eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
909 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
•بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم...• «وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ» «و خدا، بهترین
🕸🦇 🎬 اما چیزی که او را می‌ترساند، وحشتناک‌تر از آن است که حتی بخواهد فکرش را کند! تصورش هم عذاب‌آور است. تصور اینکه فردِ پشت خط، چندی بعد میان راه گیر بیفتد! سرش را روی فرمان می‌گذارد. هوا سرد است و بوی خاک باران خورده، سطح شهر را پر کرده! اما کمی آن طرف‌تر، پشت دیوارهای بتنی و عایق‌دارِ سازمان، همه‌چیز فرق می‌کند. هوای اتاق دم کرده‌‌است. جونیور پکی به سیگارش می‌زند؛ دودش در هوا چرخ می‌خورد و فضای اتاق را تیره‌تر می‌کند. همانطور که پاهایش را روی هم انداخته است، با دست به افسر شکنجه اشاره می‌کند. همین یک اشاره کافی‌ست که صدای شکسته شدن انگشت مرد، میان دستان زمخت افسر بلند شود! نعره‌ی مردِ بی‌نوا، پرده‌ی گوش جونیور را می‌خراشد. لبخندی می‌زند و با روی هم گذاشتن پلک‌هایش دستور بعدی را صادر می‌کند! افسر میله‌‌ای نازک را از روی میز کناری‌اش برمی‌دارد و نوکِ کُند‌ش را روی شانه‌ی چپ مرد قرار می‌دهد. فشار دست‌اش را به مرور زیاد می‌کند. میله، گوشت مرد را پاره می‌کند و او را به نفس‌نفس می‌اندازد. خون از اطراف زخم می‌جوشد و رکابی سفید‌ و چرکین‌اش را رنگِ دوباره می‌بخشد! مرد تقلا می‌کند؛ با چشمان بی‌رمق‌اش التماس می‌کند؛ پاهایش را به صندلی فلزی‌ای که به آن قفل و زنجیر شده بود می‌کوبد، اما افسر هیچ رقَمه فشار دست‌اش را کم نمی‌کند. نیمه‌جان فریاد می‌کشد: -«گفـ...گفتم که...مـ...من چیزی نمی‌دونم! من هیچ وقت... خیـ...خیانت نکردم!» جونیور سری تکان می‌دهد و سیگارش را زمین می‌اندازد. از صندلی بلند می‌شود و به سمت در می‌رود. افسر با دیدن‌اش دست‌اش را عقب می‌کشد و به خط، مقابل جونیور می‌ایستد. -«اگه حرف زد و گفت اطلاعات مارو به کدوم کشور فروخته که هیچی؛ اگر نه، یه کاری کن که شغالای توی بیابونم جسدشو پیدا نکنن!» این را که می‌گوید از در بیرون می‌رود. با هر قدمی که برمی‌دارد صدای تق‌تق کفش‌های ورنی مشکی‌اش در سالن زنگ می‌زند. بادیگارد شخصیِ جونیور که تمام مدت جلوی ورودی ایستاده بود، با دیدنِ او، به سمت‌اش می‌رود. -«بگو تمام دوربینای شهری رو چک کنن. هر دوربینی که اون عوضی توش بوده! باید بفهمیم با کیا ملاقات می‌کرده و کجا می‌رفته...» کراوات‌اش را صاف می‌کند و آرام می‌گوید: -«حواستو جمع کن‌! نمی‌خوام کسی از هویتش بویی ببره!» این را که می‌گوید، قدم‌هایش را محکم‌تر می‌کند. از راهروی تنگ و باریک می‌گذرد و پله‌های سنگی را بالا می‌رود. انگشت‌اش را روی صفحه‌ی لمسی فشار می‌دهد؛ در بالافاصله با صدای چفت باز می‌شود. دری که بعد از بازشدن کامل، داخل دیوار فرو می‌رود. طوری که انگار هیچگاه وجود نداشته است! ساموئل روی صندلی تکانی می‌خورد و برای هزارمین بار از آینه اطراف را می‌پاید. با دیدن جونیور حرکت می‌کند و ماشین را جلوی پای او نگه می‌دارد. -«برمی‌گردیم عمارت!» با شنیدن این حرف، سرش را تکان می‌دهد و سریع پایش را روی پدال فشار می‌دهد! باید همه‌چیز را تمام کند! اصلا برای همین به اینجا آمده‌است. چهره‌اش آرام و خونسرد است، اما پای راست‌اش مدام می‌لرزد. دل‌اش پر از اما و اگر هایی‌ست که اگر نشوند... اگر کارش نیمه تمام بماند و ماحصلش شود کرور کرور پشیمانی و شرمندگی چه؟ یک لحظه نفس‌اش را حبس می‌کند و با سه شماره بیرون می‌دهد. کم‌کم ورودی تونل پیدا می‌شود. نور که به تابلوهای فسفریِ ورودی‌اش می‌خورد منعکس می‌شود و با چشم ساموئل برخورد می‌کند. یک‌لحظه همه جا تاریک می‌شود و صدای خفه‌ی تونل گوش‌اش را پر می‌کند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۱/۲۴ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
دعای فرج.mp3
زمان: حجم: 5.7M
❤️دعـــــــــــای فـــــــــــرج ❤️ بسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیم 💚اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کلمح الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمین بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.💚 🔻 باصدای:مهدی تهوری
بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۲۶ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌀 پادپخش خلاصه کتاب «پیشوای صادق» ✅ به مناسبت ایام متعلق به امام جعفر صادق علیه‌السلام، رادیو مناهج پادکست خلاصه کتاب «پیشوای صادق» تألیف شهید آیت‌الله سید علی خامنه‌ای (قدس سره) را منتشر می‌کند. 📌 انتشار تا دقایقی دیگر... 〰️〰️〰️〰️〰️ 📻 رادیو مناهج همراه شماست👇🏻 @Manahejj_Radio
پادپخش مناهجپیشوای صادق.mp3
زمان: حجم: 29.2M
🌀 پادکست خلاصه کتاب «پیشوای صادق» 🖋 تألیف شهید آیت الله سید علی خامنه‌ای 🎙 عطا یاوری ♨️ آنچه خواهید شنید: 🔹 معرفی کتاب 🔹 دو قضاوت غلط در مورد امام صادق (علیه السلام) 🔹 فلسفه امامت چیست؟ 🔹 دو وظیفه مهم امامان 🔹 4 دوره امامت در نظریه انسان 250 ساله 🔹 دوره‌ای که امام صادق به امامت رسیدن 🔹 ادله وجود تشکیلات مخفی شیعیان 〰️〰️〰️〰️〰️ 🎧 پادکست، هزاران صفحه کتابه که در چند دقیقه می‌شنوی! به انتخابِ نیم میلیون مخاطب در سکوهای مختلف اعتماد کن و عضو بزرگترین کانال پادکست ایران شو👇 @Manahejj_Radio