eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
906 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بروبیا_فصل‌دو🔃 #قسمت۴۹🎬 چشمان خورشید برقی از شادی زد. لبش را به دندان گرفت تا لبخندش را پنهان کند.
🔃 🎬 سه ماه بعد بوی سبزه‌ی نم خورده، در فضا پخش شده و خورشید را سر ذوق آورده بود. از تماشای شکوفه‌های سفید و صورتی درختان اطرافش سیر نمی‌شد. درون یکی از آلاچیق‌های کوچک نشسته بود. با نفس عمیقی، ریه‌هایش را از عطر یاس پر کرد. مشغول چیدن سفره شد. بشقابها را درآورد. خیار شورها را عمودی برش داد و کنار گوجه فرنگی‌ها داخل دیس چید. سبزی خوردن را با تربچه‌های نقلی تزیین کرد و وسط سفره گذاشت. گاز پیک‌نیکی را روشن کرد و ماهیتابه‌ای رویش قرار داد. کتلت‌ها را توی ماهی‌تابه چید تا گرم شوند. ناگهان پلاستیکی به رنگ سبز جلویش ظاهر شد. سرش را بالا گرفت: _چه عجب آقا، اومدی! رفتی دوغ بخری یا بسازی؟ خنده روی لب‌های مسعود نشست. _کل پارک رو دور زدم تا بالاخره اونطرف پارک از یه سوپری دوغ نعنایی مورد علاقه‌ی سرکار عِلّیه رو تونستم پیدا کنم. خورشید پلاستیک را از دست مسعود گرفت: _به‌به. دستت درد نکنه، کار خوبی کردی! مسعود خندید نگاهی به سفره انداخت. دستانش را به هم زد: _گوجه‌هاشو خوب سرخ کن که کتلت با گوجه‌ی سرخ شده یه طعم دیگه داره! خورشید لبخندی زد: _ولی من گوجه سرخ شده دوست ندارم. _عه....مهم نیست. منم از این به بعد دوست ندارم. هر دو خندیدند. خورشید یکی‌یکی کتلت‌ها را از توی ماهیتابه به بشقاب منتقل کرد. چند گوجه فرنگی را از وسط دو قسمت کرد. در ماهی‌تابه چید. مسعود به او خیره شده بود. خورشید سنگینیِ نگاهش را حس کرد: _چیزی شده؟ _چند وقته می‌خوام یه سوالی ازت بپرسم. _خب بپرس. _چی شد که... چی شد که گربه‌ت رو رها کردی؟ خورشید چند لحظه سکوت کرد. با یادآوری خاطرات گربه لبخندی زد و گفت: _چون دوستش داشتم، بهش فرصت زندگی در طبیعت رو دادم. نمی‌خواستم مثل من، طعم تنهایی رو بچشه! دیگه یه گربه‌ی بالغ شده بود. نیاز به جفت داشت. خودخواهی بود، اگر نگهش می‌داشتم. پیشولِ من چند باری برگشت خونه؛ اما هر بار برش گردوندم همون‌جایی که برده بودم. تا اینکه آخرین بار، دیگه برنگشت. انگار اونم دل کند و به طبیعت عادت کرد. الان یک ماهه که ازش خبر ندارم. خورشید نگاهی به دور و بر انداخت. چشمان سبزش را به سیاهی چشمان مسعود گره زد: _شاید خنده‌دار باشه، ولی دلم می‌خواد یه بار دیگه ببینمش... بدونم حالش چطوره؟ خوبه؟ خوشحاله یا نه. چند روز پیش رفتم بهش سر بزنم؛ اما پیداش نکردم. _حالا کجا رهاش کردی؟ _یه جایی همین اطراف؛ یکم دورتر از این‌جا. تقریبا ورودی پارک. _می‌دونی خورشید! فکر می‌کنم، شما در یه زمان خیلی خاص همدیگه رو پیدا کردین؛ در زمانی که هر دو بهم احتیاج داشتین. وقتی تو تصمیم گرفتی پیشول رو در طبیعت رها کنی خیلی زمان خوبی بود. اون دیگه بچه نبود. می‌تونست از خودش مراقبت کنه. تو هم تنها نیستی که بهش احتیاج داشته باشی. لطفا دیگه این‌قدر نگرانش نباش. محل زندگی اون طبیعته، تو کاری رو کردی که درسته. خورشید لبخندی زد و گفت: _آره خب. همین‌طوره! امیدوارم توی خونه جدیدش راحت باشه. مسعود لقمه‌ای پیچید و به سمت خورشید گرفت: _بفرما خورشید خانم. خورشید با لبخند، لقمه را گرفت نگاهی کرد: _مطمئنی این برای منه؟! من چطوری بخورمش؟! مسعود لقمه را گرفت. در دهانش جا داد. وقتی که خورد. گفت: _این‌طوری که من خوردم. کاری داشت!؟ هردو خندیدند. در بطری دوغ را باز کرد. لیوانی پر و مقابل خورشید گرفت: _خانم، بفرما دوغ که برای به دست آوردنش، کل پارک و دور زدم. دست آخر اون طرف یه مغازه پیدا کردم. و دوغ را سر کشید. خورشید خندید و گفت: _اگر بذاری ازش بمونه شاید منم بخورم. *** سفره را جمع کردند. مسعود داشت بساط چای را آماده می‌کرد. گوشی‌یش زنگ خورد. را جواب داد. پس از مکالمه‌ای خیلی کوتاه گفت: _خانم پاشو جمع کن بریم. _چرا؟! چیزی شده؟ کی بود زنگ زد؟ _آقا شهاب بود، گفت داره میترا خانم و می‌بره بیمارستان، خواست تو رو ببرم پیش‌شون. _وای خدای من! به سلامتی پس داره بچه به دنیا میاد! دیگه نمی‌خواد چای درست کنی! _دم کردم. آماده‌ست. خورشید که از ذوق، روی پایش بند نبود، گفت: _عیب نداره، بریز تو فلاسک تو راه می‌خوریم. مسعود سریع همه‌ی وسایل را جمع کرد. خورشید زیر انداز را تا کرد و برد توی صندوق ماشین گذاشت. مسعود فلاسک چای را با یک دست و سبد را دست دیگرش گرفت. همین که راه افتاد، ظرف کتلت از میان وسائل تو سبد لیز خورد و واژگون شد. مسعود، به خورشید که کنار ماشین ایستاده بود، گفت: _ظرف کتلت‌ها ریخت همون جایی که نشسته بودیم. دستم بند بود جمع کنم. بی‌زحمت برو بیار تا من ماشین رو از پارک در بیارم. خورشید برگشت. با دیدن صحنه‌ای مقابلش، از خوشحالی دستانش را روی دهانش گذاشت و با جیغ خفیفی گفت: _سلام پیشول قشنگم! والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته. پایان 📗 📆 /۱۲/۰۳ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎤 🖋 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان ٢ هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2385477
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اگر جبهه نرفته بودم سرم را دیگر بلند نمی کردم چون فکر میکردم اگر یک روشنفکر در یک لحظه ی تاریخی در معرض خطر قرار نگیره ، اون هیچی نیست... زمانی که روشنفکارها ارزو میکردند صدام کار کشور ما را تمام کند من به جبهه رفتم ، باید تصمیم را میگرفتم.... پ ن : امروز هم دقیقا همین است. میکوشند با یک جو وحشتناک روشنفکر ها را وادار به بی عملی کنند و با شرف در این میان آن کسیست که ذره ای در دفاع از وطن مردد نشود. @anarstory
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستانِ "افرائــیل"🕸💀 با موضوعیتِ اسرائیل!🕍 نهمین اثر از 🔥 نویسنده: خانم مینو‌قلـــم🖊 با همکارے اعضای ژانر "امنیتے"⚖ چهارشنبہ، ۶ اسفند🌬 هرشب ساعت ۲۱⏰ از کانال باغ انار👇🏼 🖇 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344 📽@ANARSTORY سازنده‌ے اعلان: مینو‌قلـــم 💥@tarhe_tahavol 📻 ⸾‣@anar_newss
رمضان کریم.🌙 کُتِبَ بخطِ الحَقیر الضعیف المسکین البی‌پول البخبخ المستکین المستجیر الزمین‌گیر البیجاره المفنگی الخاکنشین الحال‌ندارم زن‌ندارم... - مهدی پورمحمدی✍️ ۵ رمضان ۱۴۴۷ هجریه قمریه. @Qalamdard