•بسماللهالرحمنالرحیم...•
«وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ»
«و خدا، بهترینِ مکرکنندگان است...»
داستان افرائیل، داستان تخیلی از جریانات صهیونیسمی و یهودی، و داستانی با چاشنی واقعیت، از فعالیتها و زندگی سربازان گمنام امام زمان(عج) است.
بنده با همکاری گروهِ (ژانر امنیتی-معمایی-جنایی) سعی داشتیم تا در لابهلای بدنهی اصلیِ داستان، محتوای مفید و معتبری را در اختیار مخاطبانِ محترم قراردهیم.
از آنجایی که افرائیل حاصل مطالعات و تلاشهای مستمر این گروه است، امیدواریم از خواندن آن لذت ببرید...
___
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱🎬
ساموئل نگاهاش را از چهرهی آرایشکردهی زن میگیرد و با لبخندی تصنعی میگوید:
-«جلسهی جناب جونیور کی تموم میشه؟!»
زن روی صندلیاش نیم چرخی میزند و نگاهی کوتاه به ساعتِ چندهزار دلاریاش میاندازد.
-«تقریبا نیم ساعتِ دیگه طول میکشه...»
کلافه از این جلسهی طولانی و نچسب، دست در موهایش فرو میکند و سعی میکند آرام باشد.
-«تو ماشین منتظر میمونم.»
اما همینکه قدم از قدم برمیدارد، زن دوباره با همان صدای کریهِ شیطانی و دندانهای زرد رنگ که احتمالا از عوارض الکل و قهوه است، صدایش میکند:
-«آقای ساموئل جانسون!»
از روی صندلی بلند شده و با ناز و عشوهای تهوعآور به سمت او قدم برمیدارد.
به یک قدمی ساموئل که میرسد، بوی عطرش تا مغز او پیش رفته و کلافهاش میکند.
-«میتونیم تو این فرصت کوتاه، باهم قهوه بنوشیم و گپ بزنیم.»
دندانهایش از حرص قفل میشوند.
برایش حال بههم زنترین اتفاق ممکن است اینکه بنشیند و با چنین آدمهای بوالهوسی همکلام شود؛ آخر هم به ناچار، بدون خرد کردن گردنشان بلند شود و برود!
بیتوجه به فک زدنهای بینتیجهی زن، خود را به آسانسور میرساند و سوویچ ماشین را از جیباش درمیآورد.
این مدت که ساموئل به عنوان رانندهی شخصی استخدام شده، جلسات طولانی جونیور، بسیار خسته و کلافهاش کرده است.
بعد از شنیدن صدای دینگ دینگِ آسانسور و باز شدن در، برای آخرین بار خودش را در آینه ورانداز و گوشهی کراواتاش را صاف میکند.
پوزخند میزند. امروز را هزاران بار برای خودش مرور کرده، طاقتاش لبریز شده است و هرچه زودتر میخواهد کار را تمام کند.
کمی بعد، درحالی که داخل ماشین نشستهاست، گوشیاش را از داشبورد بیرون میآورد و خط سفیدش را راهاندازی میکند.
با لبخندی که خودش هم به سختی حساش میکند، مینویسد:
-«نیم ساعت بعد...»
بعد از ارسال این پیام کوتاه، نفس راحتی میکشد و سرش را به بالشتک صندلی تکیه میدهد.
حدود بیست و چند دقیقهی بعد، جونیور آیالون از ساختمان بیرون میزند. ساموئل با دیدناش پیاده میشود و در عقب را برایش باز میکند. هر چند که ترجیح میدهد هزار بار بمیرد و زنده شود، اما هیچگاه تن به چنین کاری ندهد.
سرخوش از اینکه تا چند دقیقهی دیگر کارش در اینجا تمام میشود، پشت فرمان مینشیند.
طولی نمیکشد که جونیور هرچه رشته بود را پنبه میکند و میگوید:
-«برو به این آدرس!»
نگاهاش میخورد به کاغذی که به سمتاش دراز شده است. آدرساش را میشناسد، بارها آن را زیر نظر داشته. چشماناش را محکم میفشارد و کاغذ را از دست او میقاپد.
باید معمولی رفتار کند! جونیور باهوشتر از چیزیست که فکرش را میکند.
در آینه نگاهی میاندازد. وقتی ماشین اسکورت آمادهی حرکت میشود، برایش چراغ میزند و پایش را روی پدال میگذارد.
از بوق سگ تا سوتوکورِ شب، این افسرِ رده بالای اسرائیلی را با خود از این سازمان به آن سازمان میبرد و همین کلافهاش میکند...
کمی بعد مقابل درب ورودی نگه میدارد.
حالاش از شکل و شمایل ساختمان و حصارِ فلزی دورش بههم میخورد. از آخرین باری که پایش را اینجا گذاشته بود، هنوز بوی خون زیر بینیاش ماندهاست. نفس عمیقی میکشد و پیاده میشود.
اسکورتی که دنبالشان میآمد با فاصلهی کمی، توقف کرده و چند مرد درشت هیکل به سرعت از ماشین پیاده میشوند. یکی از آنها به سمت جونیور میرود و کنارش میایستد.
تا وقتی به در ورودی برسند، قدمهایشان را با چشم دنبال میکند.
پشت فرمان مینشید؛ دوباره گوشیاش را روشن میکند و مینویسد:
-«کنسل شد! یک ساعت بعد...»
در جواب، پیامی برایش ارسال میشود:
-«جغد بیداره!»
نفس راحتی میکشد. فردی که پشت خط است، او را زیر نظر دارد و همین باعث میشود خیالاش آسوده باشد!
#پایان_قسمت۱✔️
🗓۱۴۰۵/٠١/٢٣
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
•بسماللهالرحمنالرحیم...• «وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ» «و خدا، بهترین
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۲🎬
اما چیزی که او را میترساند، وحشتناکتر از آن است که حتی بخواهد فکرش را کند! تصورش هم عذابآور است. تصور اینکه فردِ پشت خط، چندی بعد میان راه گیر بیفتد!
سرش را روی فرمان میگذارد.
هوا سرد است و بوی خاک باران خورده، سطح شهر را پر کرده! اما کمی آن طرفتر، پشت دیوارهای بتنی و عایقدارِ سازمان، همهچیز فرق میکند.
هوای اتاق دم کردهاست. جونیور پکی به سیگارش میزند؛ دودش در هوا چرخ میخورد و فضای اتاق را تیرهتر میکند.
همانطور که پاهایش را روی هم انداخته است، با دست به افسر شکنجه اشاره میکند.
همین یک اشاره کافیست که صدای شکسته شدن انگشت مرد، میان دستان زمخت افسر بلند شود!
نعرهی مردِ بینوا، پردهی گوش جونیور را میخراشد. لبخندی میزند و با روی هم گذاشتن پلکهایش دستور بعدی را صادر میکند!
افسر میلهای نازک را از روی میز کناریاش برمیدارد و نوکِ کُندش را روی شانهی چپ مرد قرار میدهد.
فشار دستاش را به مرور زیاد میکند.
میله، گوشت مرد را پاره میکند و او را به نفسنفس میاندازد. خون از اطراف زخم میجوشد و رکابی سفید و چرکیناش را رنگِ دوباره میبخشد!
مرد تقلا میکند؛ با چشمان بیرمقاش التماس میکند؛ پاهایش را به صندلی فلزیای که به آن قفل و زنجیر شده بود میکوبد، اما افسر هیچ رقَمه فشار دستاش را کم نمیکند.
نیمهجان فریاد میکشد:
-«گفـ...گفتم که...مـ...من چیزی نمیدونم! من هیچ وقت... خیـ...خیانت نکردم!»
جونیور سری تکان میدهد و سیگارش را زمین میاندازد. از صندلی بلند میشود و به سمت در میرود. افسر با دیدناش دستاش را عقب میکشد و به خط، مقابل جونیور میایستد.
-«اگه حرف زد و گفت اطلاعات مارو به کدوم کشور فروخته که هیچی؛ اگر نه، یه کاری کن که شغالای توی بیابونم جسدشو پیدا نکنن!»
این را که میگوید از در بیرون میرود.
با هر قدمی که برمیدارد صدای تقتق کفشهای ورنی مشکیاش در سالن زنگ میزند.
بادیگارد شخصیِ جونیور که تمام مدت جلوی ورودی ایستاده بود، با دیدنِ او، به سمتاش میرود.
-«بگو تمام دوربینای شهری رو چک کنن. هر دوربینی که اون عوضی توش بوده! باید بفهمیم با کیا ملاقات میکرده و کجا میرفته...»
کراواتاش را صاف میکند و آرام میگوید:
-«حواستو جمع کن! نمیخوام کسی از هویتش بویی ببره!»
این را که میگوید، قدمهایش را محکمتر میکند. از راهروی تنگ و باریک میگذرد و پلههای سنگی را بالا میرود. انگشتاش را روی صفحهی لمسی فشار میدهد؛ در بالافاصله با صدای چفت باز میشود. دری که بعد از بازشدن کامل، داخل دیوار فرو میرود. طوری که انگار هیچگاه وجود نداشته است!
ساموئل روی صندلی تکانی میخورد و برای هزارمین بار از آینه اطراف را میپاید.
با دیدن جونیور حرکت میکند و ماشین را جلوی پای او نگه میدارد.
-«برمیگردیم عمارت!»
با شنیدن این حرف، سرش را تکان میدهد و سریع پایش را روی پدال فشار میدهد!
باید همهچیز را تمام کند! اصلا برای همین به اینجا آمدهاست. چهرهاش آرام و خونسرد است، اما پای راستاش مدام میلرزد. دلاش پر از اما و اگر هاییست که اگر نشوند...
اگر کارش نیمه تمام بماند و ماحصلش شود کرور کرور پشیمانی و شرمندگی چه؟
یک لحظه نفساش را حبس میکند و با سه شماره بیرون میدهد.
کمکم ورودی تونل پیدا میشود. نور که به تابلوهای فسفریِ ورودیاش میخورد منعکس میشود و با چشم ساموئل برخورد میکند.
یکلحظه همه جا تاریک میشود و صدای خفهی تونل گوشاش را پر میکند.
#پایان_قسمت۲✔️
🗓۱۴۰۵/۱/۲۴
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
دعای فرج.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️
بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم
💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚
#دعای_فرج🔻
باصدای:مهدی تهوری
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۲۶ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia