eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
909 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #زخم _هیچ‌کدوم از زخم‌های ما موقعی که تو پارک بازی می‌کردیم اتفاق نیافتاده
💥 📃 📚 — زن دست از سر کچلم بردار چی از جونم می‌خوای؟ زن قابلمه‌ی داغ را روی سینک کوبید: —مرد از بس دست دست کردی که طلا گرون شد. با پولت نه خونه خریدی نه طلا. هوشنگ در حالی که سبیل‌های بورش را با دست پیچ می‌داد صدایش را کلفت کرد: — طلا می‌خریدم که اونم با بقیه دزد بهش دستبرد بزنه؟ منیژه در حالی‌که برنج را از آبکش داخل قابلمه خالی می‌کرد با صورت برافروخته گفت: — دست رو دلم نذار که خونه. چقدر بهت گفتم این چند تیکه طلا رو بدیم دست پیمانکار و خونه پیش خرید کنیم؟ مرد از پشت میز بلند شد. دستش را محکم روی آن کوبید: — پیش خرید خونه که دست من نبود هنوز شروع نکرده بودن‌. زن گیس‌های جوگندمی‌اش را با دست چنگ زد و اشکش در آمد: — اون خونه نشد یه خونه ی دیگه. بگو پولهام دست داداشم بود و روم نشد ازش بگیرم چرا این اونور می‌ندازی؟ هوشنگ دست دراز کرد و یقه ی زنش را گرفت و هیکل گوشتالودش را تکان داد: — خفه میشی یا خفه‌ات کنم نه که اختیار زندگیمون دست داداشت نیست؟! تا میام برای کاری دست بجنبونم میگی وایسا داداشم بیاد اون دستش سبک و پر برکته. اونم که ماشالله یه تنبل بی فکر و عاشق خوابه. — چرا پای داداش من وسط می‌کشی؟ — پس می‌خوای دستشو وسط بکشم؟ — هوشنگ خیلی نامردی همه تقصیرا رو گردن اون بدبخت می‌ندازی. یقه‌ام ول کن. هوشنگ یقه‌ی زنش را رها کرد و در حالی که دستش را بالا می‌برد از آشپزخانه بیرون رفت: — نترس اون گردنش نمی‌شکنه از بس کلفته. دستش تو کاسه‌ی اون بالا بالاییاست و پشتش به اونا گرمه. هانیه با موهای بلند ژولیده از اتاق بیرون آمد . کتاب را محکم روی میز آشپزخانه کوبید و داد کشید: بس کنید دیگه. از این بچه بازیا دست بردارید. به خدا دست خودم نیستا، یهو دیدین از بی‌اعصابی خودم از پنجره پرت کردم پایین تا از دست هر دوتون و این کنکور لعنتی خلاص کنم. ✍ 📆 #١۴٠۴/١٢/٠٨ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @tarhe_tahavol 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #کنکور📚 — زن دست از سر کچلم بردار چی از جونم می‌خوای؟ زن قابلمه‌ی داغ را
💥 📃 🔊 فصل اول باران بی‌وقفه بر سقف آسایشگاه می‌کوبید. قطره‌ها با نظمی بیمارگونه روی پنجره می‌ریختند و خط‌های باریک آب را روی شیشه به راه می‌انداختند؛ خط‌هایی که انگار داشتند چیزی را می‌نوشتند، پیامی از جایی دور، از جایی پشت آن دیوارها. آسمان، خاکستریِ چرکینی داشت که نه شب بود و نه روز. مهی غلیظ باغچه‌های آسایشگاه را بلعیده بود و سایه‌ی درختان پیر همانند ستون‌هایی گمشده در عالم خواب، در سکوت ایستاده بودند. صدای رعد، همچون ناله‌های موجودی کهن، هر از گاهی در دل آسمان ترک می‌انداخت. در اتاق شماره ۲۷۳، سکوت سنگینی حاکم بود. جز صدای باران و گاه‌به‌گاه تکان خوردن تخت فلزی، چیز دیگری شنیده نمی‌شد. او کنار پنجره نشسته بود، بی‌حرکت. زانوهایش را بغل کرده، چانه‌اش را روی دست‌ها گذاشته بود و خیره شده بود به آینه‌ای که روی دیوار روبه‌رو نصب شده بود؛ آینه‌ای قدیمی با قاب چوبی که پوسیدگی درزهایش را در بر گرفته بود، و شیشه‌ای که ترک‌هایی چون ریشه‌های خشکیده در آن دویده بودند. این آینه برای دیگران چیزی نبود جز یک شیء تزئینی کهنه. اما برای او، نه. آن آینه مرز بود؛ مرزی باریک میان این دنیا و جهانی که فقط شب‌ها بیدار می‌شد. هر شب، وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شدند، صدایی آرام از درون آینه برمی‌خاست. صدای گریه‌ی خفه‌ای، شبیه هق‌هق کودکی که فراموش شده باشد. صدایی که نمی‌خواست شنیده شود اما نمی‌توانست خاموش بماند. گاهی هم نجواهایی درهم و نامفهوم از درون آن می‌آمد؛ واژه‌هایی در زبانی ناشناخته، شبیه زبانی گمشده، چیزی میان زمزمه‌های جادوگران و شعرهای بی‌وزن. کسی باور نمی‌کرد. آن‌ها فقط نگاه می‌کردند، لبخند می‌زدند، و در پرونده‌اش چیزهایی می‌نوشتند. پارانویا. اختلال واقعیت. اختلال پس از حادثه. روزی یکی از پرستاران تازه‌کار، پسری جوان با صورتی که هنوز باور داشت می‌تواند نجات دهد، متوجه نگاه خیره و ثابت او شد. کمی مکث کرد، نزدیک‌تر آمد و آرام گفت: – همیشه به این آینه نگاه می‌کنی. چیزی می‌بینی اون تو؟ او، بدون اینکه نگاهش را از آینه بردارد، به آرامی گفت: – اون تو یه بچه هست. برادرمه. سکوتی کوتاه. پرستار نفسش را حبس کرد. – اما… برادرت… اون‌ که… نگفت. جمله را ناتمام گذاشت. چون هر چیزی که می‌خواست بگوید، انگار در برابر آن نگاه بی‌پلک و آن آینه‌ی ترک‌خورده، بی‌معنا بود. – فکر می‌کردن مرده. ولی اشتباه می‌کنن. اون هنوز اونجاست. گیر کرده… همون‌جا پشت شیشه. پرستار سعی کرد لبخندی بزند، اما چهره‌اش سرد بود. مثل اینکه چیزی در آن لحظه درون خودش ترک برداشته باشد. لحظه‌ای به آینه نگاه کرد. تصویر خودش در آن شکسته و موج‌دار بود، انگار داشت به موجودی ناآشنا نگاه می‌کرد. موهایش کشیده‌تر به نظر می‌رسید، چشم‌هایش تیره‌تر، و صورتش خسته‌تر از آنچه بود. یک لحظه حس کرد چیزی در پشت تصویرش تکان خورد. سایه‌ای که با او حرکت نمی‌کرد. با قدم‌هایی مردد از اتاق بیرون رفت. صدای در که بسته شد، او را دوباره به تنهایی‌اش سپرد. شب از راه رسید. چراغ‌ها خاموش شدند. سکوتی سنگین روی آسایشگاه افتاد، گویی ساختمان برای لحظه‌ای مرده بود. فقط صدای باد، از شکاف‌های پنجره‌ها، ناله‌ای ضعیف به درون می‌فرستاد. او هنوز کنار پنجره بود. آینه اندکی لرزید، یا شاید این فقط حس بود. حس چیزی که نمی‌خواهد دیده شود، اما منتظر است که کسی نگاه کند. زمزمه‌ها بازگشتند. این‌بار کمی بلندتر، کمی نزدیک‌تر. «بیا… هنوز اینجام…» او به‌سختی پلک زد. صدای گریه‌ی کودک بار دیگر آمد. بلندتر. واقعی‌تر. مثل کسی که پشت شیشه‌ای گرفتار شده و با مشت به آن می‌کوبد، بی‌آنکه صدای ضربه‌اش شنیده شود. کسی از پشت در اتاق می‌گذشت. صدای پاهایش برای لحظه‌ای از پشت دیوار عبور کرد. اما آن‌کس که کنار آینه ایستاده بود، تنها نبود. دیگر نه. و آن آینه، تنها یک آینه نبود. بلکه دروازه‌ای بود، شکسته اما زنده. دروازه‌ای که چیزی درونش تنفس می‌کرد. چیزی که سال‌ها پیش گم شده بود. چیزی که دیگران حاضر به دیدنش نبودند. ✍ 📆 #١۴٠۴/١٢/٠٩ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🆔 @tarhe_tahavol 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از طرح تحول
سلام طاعاتتون قبول باشه ، رحلت همسر پیامبر و مادر حضرت زهرا سلام الله علیها ، حضرت خدیجه کبری رو تسلیت عرض میکنم یادتون باشه موقع افطار و سحر و هر وقت که دعا می‌کردید ما یکی از گزینه هاتون باشیم فکر نکنید که من به فکرتون نیستم ،اصلا اینطور نیست ،من هر روز کتاب گوش می‌کنم که بهترین ها رو براتون معرفی کنم ولی این چند وقت کتاب مناسبی ندیدم که بخوام معرفی کنم و اما کتابی که میخوام معرفی کنم مرتبط با اتفاق امروز هست کتابی با نام" فاطمیات" " فاطمیات" کتابی درباره حضرت خدیجه کبری سلام الله علیها ،حضرت زهرا سلام الله علیها ،حضرت زینب سلام الله علیها و حضرت ام کلثوم سلام الله علیها نیاز به توضیح بیشتر نیست آشنایی با این بزرگواران یکی از وظایف هر مسلمانی هست شما رو بدون هیچ حرف اضافه دعوت به شنیدن این کتاب میکنم کتابهای دیگه رو هم میتونید با همین هشتک در کانال دنبال کنید @Avajeh404 کتاب گویا فاطمیات (حضرت خدیجه سلام‌ الله علیها) https://player.iranseda.ir/book-player/?w=43&g=713506 ⸾‣@tarhe_tahavol💡 ⸾‣@ANARSTORY🎙
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا