59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان:
حجم:
1M
#تحدیر
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر
🎤#استاد_آقائی
📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۴۳🎬 فقط توانست دستهایش را حایل بین خودش و زمین کند. خانم چراغی از ماشین پیاده
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۴۴🎬
در اتاقی کوچک که یک پنجره، رو به بیرون داشت. پشت میز فلزی سفید رنگ، تایید، رو به روی وکیلش نشسته بودند. خم شد روی میز، دستهایش را به هم قفل کرد و گفت:
_منو زودتر از اینجا بیار بیرون.
_چشم! پیگیر کارای شما هستم. الویت همهی کارامو پروندهی شما قرار دادم.
_خوبه! از شمشادی چه خبر؟
_خدمتکارا گفتن تا حدود ساعت دو، دو ونیم خونهی شما مونده، اما وقتی دیده خبری نیست، گذاشته رفته.
تایید محکم زد روی میز و تکیه داد به صندلی و گفت:
_لعنت به این شانس.
نفسش را آزاد کرد و با حرص زیر لب غرید:
_به وقتش اون دخترهی چموش رو رامش میکنم.
نگاهی به نگهبان پشت سرش انداخت. برگشت و آرام گفت:
_یه کاغذ بهم بده یه چیزی بنویسم.
کمالی کیف قهوهایِ چرمیاش را روی میز گذاشت و برگه و خودکاری درآورد. تایید چند خطی نوشت. دست وکیل داد:
_اینو برسون دست کهزاد. خودش بلده چطور اونی که موش دوونده رو بشونه سر جاش. من هرجا که بودم، بیرون یا تو تا شنبه تموم شده باشه.
کمالی دست روی چشمانش گذاشت و کاغذ را برداشت.
***
هاجر سر سجاده نشسته و قرآن تلاوت میکرد. سمیرا توی آشپزخانه مشغول پخت شام بود. خورشید روسریای به پیشانی بسته بود و روی تخت دراز کشیده بود. موبایلش زنگ خورد. برداشت. اسم میترا را که دید، تماس را وصل کرد. همانجور که به پهلو دراز کشیده بود، گوشی را روی گوشش گذاشت.
_الو، سلام.
_علیک سلام خانم! چی شده چرا صدات گرفته؟ سرما خوردی؟
_نه!
_پس چی شده؟ خواب بودی؟ این موقع شب و خواب؟!
_نه، خواب نبودم. یکم سردرد دارم.
_چرا چیزی شده؟!
_سحر و یادته؟
_آره آره!
_دیروز جلوی چشام تصادف کرد.
_ای وای من! طفلکی، حالش چطوره؟ زندهاس؟
خورشید فینی کرد و جواب داد:
_رفته کما.
_آخی عزیزم! انشاالله خدا شفاش بده. خودتو ناراحت نکن. حمد میخونم. صلوات نذر میکنم براش تا زودتر چشماش رو باز کنه. خیال تو هم راحت بشه. حالا این دختر وسط خیابون چیکار میکرد؟
خورشید که نمیخواست میترا نگران شود، چیزی از ماجراها نگفت.
_جلو مدرسه، میخواست از خیابون رد شه؛ یه ماشین زد بهش!
_چرا این بچهها اینقدر سر به هوا شدن آخه!
_شده دیگه، چه میشه کرد.
_خدا شفاش بده! من زنگ زده بودم، ازت بپرسم. فکراتو کردی در مورد آقای همتی؟
خورشید غلطی زد. گوشی را دست گرفت و گفت:
_وای میترا ولش کن اصلا حوصله فکر کردن ندارم.
_دختر خوب تا کی میخوای بلاتکلیف بمونی؟ تکلیف خودتو اون بندهخدا رو روشن کن تموم شه.
_درست میگی، ولی من الان شرایط روحی مناسبی برای فکر کردن ندارم، فعلا به جز سحر به چیز دیگهای نمیتونم فکرکنم.
_اگر بخاطر ناراحتی، هنوز نمیتونی تصمیم بگیری؛ به نظرم داری تند میری. هیچ کی تو دنیا بینقص نیست!
_خواهش میکنم میترا بعدا دربارهش حرف میزنیم خب! من الان اصلا حالم خوب نیست.
*
خورشید روی مبل راحتی نشسته بود و تلوزیون می دید.
سمیرا در حالی که پارچهای در دستش بود، با چهرهای خندان از توی اتاق بیرون آمد و کنار خورشید نشست.
_زنداداش، نگفته بودی این قدر هنرمندی!
خورشید نگاهش را از تلوزیون گرفت و به پارچهی توی دست سمیرا داد. خندید:
_اینو میگی؟ همینطوری طرح زدم.
_وای خدای من! چه گلبرگهای ظریف و زیبایی داره. ترکیب رنگایِ صورتی روشن و سبز پستهای عالیه! جون میده واسه قاب گرفتن و دیوار زدن. اگه این مال من بود، حتی هر روز آبش هم میدادم از بسکه زندهس.
_آخه یه کار دِلیه! بردار مال تو، ببر قاب بگیر هر روز آبش بده تا رشد کنه!
هردو خندیدند.
سمیرا لپ خورشید را بوسید:
_جدی میگی؟ دستت درد نکنه!
سمیرا تشکر کرد و دوباره او را بوسید.
پردهها را کنار زده بودند. هوا صاف و آفتابی بود. دو پاختری که روی نردههای بالکن نشسته بودند، توجه سمیرا را جلب کردند.
_آخی چه رمانتیک!
_چی؟
_اونجا رو نگاه.
و اشاره کرد به نردهها.
تا خورشید سرش را برگرداند. گربه، جستی زد، یکی از پاخترها پرواز کرد و رفت. دیگری، کمی بلند شد و دوباره نشست.
سمیرا لبخندی زد و گفت:
_ ای بابا از دست این پیشول.
خب من برم اینو بذارم تو چمدونم!
صدای پیامک موبایل به گوشش رسید.
#پایان_قسمت۴۴📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۲۵
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
دعای فرج.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️
بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚
#دعای_فرج🔻
باصدای:مهدی تهوری