی مثل میترا فقط در نسخهی کوچیک ترش؟
_آخ، آخ، گفتی میترا. خانم مارپل! حالش چطوره؟
خورشید قهقههای زد و گفت:
_خوبه! قراره نینیش چند وقت دیگه به دنیا بیاد.
سمیرا با جیغ خفهای گفت:
_جدی میگی؟ ای خدا، بگردم، مبارکه خیلی مبارکه، چند وقتشه؟
_تازه سه چهار ماههس.
_آخی، پس خیلی مونده حالا تا بغلش بگیریم.
خورشید به آرامی گفت:
_سمیرا... .
_جان سمیرا؟
_میگم یه آقایی...
سمیرا با هیجان حرف خورشید را قطع کرد:
_ازت خواستگاری کرده؟
خورشید با تعجب گفت:
_از کجا فهمیدی؟
_با لحنی که تو گفتی یه آقایی، مطمئن شدم الان پشت تلفن عین انار سرخ شدی!
_خب حالا این آقای خوشبخت کی هست؟ آشناست؟ یا....
خورشید نفسش را عمیق بیرون داد و گفت:
_آشنا نیست. فامیل یکی از دانش آموزا و مدیر مدرسهس. مهندس ناظر ساختمان.
_خوبه! میخوای چیکار کنی؟ شیرینی کی میدی؟
_نمیدونم. تردید دارم؛ قبول کنم یا نه؟
_عه چرا؟ هنوز میترسی؟
خورشید سکوت کرد.
_چی شدی؟
_راستش یکم ترس دارم.
سمیرا خیلی جدی گفت:
_آخه زنداداش خوبِ من، چرا این همه خودتو به خاطر یه آدم اشتباه اذیت میکنی؟
_ مسئله فقط ترس نیست، همینیِ که تو داری بهم میگی! من هنوز به هاشم فکر میکنم. هنوز دوستش دارم. نمیتونم فراموشش کنم.
_سمیرا چند لحظه سکوت کرد. آهی عمیق کشید و ادامه داد:
_مگه میشه هاشم رو فراموش کرد؟
هاشم همیشه تو قلب همهمون باقی میمونه، اما به این فکر کن که اون مُرده و تو هنوز زندهای. باید زندگی کنی. نمیشه که فقط با خاطرههای یه نفر زندگی کرد.
الآنم اگه از من میپرسی، بهت میگم خوب تحقیق کن. فکراتو بکن، مورد پسندت بود، حتما ازدواج کن. بذار اینجوری خیال مامانم از سمت شما راحت بشه!
خورشید لبخندی تلخ زد. اشک از گوشهی چشمانش سُر خورد پایین.
_میدونی سمیرا! خیلی دلم برای هاشم تنگ شده.
سمیرا مکث نکرد:
_برو سرخاکش باهاش حرف بزن. خودتو خالی کن تا آروم بشی. خب چند سال با هم عاشقانه زندگی کردید، معلومه به این راحتی نمیتونی ازش بگذری. اما ازدواج کنی زندگیت شروع بشه، مادر بشی، کمکم حالت بهتر میشه.
#پایان_قسمت۳۰📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠