eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
906 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۸🎬 خورشید روی صندلی، کنار تخت سحر نشسته بود و یاسین می‌خواند. سوره که تمام
🔃 🎬 چشمان خورشید برقی از شادی زد. لبش را به دندان گرفت تا لبخندش را پنهان کند. بلند شد: _عه...من... بله. کلید را زد و چند دقیقه بعد مسعود داخل آمد. اولین نفری که صدای اعتراضش بلند شد، میترا بود: _خورشید جون، می‌شه بگی چرا ایشون الان این‌جاست؟ تو نبودی که از دست همین آقا، عین اسفند روی آتیش شده بودی؟ مسعود سرش را انداخت پایین. _آره زنداداش! کلی حرص خوردی از دست این آقا. ایشون با چه رویی پا شده اومده این‌جا. هاجر که شرمندگی را در صورت مسعود دید، دست به زانو گرفت و بلند شد. _بذارید بنده خدا حرف بزنه. رفت سمت مسعود و با خوش‌رویی گفت: _سلام آقای همتی! خوش اومدین! اگر خورشید شما رو دعوت کرده، حتما مساله‌ای هست که ما ازش بی‌خبریم. رو کرد سمت بقیه: _مهمان حبیب خداست. با دست به سفره اشاره کرد: _بیا پسرم، بیا بشین! خورشید جلوتر رفت با لبخند به آقای همتی خوش‌آمد گفت و خطاب به همه: _حالا بفرمایید شام سرد نشه؛ بعد از شام همه چی رو براتون توضیح می‌دم. نشستند. میترا زیر چشمی و با غیظ مسعود را نگاه می‌کرد. خورشید حس کرد، الان است که صبر میترا تمام شود و حرفی که نباید را بزند. سرفه‌ی ریزی کرد: _الحمدالله! وقتی سحر به هوش اومد، با اطلاعاتی که به پلیس داد، کل باند، لو رفت. اون خونه، محل قرار و معامله‌ی یه سری قاچاقچی و خلافکار بود که در پوشش مهمانی و پارتی کاراشون رو انجام می‌دادن. این‌طور که فهمیدم، حالا حالا‌ها تایید باید توی زندان بمونه. نگاهی به مسعود، نگاهی به بقیه انداخت و ادامه داد: _اتفاقاتی که به ظاهر از جانب آقای همتی برای من افتاد، همه‌ش، تحت فشار تایید و دار و دسته‌ش بود. آقای همتی ظاهرا با اونا همکاری می‌کنن، اما از طریق یکی از همکاران مورد اعتمادشون، پلیس رو در جریان قرار خواسته‌ی نابه‌جای تایید قرار می‌دن. پلیس به خانم چراغی اطلاع میده، ایشون هم از طریق یه نامه، همون روزی که رفتم مدرسه، من رو مطلع کردن. سرش را پایین انداخت: _منم برای قدردانی دعوتشون کردم. شهاب بلند شد و دست در گردن مسعود انداخت. _خیلی مردی داداش. خوش اومدی. ولی بهتر بود به منم خبر می‌دادی این همه سختی رو تنهایی تحمل نمی‌کردی. مسعود به لبخندی اکتفا کرد. میترا صدایش را صاف کرد: _ببخشید آقا مسعود، باید زودتر از اینا به ما خبر می‌دادید. ما که غریبه نبودیم. به خدا کمتر حرص می‌خوردیم. مسعود عرق از پیشانی پاک کرد و آرام گفت: _راستش خواست پلیس بود که تا دستگیری عوامل باند، حرفی به کسی گفته نشه. از طریق افراد تایید متوجه شدم موبایل خانم یاری و کسانی که باهاشون ارتباط نزدیک داشتن هک شده. ترسیدم حرفی بگم جانشون در خطر بیافته. خداروشکر امروز خبر رسید که همه دستگیر شدن. عذرمی‌خوام که باعث ناراحتی‌تون شدم. هاجر لبخندی زد: _نگو پسرم. مصلحت در این بوده. سمیرا آهی کشید و با تاسف گفت: _چطور ممکن پدری راضی بشه دخترش رو در ازای پول بفروشه؟! اونم کسی که مشکل مالی نداشته! خورشید توضیح داد: _سحر وقتی فقط چند ماه داشته پدرش رو از دست میده، مادرش با تایید ازدواج می‌کنه. اوایل تایید سحر رو قبول نمی‌کرده ولی وقتی می‌بینه مادر سحر از دخترش نمی‌گذره بالاخره سحر رو می‌پذیره. بعدا دیگه بچه‌دار نمی‌شن و هیچ وقت به سحر در مورد پدرش حرفی نمی‌گن. میترا متاثر گفت: _آخی بمیرم براش. چی کشیده این بچه. حالا تکلیفش چی می‌شه؟ چطور می‌خواد تنهایی زندگی کنه؟! _پلیس رد و نشون خونواده‌ی پدرش و پیدا کرده بهشون خبر داده. قراره بیان همو ببینن. احتمالا می‌ره پیش اونا. *** در پایان مراسم صبحگاهی، دانش‌آموزان، منتظر سحر ایستاده بودند. او به سختی و با کمک خورشید، پله‌ها را بالا رفت. با پای گچ گرفته روبه روی دانش‌آموزان ایستاد. میکروفن را گرفت. ماجرای این چند وقت توضیح داد. بعد از توضیحات سحر، مسعود که کناری منتظر ایستاده بود، جلو آمد؛ بابت رفتار و حرفهای ناشایستی که در مورد خورشید داشت، عذرخواهی کرد. به همه اعلام کرد، به خواست پلیس با متخلفین همکاری کرده است. دانش‌آموزان جیغ و هورا کشیدند و برای آنها کف زدند. صدای سوت چند نفری به وضوح شنیده می‌شد. خورشید با افتخار سرش را بالا گرفت. در میان نگاه تحسین‌آمیز دانش‌آموزان، وارد کلاسش شد. درس را شروع کرد. 📗 📆 /۱۲/۰۲ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🎙بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۰۴ قرآن کریم @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۹🎬 چشمان خورشید برقی از شادی زد. لبش را به دندان گرفت تا لبخندش را پنهان کند.
🔃 🎬 سه ماه بعد بوی سبزه‌ی نم خورده، در فضا پخش شده و خورشید را سر ذوق آورده بود. از تماشای شکوفه‌های سفید و صورتی درختان اطرافش سیر نمی‌شد. درون یکی از آلاچیق‌های کوچک نشسته بود. با نفس عمیقی، ریه‌هایش را از عطر یاس پر کرد. مشغول چیدن سفره شد. بشقابها را درآورد. خیار شورها را عمودی برش داد و کنار گوجه فرنگی‌ها داخل دیس چید. سبزی خوردن را با تربچه‌های نقلی تزیین کرد و وسط سفره گذاشت. گاز پیک‌نیکی را روشن کرد و ماهیتابه‌ای رویش قرار داد. کتلت‌ها را توی ماهی‌تابه چید تا گرم شوند. ناگهان پلاستیکی به رنگ سبز جلویش ظاهر شد. سرش را بالا گرفت: _چه عجب آقا، اومدی! رفتی دوغ بخری یا بسازی؟ خنده روی لب‌های مسعود نشست. _کل پارک رو دور زدم تا بالاخره اونطرف پارک از یه سوپری دوغ نعنایی مورد علاقه‌ی سرکار عِلّیه رو تونستم پیدا کنم. خورشید پلاستیک را از دست مسعود گرفت: _به‌به. دستت درد نکنه، کار خوبی کردی! مسعود خندید نگاهی به سفره انداخت. دستانش را به هم زد: _گوجه‌هاشو خوب سرخ کن که کتلت با گوجه‌ی سرخ شده یه طعم دیگه داره! خورشید لبخندی زد: _ولی من گوجه سرخ شده دوست ندارم. _عه....مهم نیست. منم از این به بعد دوست ندارم. هر دو خندیدند. خورشید یکی‌یکی کتلت‌ها را از توی ماهیتابه به بشقاب منتقل کرد. چند گوجه فرنگی را از وسط دو قسمت کرد. در ماهی‌تابه چید. مسعود به او خیره شده بود. خورشید سنگینیِ نگاهش را حس کرد: _چیزی شده؟ _چند وقته می‌خوام یه سوالی ازت بپرسم. _خب بپرس. _چی شد که... چی شد که گربه‌ت رو رها کردی؟ خورشید چند لحظه سکوت کرد. با یادآوری خاطرات گربه لبخندی زد و گفت: _چون دوستش داشتم، بهش فرصت زندگی در طبیعت رو دادم. نمی‌خواستم مثل من، طعم تنهایی رو بچشه! دیگه یه گربه‌ی بالغ شده بود. نیاز به جفت داشت. خودخواهی بود، اگر نگهش می‌داشتم. پیشولِ من چند باری برگشت خونه؛ اما هر بار برش گردوندم همون‌جایی که برده بودم. تا اینکه آخرین بار، دیگه برنگشت. انگار اونم دل کند و به طبیعت عادت کرد. الان یک ماهه که ازش خبر ندارم. خورشید نگاهی به دور و بر انداخت. چشمان سبزش را به سیاهی چشمان مسعود گره زد: _شاید خنده‌دار باشه، ولی دلم می‌خواد یه بار دیگه ببینمش... بدونم حالش چطوره؟ خوبه؟ خوشحاله یا نه. چند روز پیش رفتم بهش سر بزنم؛ اما پیداش نکردم. _حالا کجا رهاش کردی؟ _یه جایی همین اطراف؛ یکم دورتر از این‌جا. تقریبا ورودی پارک. _می‌دونی خورشید! فکر می‌کنم، شما در یه زمان خیلی خاص همدیگه رو پیدا کردین؛ در زمانی که هر دو بهم احتیاج داشتین. وقتی تو تصمیم گرفتی پیشول رو در طبیعت رها کنی خیلی زمان خوبی بود. اون دیگه بچه نبود. می‌تونست از خودش مراقبت کنه. تو هم تنها نیستی که بهش احتیاج داشته باشی. لطفا دیگه این‌قدر نگرانش نباش. محل زندگی اون طبیعته، تو کاری رو کردی که درسته. خورشید لبخندی زد و گفت: _آره خب. همین‌طوره! امیدوارم توی خونه جدیدش راحت باشه. مسعود لقمه‌ای پیچید و به سمت خورشید گرفت: _بفرما خورشید خانم. خورشید با لبخند، لقمه را گرفت نگاهی کرد: _مطمئنی این برای منه؟! من چطوری بخورمش؟! مسعود لقمه را گرفت. در دهانش جا داد. وقتی که خورد. گفت: _این‌طوری که من خوردم. کاری داشت!؟ هردو خندیدند. در بطری دوغ را باز کرد. لیوانی پر و مقابل خورشید گرفت: _خانم، بفرما دوغ که برای به دست آوردنش، کل پارک و دور زدم. دست آخر اون طرف یه مغازه پیدا کردم. و دوغ را سر کشید. خورشید خندید و گفت: _اگر بذاری ازش بمونه شاید منم بخورم. *** سفره را جمع کردند. مسعود داشت بساط چای را آماده می‌کرد. گوشی‌یش زنگ خورد. را جواب داد. پس از مکالمه‌ای خیلی کوتاه گفت: _خانم پاشو جمع کن بریم. _چرا؟! چیزی شده؟ کی بود زنگ زد؟ _آقا شهاب بود، گفت داره میترا خانم و می‌بره بیمارستان، خواست تو رو ببرم پیش‌شون. _وای خدای من! به سلامتی پس داره بچه به دنیا میاد! دیگه نمی‌خواد چای درست کنی! _دم کردم. آماده‌ست. خورشید که از ذوق، روی پایش بند نبود، گفت: _عیب نداره، بریز تو فلاسک تو راه می‌خوریم. مسعود سریع همه‌ی وسایل را جمع کرد. خورشید زیر انداز را تا کرد و برد توی صندوق ماشین گذاشت. مسعود فلاسک چای را با یک دست و سبد را دست دیگرش گرفت. همین که راه افتاد، ظرف کتلت از میان وسائل تو سبد لیز خورد و واژگون شد. مسعود، به خورشید که کنار ماشین ایستاده بود، گفت: _ظرف کتلت‌ها ریخت همون جایی که نشسته بودیم. دستم بند بود جمع کنم. بی‌زحمت برو بیار تا من ماشین رو از پارک در بیارم. خورشید برگشت. با دیدن صحنه‌ای مقابلش، از خوشحالی دستانش را روی دهانش گذاشت و با جیغ خفیفی گفت: _سلام پیشول قشنگم! والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته. پایان 📗 📆 /۱۲/۰۳ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344