🎙بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۰۰ قرآن کریم
@BisimchiMedia
هدایت شده از طرح تحول
📖| نام کتاب: «سالهای عطا»
🖋| نویسنده: فیاض قادری مهرآباد
❓| چرا بخونمش؟
چون این کتاب یک نگاه درونگروهی به فرقه بهائیت ارائه میدهد. راوی، عطاءالله قادری مهرآباد، عضو فعال فرقه و بعد از جدا شدن از بهاییت و مسلمان شدن،تصمیم می گیرد حقیقت را روایت کند. این کتاب نشان میدهد چطور یک فرقه با فریب، سوءاستفاده از فقر،غفلت روحانیون منطقه و حمایتهای مالی اسرائیل و خیانت حکومت پهلوی توانسته جوامع روستایی را جذب کند و زندگی مردم را تحت تاثیر قرار دهد.
🏷| موضوع اصلی چیه؟
ماجرای این داستان از جایی آغاز میشود که این فرقه با هدف رسوخ در لایه های درونی جامعه ایران مبلغانی به دور افتاده ترین نقاط کشور گسیل می دارد. بهائیت به شکلی برنامه ریزی شده اعضا را پایبند می کند و بر جان و مال اعضا سیطره میزند. این داستان قصه ای تلخ از عملی شدن برنامه فرقه ای مرموز برای تغییر بافت اجتماعی فرهنگی یک جامعه است؛ داستان رنج مردمانی که با اعتقاداتشان بازی شد و تغییر اندیشه فقط یک عضو از خانواده سعادت یک نسل را به بازی گرفت
👥| مناسب چه افرادی هست؟
این کتاب برای افرادی مناسب است که میخواهند شیوههای جذب و فریب فرقهها را بشناسند و تجربه واقعی زندگی کسانی که در این جریانها حضور داشتهاند را مطالعه کنند.
🔖| یکی از جملات بهیادموندنی کتاب:
"چطور یک نا آگاهی خاندانی رو از بین برد."
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر طرح تحول مراجعه کنید✅
✉️| #معرفی_کتاب
⚡️معرفی کننده کتاب:
خانم 🌱Zahraz
⸾‣@tarhe_tahavol
⸾‣@ANARSTORY🎙
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#بروبیا_فصلدو🔃 #قسمت۴۷🎬 خورشید با عجله، از سالن مدرسه خارج شد. خانم چراغی سریع دنبالش رفت و چند ب
#بروبیا_فصلدو🔃
#قسمت۴۸🎬
خورشید روی صندلی، کنار تخت سحر نشسته بود و یاسین میخواند. سوره که تمام شد، قرآن را بست و روی میز کوچک کنار تخت گذاشت. خیره شد به سحر:
_کاش زودتر بهم میگفتی چی داره بهت می گذره. شاید اگه میدونستم الان اینجا نبودی دختر خوب.
دستش را گرفت و نفسش را عمیق بیرون داد:
_میدونی چقدر همهی ما نگرانتیم؟ الان پنج روزه که منتظریم چشماتو باز کنی. خواهش میکنم زودتر خوب شو.
هاجر آرام به شیشه زد و با اشاره به او گفت که بروند.
خورشید نگاهی به ساعت موبایل انداخت و گفت:
_الان میام.
بلند شد. کیفش را برداشت. موبایل را انداخت توی کیف و با سحر خداحافظی کرد. دلش نمیآمد از او جدا شود. دم در اتاق که رسید، برگشت. با عشق به او خیره شد. ناگهان متوجه تکان خوردن انگشت اشارهاش شد. دوباره با دقت بیشتری نگاه کرد. اشتباه نمیکرد. درست دیده بود.
در یک لحظه جانی دوباره گرفت. گویی مالک دنیا شده باشد، هیجانزده صدا زد:
_مامان هاجر، داره به هوش میاد! سحر داره به هوش میاد. خدای من شکرت.
هاجر دست به آسمان گرفت، خدا را شکر کرد. سریع رفت پرستار را خبر کرد.
خورشید نزدیک شد. دست سحر را گرفت:
_سحر، صدای منو میشنوی؟ سحر منم.
کمکم داشت چشمهایش را باز میکرد. اشک خورشید از شدت خوشحالی، روی گونهاش میغلطید.
دو پرستار وارد اتاق شدند. خورشید را بیرون فرستادند. رفت و آمد پرستاران و پزشکان به اتاق سحر، خورشید را دلآشوب کرد.
گام برداشتن در طول سالن مرهمی بر دل بیقرارش شد. هاجر روی نیمکت نشست، مشغول ذکر و دعا شد. خورشید رو به رویش رفت. ایستاد و نگاهش را به نگاه او گره زد.
_مامان دعا کن! دعا کن سحر کاملا خوب بشه. براش نذر کردم آش درست کنم؛ به همهی همسایهها بدم.
_الهی که نذرت قبول بشه. دلت شاد بشه.
خورشید با گریه خندید.
***
_پارسا، گفتم نیا دور آتیش. برو بالا به پیشول غذا بده. برو قربونت بشم.
ملاقهی چوبیِ بزرگ که کم از پارویِ برفروبی نداشت را توی دیگ چرخاند.
نگاهی به خورشید کرد. با شیطنتی خاص گفت:
_اللهم صل علی محمد و آل محمد. خدایا همهی جوونا رو خوشبخت بفرما. همه بگین الهی آمین!
سمیرا، هاجر و چند همسایهی حاضر در کنار دیگ، با هم آمین گفتند. خورشید چشم غرهای به میترا رفت و رشتهها را به آش اضافه کرد.
سمیرا روی اجاقِ تک شعلهی کوچک، پیازها را سرخ میکرد. خورشید نگاهی به بالکن انداخت و گفت:
_نزنه به سرش از نردهها بره بالا؟
میترا صاف ایستاد و دستش را به کمرش گرفت.
_نگران نباش پدرش مراقبشه.
رو کرد به سمیرا و گفت:
_میگم خوب شهاب و آقا احسان این چند وقته با هم جور شدن!
_آره! تیپشون به هم میخوره. زود گرم گرفتن با هم.
بعد از آن که آش جا افتاد به تمام همسایههای ساختمان و چند تا از خانههای بغلی دادند. مقداری را توی قابلمهای کوچکتر ریختند. احسان آن را بالا برد. نماز را که خواندند، سمیرا میخواست سفره را بیندازد که خورشید مانع شد:
_هنوز زوده سمیرا. بذار میوه رو آماده کنم. حالا سفره رو میندازیم.
بقیه گرم صحبت شدند. خورشید هر چند دقیقه یکبار، ساعت را میدید.
میترا پرسید:
_منتظر کسی هستی؟
خورشید دستپاچه شد، با منمن، جواب داد:
_ها؟ نه! چرا میپرسی؟
و سریع رفت به آشپزخانه تا از دید میترا دور باشد. میترا شانهای بالا انداخت و با خود گفت:
_من مطمئنم این یه چیزیش شده، مشکل اینجاست که کسی باورش نمیشه!
ساعتی گذشت. پارسا بهانهی غذا میگرفت. میترا خواست برایش جدا غذا بکشد که هاجر گفت:
_بذارید دیگه سفره رو بندازیم. آش سنگینِ خوب نیست بیفته آخر شب.
بقیه با حرفش موافقت کردند. خورشید دوباره نگاهی به ساعتش انداخت و شروع کرد به جویدن لبش.
ناچار سفره را پهن کردند. و دورش نشستند.
تازه شروع به کشیدن غذا کرده بودند که زنگ در به صدا درآمد.
همه با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. دست آخر مقصد نگاهشان روی یک نفر قفل شد:
_منتظر کسی بودی؟
#پایان_قسمت۴۸📗
📆 #۱۴۰۴/۱۱/۲۹
🆔 @ANAR_NEWSS 🎤
🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #بروبیا٢ هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477