💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۷🎬 صدای زنگ در، افکار در هم تنیدهاش را از هم گسست. دستی به صورتش کشید و بل
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۸🎬
میترا نگاه عاقل اندر سفیهی به خورشید انداخت و گفت:
_دختر! الان آقای همتی در وضعیتیه که سایهی اون بدبختو با تیر میزنه اینقدر که از دستش حرص خورده. تو میگی دوباره بره بگیرتش؟
و با مشت، آرام به بازوی خورشید زد:
_این قدر فکر کردی خُل شدی به خدا.
خندید و سنگین بلند شد.
چای را دم کرد و خورشید را از جایش بلند کرد.
_پاشو بریم تو حال، بشینیم و حرف بزنیم دختر خوب.
***
اولین چیزی که توی کلاس توجهش را جلب کرد، کبودی صورت سحر بود که سعی داشت زیر ماسک پنهانش کند، اما موفق نشده بود.
_«کاش بفهمم چی داره بهش میگذره. چرا هیچی بهم نمیگه؟ چرا این دختر به من اعتماد نمیکنه؟ »
_سلام به همگی! ظهرتون به خیر! بفرمایید بچهها!
همه نشستند و حرفهایشان را دوباره از سر گرفتند.
خورشید صدایش را بالاتر برد.
_نماینده کلاس، بیا این برگههای امتحانی رو بده به بچهها.
اصلانی دست برد تا برگهی جا ماندهی روی میز را بردارد که خورشید نگذاشت.
_نمیخواد. به تایید بگو بیاد؛ خودم ورقهشو میدم. تو برو بقیه رو پخش کن.
_چشم خانوم.
اصلانی همان طور که برگهی یکی از بچهها را بالا میبرد، خندید و رو به صاحب برگه گفت:
_مهشید بهت تبریک میگم، شب باید توی کوچه بخوابی!
و کلاس بود که رفت روی هوا.
خورشید لبخندی زد و پیشانیاش را خواراند.
داشت تاریخ امتحان را توی دفتر نمره مینوشت که صدای آرامی گفت:
_بله خانوم.
سرش را بلندکرد. بدون سرزنش و با نگرانی به او خیره شد:
_می دونی امتحانت رو چند شدی؟
سحر سرش را پایین انداخت.
_نه خانوم! خیلی بد شده؟
خورشید کمی خودش را جلو کشید.
_نمی خوای بگی چی شده؟ شاید بتونم کمکت کنم.
سحر چند باری لبهایش را تکان داد اما انگار چیزی به زبانش قفل زده بود.
خورشید که دیگر نمیدانست چطور از کار او سر در بیاورد سرش را به چپ و راست تکانی داد و برگه را به سمت سحر گرفت. او برگه را گرفت و رفت جایش نشست.
ناگهان صدای بلندی از آخر کلاس به گوش رسید.
خورشید سریع بلند شد.
_چی شد؟
چند نفری دور هم حلقه زده بودند و داشتند میخندیدند. خورشید یکیشان را کنار زد و با دیدن صحنه جا خورد.
مستوفی که دست آزرند را گرفته بود و داشت بلندش میکرد، گفت:
_هیچی خانوم، بد به دلت راه نده. این اُسکل دوباره خودش رو کله پا کرده.
خورشید جلوتر رفت و به مینا کمک کرد تا بلند شود.
_چرا آروم نمیگیری دختر؟ مگه صندلیا میخ دارن که روش بند نمیشی؟
مینا که دستش را به کمرش گرفته بود و صورتش در هم بود جواب داد:
_خانوم آدم باید فعال و پر انرژی باشه.
یکی از آن طرف بلند گفت:
_به شرطی که سالم بمونه.
و با دور و بریهایش زدند زیر خنده.
خورشید سری تکان داد. لبخندی زد و گفت:
_بیا مثل بچهی خوب، درست بشین رو صندلیت تا اگر اجازه بدین درس رو شروع کنیم.
#پایان_قسمت۲۸📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۸🎬 میترا نگاه عاقل اندر سفیهی به خورشید انداخت و گفت: _دختر! الان آقای همتی
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۲۹🎬
با دقت، سوزن را از کنار گلبرگ آخر، بیرون آورد. بعد از سه روز، توانست گل رز صورتی را تمام کند. نخ را برید و انتهایش را گره زد. نگاهش را به جعبهی نخهای رنگارنگ انداخت تا نخ سبز را پیدا کند که موبالش زنگ خورد. بلند شد و به دنبال گوشی رفت توی هال.
تا شماره را دید ضربان قلبش بالا رفت.
چند نفس عمیق کشید. سپس تماس را وصل کرد.
_الو! سلام خانوم یاری.
_سلام.
_اِ... خوب هستین؟
_بله. ممنون.
ثانیهها به سکوت، بینشان میگذشت.
مسعود تمام تلاشش را میکرد تا با احتیاط پیش برود.
_بد موقع تماس گرفتم؟ اگر میخواین تا بعدا زنگ بزنم.
انگار تمام کلمات از ذهن و زبان خورشید فرار کرده بودند.
نمیدانست چه بگوید.
_نه... کاری نداشتم.
_خب خیالم راحت شد. راستش میخواستم بپرسم تصمیمتون چی شد بالاخره؟
_من هنوز تصمیمی نگرفتم. یعنی... فکر میکنم شناختی کافی از شما ندارم.
_خب میشه برای شناخت بهتر بیشتر با هم حرف بزنیم.
خورشید وسط هال ایستاده و پیشول با دیدنش ذوق کرده بود. آمد کنارش و روی دو پا ایستاد. پنجههایش را به دامن خورشید گرفت و خودش را بالا کشید. شروع کرد به میو میو کردن.
خورشید نشست. روی کمر پیشول را نوازش کرد و با لبخندی گفت:
_درسته.
_پس تعیین زمان و مکان ملاقات با شما.
_بهتون اطلاع میدم.
خوشحالی در صدای مسعود موج زد.
_متشکرم. خدانگهدار.
_خدانگهدار.
پوفی کشید و نگاهی به ساعت انداخت.
رفت توی آشپزخانه و بشقاب کوچکی آورد.
آمد کنار ظرف غذای گربه و شروع کرد به ریش کردن مرغ پخته شده.
_میدونی، من هنوز دلتنگ هاشم میشم. هنوز دوسش دارم. یعنی میتونم بعدِ هاشم یکی دیگه رو هم دوست داشته باشم؟
پیشول که با هر بار افتادن تکهی مرغ توی ظرف، سریع آن را میقاپید، کاری به حرفهای خورشید نداشت.
_به نظرم آدم بدی نیست اما اگه میتونستم تا آخر عمرم تنها بمونم، میموندم. ولی... چی بگم؟
پیشول که سیر شده بود، سراغ ظرف مخصوص آب رفت و چند باری زبان صورتی کوچکش را توی آب برد و بیرون آورد و آنقدر آب خورد تا سیرآب شد. بعد از چرخ خوردن دور خانه و بازی با خورشید، خسته شد و رفت توی سبدش خوابید.
دل خورشید قنج میرفت از بازیگوشیهای بچه گربه! همانطور که چشمانش، پی بچه گربه میچرخید، یاد حرفای مسعود میافتاد.
_اون کادوی کذایی زندگیمو نابود کرد.
_مگه کادو چی بود؟!
_یه سگ پاکوتاه!!
با دیدنش، خیلی جا خوردم. برای یه لحظه تنم یخ زد. اما نمیخواستم جلوی دوستاش چیزی بگم که بعد گله کنه پیش دوستام کوچیکم کردی.
بعد از اون، جر و بحث ما سر بود و نبود سگ تو خونه زندگی بالا گرفت.
متأسفانه از یه جایی به بعد، اون سگ، جای منم تو زندگیش گرفت.
صدای پیامِ گوشی رشتهی افکارش را پاره کرد. حدس زد، دوباره مسعود باشد.
« سلام خوبی زنداداش! خبری از ما نمیگیری.»
با دیدن پیام سمیرا ذوق کرد. گوشی را باز کرد و شروع کرد به نوشتن.
#پایان_قسمت۲۹📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۲
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
دعای فرج.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️
بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚
#دعای_فرج🔻
باصدای:مهدی تهوری
امشب رسما وارد باشگاه خوشبخت ترین زنان جهان شدم!
کوه مشکلاتم ناگهان دودشدو رفت هوا،چون از امشب
می تونم موتور سواری کنم!
کلاه کاسکت سرم،بادتو موهام وآزادی تودنده دوم !
مازن ها معمولا اون قدر گرفتاریم که کمتر فرصت داریم به خودمون فکر کنیم ولی امشب فهمیدم
خوشبختی همین نزدیکی هاست ،دقیقا بین خیابان اصلی و کوچه بن بست!
کسی هست که به فکر ماست،تصمیم های بزرگ میگیره....مثلا
اجازه ی موتور سواری،که البته از شدت هیجان هنوز نمی دونم باید بخندم یا گاز بدم!
ممنون از معاون محترم امور زنان!
واقعا دیگه هیچ مشکلی نداریم،فقط باید یاد بگیرم موقع موتور سواری کلیشه هارو چطور دور بزنم!😜😜😜
#توفیقی
البته!
خوشحالی به شکل عجیبی از سر و کولام بالا میرود...
مخصوصا که هنوز گواهینامه رانندگیام نیامده، باید به فکر آموزشگاه موتورسواری هم باشم!
فرصت بدی هم نیست!!!
شاید درآینده با گروهِ (ژانر جناییِ) طرح تحول، یک تورِ موتورسواریِ دور دنیا در یکی دو روز هم برگذار کردیم...
خدا را چه دیدی!!
بروم تا شور و شوق این خبر فروکش نکرده، یک نامهی تشکر برای بعضیها بنویسم!
#مینو_قلم
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۲۹🎬 با دقت، سوزن را از کنار گلبرگ آخر، بیرون آورد. بعد از سه روز، توانست گل ر
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۳۰🎬
چند کلمه ای نوشت ولی حوصلهاش نکشید ادامه دهد و با او تماس گرفت.
خیلی زود صدای پرهیجان سمیرا در گوشش پیچید.
_الو
_سلام سمیرا، حالت خوبه؟
_سلام زنداداش! خوبم خداروشکر. شما چطوری؟
گفتم شاید خواب باشی زنگ نزدم.
خورشید خندید:
شکر! خوبم. نه بابا چه خوابی این وقت روز. خیلی دلم برات تنگ شده بود.
چه خبر از مامان؟ حالش خوبه؟
_مامان خوبه! سلام میرسونه. چند وقت پیش، صبح رفته بود نون بگیره پاش پیچ خورده بود. یه مدت اذیت شد ولی الان خوبه.
_چرا به من نگفتی؟!
_مامان نذاشت گفت نگران میشی.
_میدونستم چند روز پیش که باهاش حرف زدم، حالشونو میپرسیدم.
سمیرا لبخندی زد:
_خودتو ناراحت نکن. مامان خوبه. چند روزی اومد خونهی ما بهتر که شد، رفت. دیگه من هر روز بهش سر میزدم و کاراشو انجام میدادم.
خورشید کمی صدایش گرفت.
_ دستتون درد نکنه، ولی باید به من میگفتی. باز خداروشکر که مشکلش جدی نبوده.
_آره، واقعا خدا خیلی رحم کرد. بگذریم از خودت چه خبر؟
خورشید دلش میخواست بنشیند و تمام اتفاقات این چند وقت را برایش تعریف کند.
نفس را عمیق بیرون داد و مکث کرد.
_الو، خورشید صدام میاد؟
_آره صدات هست. من موندم چی بگم.
سمیرا خندید:
_هر چه دل تنگت میخواد بگو عزیرم!
خورشید لبخند شیرینی زد:
_میدونی تازگیا شدی مثل میترا فقط در نسخهی کوچیک ترش؟
_آخ، آخ، گفتی میترا. خانم مارپل! حالش چطوره؟
خورشید قهقههای زد و گفت:
_خوبه! قراره نینیش چند وقت دیگه به دنیا بیاد.
سمیرا با جیغ خفهای گفت:
_جدی میگی؟ ای خدا، بگردم، مبارکه خیلی مبارکه، چند وقتشه؟
_تازه سه چهار ماههس.
_آخی، پس خیلی مونده حالا تا بغلش بگیریم.
خورشید به آرامی گفت:
_سمیرا... .
_جان سمیرا؟
_میگم یه آقایی...
سمیرا با هیجان حرف خورشید را قطع کرد:
_ازت خواستگاری کرده؟
خورشید با تعجب گفت:
_از کجا فهمیدی؟
_با لحنی که تو گفتی یه آقایی، مطمئن شدم الان پشت تلفن عین انار سرخ شدی!
_خب حالا این آقای خوشبخت کی هست؟ آشناست؟ یا....
خورشید نفسش را عمیق بیرون داد و گفت:
_آشنا نیست. فامیل یکی از دانش آموزا و مدیر مدرسهس. مهندس ناظر ساختمان.
_خوبه! میخوای چیکار کنی؟ شیرینی کی میدی؟
_نمیدونم. تردید دارم؛ قبول کنم یا نه؟
_عه چرا؟ هنوز میترسی؟
خورشید سکوت کرد.
_چی شدی؟
_راستش یکم ترس دارم.
سمیرا خیلی جدی گفت:
_آخه زنداداش خوبِ من، چرا این همه خودتو به خاطر یه آدم اشتباه اذیت میکنی؟
_ مسئله فقط ترس نیست، همینیِ که تو داری بهم میگی! من هنوز به هاشم فکر میکنم. هنوز دوستش دارم. نمیتونم فراموشش کنم.
_سمیرا چند لحظه سکوت کرد. آهی عمیق کشید و ادامه داد:
_مگه میشه هاشم رو فراموش کرد؟
هاشم همیشه تو قلب همهمون باقی میمونه، اما به این فکر کن که اون مُرده و تو هنوز زندهای. باید زندگی کنی. نمیشه که فقط با خاطرههای یه نفر زندگی کرد.
الآنم اگه از من میپرسی، بهت میگم خوب تحقیق کن. فکراتو بکن، مورد پسندت بود، حتما ازدواج کن. بذار اینجوری خیال مامانم از سمت شما راحت بشه!
خورشید لبخندی تلخ زد. اشک از گوشهی چشمانش سُر خورد پایین.
_میدونی سمیرا! خیلی دلم برای هاشم تنگ شده.
سمیرا مکث نکرد:
_برو سرخاکش باهاش حرف بزن. خودتو خالی کن تا آروم بشی. خب چند سال با هم عاشقانه زندگی کردید، معلومه به این راحتی نمیتونی ازش بگذری. اما ازدواج کنی زندگیت شروع بشه، مادر بشی، کمکم حالت بهتر میشه.
#پایان_قسمت۳۰📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۱۳
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠