💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۴۲🎬 خون جلوی چشمان تایید را گرفت، هر چه از دست سحر عصبانی بود، سر خدمتکار خا
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۴۳🎬
فقط توانست دستهایش را حایل بین خودش و زمین کند. خانم چراغی از ماشین پیاده شد. با خورشید رفتند سمتش. تایید، احسان را پس زد و دوید سمت سحر. احسان با وجود اینکه زانویش ضرب دیده بود، بلند شد، لنگ لنگان، دنبالش دوید. سحر عقب را نگاه کرد. با دیدن تایید به سرعت از زمین کنده شد، مچ پایش آسیب دیده و به شدت درد داشت. صورتش جمع شد. سعی کرد هر طور شده از مدرسه خارج شود.
پدرش به او رسید. دست انداخت و لباسش را گرفت. نزدیک بود دوباره تعادلش را از دست بدهد که خورشید و احسان رسیدند و تایید را زمینگیر کردند. سحر از فرصت استفاده کرد و همانطور که پای چپش را روی زمین میکشید، به آنطرف خیابان دوید تا با تاکسی از آنجا دور شود. هنوز به وسط خیابان نرسیده بود که صدای کشیده شدن لاستیک خودرویی روی آسفالت، گوش همه را پر کرد.
*
دانههای زمردی تسبیح، یکییکی از بین انگشتان خورشید، رد میشدند. روی صندلی، پشت در اتاق عمل نشسته بود. خانم چراغی، با پلاستیکی پر از بیسكوییت، آبمیوه و کمپوت در دست آمد. توی یکی از آبمیوهها نی زد و داد دست خورشید.
_رنگت شده عین کچ، یه کم بخور جون بگیری.
خورشید لبخندی بیرنگ زد و از او تشکر کرد. هاجر به همراه سمیرا و همسرش به آنها ملحق شدند.
دکمهی بالای پیراهن احسان، کنده شده و گوشهی لبش کبود بود. کمی لنگ میزد.
با رسیدنشان، هر دو بلند شدند. خانم چراغی به هاجر و سمیرا دست داد و گفت:
_خدا به این جوون خیر بده. اگه کمک نمیکرد، معلوم نبود چه اتفاقی برای این دختر میافتاد. البته بابت آسیبی که دیدن واقعا شرمندهام.
احسان که سرش پایین بود گفت:
_نفرمایید. این چه حرفیه؟ این دختر مثل خواهر خودم. وظیفهمو انجام دادم.
هاجر نگاهی به در اتاق انداخت و گفت:
_ببخشید نشد زودتر بیایم. تا کارهای ترخیص آقا احسان انجام بشه کمی طول کشید. حال دختر خانوم چطوره؟
_خواهش میکنم. هنوز دکترش نیومده که ببینیم وضعیتش چطوره. دعا کنید براش!
هاجر دستهایش را بالا برد و زیر لب چیزی گفت و کشید به صورتش.
سمیرا رفت طرف خورشید و آرام گفت:
_از یارو چه خبر؟ گرفتنش دیگه؟
_آره. اما نمیدونم چی پیش بیاد؟ خبری ندارم.
سمیرا دندانهایش را روی هم سایید:
_امیدوارم اینقدر نگهش دارن که بپوسه..... خداروشکر فعلا خطر از سرت رفع شده!
_توکل به خدا.
خانم چراغی به هاجر گفت:
_خورشید جان خیلی اذیت شده. آقا احسان هم که بنده خدا باید استراحت کنن. شما برگردین من هستم تا عمل تموم بشه؛ به محض اینکه خبر بگیرم، به خانم یاری زنگ میزنم.
هاجر رو به خورشید گفت:
_آره مادر ایشون درست میگن. شما این چند روزه خیلی اذیت کشیدی! بهتره یه کم به فکر خودت باشی. انشاالله دوباره سر میزنیم.
اما او که هیچجوره دلش آرام نمیگرفت، راضیشان کرد تا پایان عمل، همانجا بماند. وقتی از وضعیت بهبود او مطمئن شد به منزل برگردد.
*
_میترا خانوم، خواهر من، رفیق من، عزیز من، باور کن شرایط روحیم جوریه که اصلا نمیتونم، تجزیه تحلیل درستی داشته باشم. فقط میدونم دلخور و ناراحتم از دست این آدم. در ضمن الان مغزم این قدر درگیره که اصلا توان اینو ندارم که بتونم با دوری گربه کنار بیام. چون واقعا به حضورش تو زندگیم نیاز دارم.
_خورشید؟
_جانم! خواهر خوبم!
_چیزی شده که نمیخوای به من بگی؟ به اون یارو، اسمش چی بود؟ پدر شاگردت، ربط داره؟
خورشید پلکهایش را چند لحظه روی هم گذاشت. نفسی عمیق کشید:
_نه عزیزم! من فقط به زمان نیاز دارم همین.
_باشه عزیزم اگه نمیخوای، نگو. اما حتما مواظب خودت باش. گرچه ذهن منو درگیر خودت کردی. شبت بخیر. خداحافظ.
خورشید پوفی کشید:
_خیالت راحت، چیزی نیست. شب بخیر. خدانگهدار.
رفت روی تخت نشست و با خود زمزمه کرد: «خواهش میکنم از دستم ناراحت نشو، به خاطر خودت چیزی نگفتم.»
صدای سمیرا را از توی هال شنید.
_زنداداش، غذا حاضره. بیا شام!
#پایان_قسمت۴۳📗
📆 #۱۴۰۴/١١/٢٣
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن ریحانهس...
بله. آب میخوای خودت پاشو...😊
کلاس آموزشی "فراخوننویسی" برای اپوزیسیونهای جمهوری اسلامی برگزار میگردد.
استاد مجرب و وارسته: آیتالله خامنهای!
#مهدینار
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
Mohsen Farahmand Azad, Sayed Mustafa Al Musawi, Ali Fani63f0c9c1bb3ce6d2f07ffb09_-7085336328756683485.mp3
زمان:
حجم:
28.6M
📝دعای کمیل
🎤علی_فانی
#شب_جمعه
#دعای_کمیل
📌هر شب جمعه دعای کمیل به نیت فرج آقا امام_زمان عجل الله
اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#بیاد شهیدانمون
سید مهدی حسینینماهنگ آخرین بار.mp3
زمان:
حجم:
2.5M
آرزو دارم یه شب روضه بگیرم حرم
آرزو دارم شب جمعه بمیرم حرم
شاید امشب آخرین باره که میگم حسین
شاید امسال آخرین باره که میرم حرم
سجادی:
#فجر چهل و هفتم
«آیا یک خانم میتواند شبِ اللهاکبر برود روی پشتبام و اللهاکبر بگوید؟ اشکالی ندارد صدایش را نامحرم بشنود؟»
از «شبِ اللهاکبر» گفتنش خوشم میآید، ولی از سؤالش خندهام میگیرد. دوست دارم بپرسم: به تو چه؟! دقیقاً به تو چه؟
به تو که آن سر دنیایی…
تو نگران چه شدهای؟ راستش را بگو…
نگران دین و آبروی ما؟
نکند با آن کلهی پتی رفتهای روی پشتبام خانهات و خواستهای اللهاکبر بگویی، بعد برایت سؤال شده که مبادا…؟
این دوستداشتنیهایم را نمینویسم و فقط خدا میداند که چقدر برایم سخت است این ننوشتن؛ مخصوصاً ننوشتنِ آن «به تو چه؟»؛ او که همهی اصول و فروع ما را به تمسخر میگیرد بعد حالا برای ما سؤال شرعی پرسیده است...
تمام عکسهای دیروز و امروزم را میفرستم؛ عکسهایی در ادامهی همانهایی که فریبا روی آخریاش پاسخ زده و سؤال پرسیده است و بعد قدمبهقدمِ دیروز و امروزم را مینویسم...چرا؟ نمیدانم...شاید به فریبا امیدوارم...شاید دلم میخواهد او هم یک چیزهایی را حس کند...یک چیزهایی را بفهمد...بفهمد و کمتر خودش را هر روز خسته کند برای مخالفت...این امیدواری از کجا میآید؟ باز هم نمیدانم...فریبا که پانزده سال است دَمخور لندنیها شده و به قول مامان، بابای خودش را بد جایی گم کرده است...چرا به او امید دارم؟
«جای همهتان خالی...کجا؟ روی پشتبام خانهی ما...
ما یک ربع به نه که شد، فلاسک چای و استکانها را توی سبد گذاشتیم و همه به پشتبام رفتیم. زیلو و زیراندازی نبردیم چون هوا کمی سرد بود و وانگهی اصلاً شب...شبِ نشستن و تخمهشکستن نبود...شب، شبِ ایستادن و داد زدن بود...از آن داد زدنهایی که کوچه و محلّه را پر میکرد و بعد یکییکی صدای همسایهها هم با صدای ما یکی میشد...
اوّلش سلمان خیلی آرام اللهاکبر گفت مثل اللهاکبری که وقت اذان از مسجد محلّمان بلند میشود...بعد بچهها با صدای نازک و زیر...بعد همگی با هم...
کوچه پر از اللهاکبر شد...
من پیش از این هم اللهاکبر گفتهام ولی این بار خیلی فرق داشت...این بار برایم خیلی مهم بود که حتماً بگویم...حتماً از بچهها بخواهم که آنها هم بگویند و حتماً منتظر بمانم تا صدای بقیهی همسایهها را هم بشنوم...
ما همهی وجودمان را در حنجرههایمان یکجا کردیم و داد زدیم...
انگار یک نفر به ما گفته باشد: زود باشید...عجله کنید...اگر میخواهید صدایتان به گوش کسی برسد...الآن وقتش است...اگر الآن داد نزنید، دیگر هیچوقت هیچکس نیست که صدایتان را بشنود و برای سالها باید زیرِ آواری بمانید که خودتان روی سر خودتان خراب کردهاید...آوار نگفتن حق...
دیگر کسی توی کوچه نبود که صدایش با صدای ما یکی نشده باشد...اوّل بچههای آقای خداوردی به پشتبام آمدند بعد صفیهخانم اینها از توی حیاط جوابمان را دادند...حتی حاجغفور که مهمان خانهی پسرش بود، توی ایوان ایستاده بود و اللهاکبر میگفت. از نوههای سیدابوالقاسم نگویم که آنقدر اللهاکبر گفتند و سروصدا کردند که دیگر نشد تشخیص بدهم صدا از کدام خانه بلند میشود...
بالای صفحه میبینم که فریبا در حال نوشتن است...مینویسد و پشیمان میشود...دوباره از سر میگیرد...دوباره پشیمان میشود...
دوباره از سر میگیرد...دوباره پشیمان میشود...
بار آخر مهلتِ از سر گرفتن بهش نمیدهم...عکسهای خیابان را هم میفرستم؛ نگاه کنید...اینجا مگر چند نفر جمعیت دارد؟ یکجوری خیابانها شلوغ است که فکر نمیکنم کسی توی خانه مانده باشد...
نمیدانید چه هوایی شده بود؛ شما که هوای اینجا را خوب میشناسید؛ این موقع سال همیشه از یک طرف نور تیز آفتاب میخواهد چشم آدم را دربیاورد و از طرف دیگر آنقدر سوز و سرما ریخته توی هوا که نمیشود ده دقیقه پیادهروی کرد...
همه چیز خوب و مساعد شده بود...به قول بعضیها؛ کار فقط میتوانست کار خودشان باشد؛ یا به قول نفهمترهایشان، بیستودو بهمن را گذاشته بودند توی یک هوای خوب...
بالاخره فریبا رضایت میدهد که چیزی بنویسد: «خوب برای خودتان خوشید...پنجاههزار نفر را کشتهاند و ما هر روز داریم جنازه میبینیم...چطور میتوانید پنجاههزار نفر را فراموش کنید و برای خودتان جشن پیروزی بگیرید؟ چه پلاکاردهایی...چه پرچمهایی...اصلاً باید هم جشن بگیرید...کشتن این همه آدم کار آسانی نیست...یک موفقیت است برای نظامتان...»
«راست میگوید، خوب برای خودتان خوشید ماشاءلله... ما این ور آب انقلاب کردیم و رضا پهلوی فردا یا پس فردا توی میدان آزادی قرار سخنرانی دارد...
اینجا کار ایران تمام شده است؛
نماینده مجلس هم تعیین کردهاند...
هر روز راهپیمایی داریم، تازه پرچم ایران را هم از سفارتخانهی استرالیا پایین آوردهایم و به جایش پرچم شیر وخورشید زدهایم... بله... کاری بود که از دستمان برمیآمد....»
امیر حرفهایش را میزند و چند تایی شکلک خنده میگذارد...
پایان بخش اول
👇
ادامه بخش اول ☝️
هادی مینویسد: «سلام... عامو اینترنشنال نبینید...خیلی از ایرانیهای داخل کشور هم که اینترنشنال میبینند، منتظر رضا پهلوی هستند؛ مثل اینکه زمینی هم قرار است نزول اجلال کند...مرده شور برده...
هر کس یک لحظه بنشیند پای اینترنشنال، فکر میکند تا چای توی قوری دم بکشد، رضا پهلوی آمده ایران...»
امیر باز مینویسد: «همین اینترنشنال یک جورهایی موفق شده... آخر تعداد آدمهایی که عقلشان به چشمشان است زیادترند این ور...
اخبار استرالیا هر روز کلی جنازه نشان میدهد با خانوادهها مصاحبه میکند... چه مستندهایی که نساختند... همه خیلی دلشان برای ایرانیها میسوزد.
دائم شلیک پلیس به طرف مردم را نشان میدهد با دنیایی از جنازه...
همهی کشورها دارند برای ایران تومار پر میکنند و آمادهی کمک به مردم بیچاره و داغ دیدهی ایران هستند...
شهر ما هر هفته شنبه راهپیمایی شلوغ وسط شهر برقرار است، هماهنگ با شهرهای دیگر استرالیا...»
فریبا دوباره میخواهد چیزی بنویسد.
میخواهد چه بگوید؟
چرا امیر اینقدر میفهمد، ولی او نمیخواهد که بفهمد؟! چه فرقی بین دو آدم خارجنشین است؟
_«نه امیر خان...ما عقلمان به چشمان نیست ما مثل شما ساده لوح و زود باور نیستیم...»
فریبا این را مینویسد و گروه را ترک میکند...
امیر مینویسد: «به درک...به جاهایی از جهنم که حتی اسمش را هم نمیدانیم...چرا ما فکر میکنیم میتوانیم کسی که حماقت را خودش انتخاب کرده، نجات بدهیم؟
از این عکسها اگر باز هم دارید بفرستید...خیلی به کار من میآید...اینجا آدمهایی هستند که دربهدر به دنبال حقیقتند...»
من ولی مثل امیر نیستم...فریبا هنوز نرفته، دلم برایش تنگ میشود...من فکر میکنم آدمها خیلی فرصت دارند تا...تا خود لحظهی مرگ...
#سجادی
شب بیست و دوم
نبردِ
پشت بام نشینان چای خور
با
خارج نشینان اینترنشنالخور
#anarstory