هدایت شده از طرح تحول
📚 کتاب «ثروتمندترین مرد بابل»
بابل از شهرهای تاریخی هست که قبلاً از
شهرهای ثروتمند و مشهور بوده اما بعد
در اثر جنگ جز یک شهر متروکه نیست.
هدف از کتاب ارائه راه هایی برای ثروتمند
شدن هست و برای رسیدن به این هدف
از قالب داستان استفاده شده.
داستان از اونجایی شروع میشه که مردم
شهر اعتراض میکنن که چرا در چنین شهر
ثروتمندی ما اینطور بی پول زندگی میکنیم!!
به دنبال این اعتراض پادشاده از ثروتمندترین
مرد بابل میخواد که راز موفقیت خودش رو
با افرادی که به دنبال کسب ثروت هستند
به اشتراک بذاره.
━━━━━━ ◦ 📚 ◦ ━━━━━━
#خلاصه_کتاب
⸾‣@ANARSTORY
⸾‣@tarhe_tahavol
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵🎬 تن نیمهجان ساموئل به در تکیه خورده و خون تازه همچنان از سر و صورتش پایین میری
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۶🎬
تکنسین سریع لوله اکسیژن را روی صورت ساموئل تنظیم میکند و با صدایی بلند اما شمرده شمرده میگوید:
-«نفس بکش! آروم باش!»
هنوز بیهوش است. صدای دستگاه تنفس مصنوعی با ریتمی سرد در فضای کوچک آمبولانس تکرار میشود.
در همین لحظه، صدای بیسیمِ راننده فعال میشود:
-«واحد A-21. بیمارستان آمادهی پذیرش اورژانسه. دو تیم جراحی منتظرن»
راننده با حداکثر توان ماشین را بین خودروهای دیگر لایی میدهد؛ صدای ترمز و بوقهای ممتد، فضای خیابان را پر کردهاست.
اما چیزی در نگاه تکنسین عجیب است! چشمهایش بیاحساساند، تمرکزش روی مانیتور نیست؛ به جای آن، مدام به شیشهی کوچکِ عقب نگاه میکند.
آرام و خونسرد، جعبهی کوچکی را از جیب روپوشش بیرون میآورد؛ داخلش یک سرنگ است. آمپولی کوچک با مایعی شفاف که در نور کمِ داخل آمبولانس، برق میزند.
چشمهایش برای لحظهای روی چهره ساموئل ثابت میماند. نفس عمیقی میکشد و بعد زیر لب، بهسختی، طوری که کسی نشنود، زمزمه میکند:
-«متاسفم!»
ناگهان، راننده میگوید:
-«یک دقیقه تا اورژانس! آماده باشین برای انتقال!»
همین لحظه، بادیگارد به تکنسین نگاه میکند:
-«چی تزریق میکنی؟»
پرستار بدون مکث، با لحنی مطمئن جواب میدهد:
-«باید قلبش رو پایدار نگه دارم.»
سرنگ را در رگ ساموئل فرو میکند و شاسی را آرام فشار میدهد. مایع شفاف به سرعت وارد بدن او میشود. ساموئل نفس کوتاهی میکشد.
صدای بوق مانیتور عوض شده و خط سبز روی صفحه صاف میشود.
بادیگارد وحشتزده میگوید:
-«چی کار کردی؟! قلبش وایساد!»
پرستار خودش را جلو میکشد؛ انگار که در تلاش است CPR انجام بدهد!!
راننده با ترمز خشنی جلوی اورژانس توقف میکند. درهای عقب آمبولانس باز میشوند. چهار پرستار برانکاردها را میگیرند و به سرعت بیرون میکشند.
یکی از پزشکهای اورژانس داد میزند:
-«چش شده؟!»
تکنسین اورژانس، درحالیکه وانمود میکند گیج و مضطرب است، میگوید:
-«ایست قلبی کرده! همین چند ثانیه پیش!»
اما پشت چهرهی سرد و خونسردش، اطمینان دارد همهچیز طبق نقشه پیش میرود!
برانکارد با سرعت وارد اورژانس میشود. صدای مانیتورهای قلب، فریاد پزشکها و قدمهای تند روی کف سرامیک بیمارستان قاطی میشوند.
اما میان این آشوب، تکنسین یک قدم به عقب برمیدارد، نگاه کوتاهی به ساعت مچیاش میاندازد و زیر لب آرام زمزمه میکند:
-«دو دقیقه...»
نور سفید و سردِ چراغهای اتاق احیا، مثل مایعی مذاب یک لایه از چشم را میسوزاند!
ساموئل، بیجان روی تخت دراز کشیدهاست. ماسک اکسیژن هیچ کمکی به دم و بازدمهایش نمیکند! خط مانیتور قلب کاملاً صاف و صدای ممتد بوق، فضای اتاق را ملتهب کردهاست.
پزشک مردمک چشمهای ساموئل را چک میکند و فریاد میزند:
-«شوک آماده! ۲۵۰ ژول!»
پرستار کناری دستگاه را روشن میکند؛ صدای شارژ شدن الکترودها در فضا میپیچد. پزشک پدالها را روی سینهی ساموئل میگذارد و با تمام نیرو میگوید:
-«شوک!»
بدن ساموئل ناگهان از تخت بلند میشود و با رعشهای شدید به حالت اول بازمیگردد. مانیتور چند خط نامنظم نشان میدهد، اما طولی نمیکشد که خطوطش دوباره صاف میشوند.
پزشک دندانهایش را روی هم میفشارد.
-«دوباره! ۳۰۰ ژول! آماده!»
صدای دستگاه بلندتر میشود. حتی شوک دوم هم ضربان را به حالت اولیه برنمیگرداند.
پرستار جوان میخواهد حرفی بزند که دکتر ارشد با عصبانیت فریاد میزند:
-«فشار قفسه سینه رو ادامه بده! سریع!»
صدای فریادها و ضربات CPR با بوق ممتد مانیتور قاطی شده...
اما در گوشهی اتاق، تکنسین اورژانس بیحرکت ایستاده و چشمهایش همچنان روی ساعت مچیاش ثابت مانده است...
زیر لب زمزمه میکند:
-«فقط یه دقیقه دیگه...»
پرستار با صدایی گرفته و خسته، سرش را بالا میآورد و آهی میکشد!
همه برای لحظهای دست از کار میکشند.
سکوتی سنگین اتاق را فرا میگیرد.
دکتر ارشد با چهرهای خسته ماسکش را درآورده و نگاهی به پرستارِ مسئول میاندازد.
-«ساعت ۱:۲۶... مرگ بیمار تایید شد.»
#پایان_قسمت۶✔️
🗓۱۴۰۵/۰۱/۲٩
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
میلاد بانوی کرامت رو گرامی میدارم.
و هم چنین روز دختر رو به همه دخترای باغ انار تبریک عرض میکنم.
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۶🎬 تکنسین سریع لوله اکسیژن را روی صورت ساموئل تنظیم میکند و با صدایی بلند اما شمر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۷🎬
به همین سادگی! همه چیز تمام شده بود! طبق نقشه؛ ساموئل باید حذف میشد!
تکنسین اورژانس سرش را پایین میاندازد. کسی متوجه لبخند محوی که گوشهی لباش نقش بسته، نمیشود.
دکتر برگهی فوت را امضا میکند و میگوید:
-«منتقلش کنید سردخونه.»
بعد از چند دقیقه، تکنسین به همراه پرستار، برانکارد مخصوص حمل جسد را تحویل میگیرند.
پارچه سفید را روی صورتاش میکشند و از آسانسور بیرون میآیند.
در این راهروی باریک و نیمه تاریک، صدای چرخهای برانکارد روی کف سرامیکی پیچیده و بوی کلر تمام راهرو را پر کردهاست.
پرستار نگاهی به تکنسین میاندازد و آرام زمزمه میکند:
-«جَوون بود! حیف شد.»
تکنسین حرفی نمیزند! تنها لبخندی وحشیانه در دلاش نقش بستهاست!
در انتهای راهرو، همان رانندهی کاامسی با روپوش سفید و ماسکی آبی ایستاده! سرش پایین، اما نگاهاش همچنان تیز و ثابت است.
همینکه برانکارد نزدیک میشود، مرد قدمی جلو میآید و دستاش را روی میلهی تخت میگذارد.
کارت شناساییاش را نشان داده و با صدایی دورگه میگوید:
-«مسئول تحویل جسدم!»
مرد بیهیچ مکثی، برانکارد را از آنها تحویل میگیرد و به سمت درِ اضطراری انتهای راهرو حرکت میکند.
وقتی به در اضطراری میرسد، به سرعت قفل دیجیتال را با کارت شناساییاش باز میکند.
به یک آن، هوای سرد و بارانی محوطهی پشتی بیمارستان، درون موهایش میخزد و آن را آشفته میکند.
با مکثی کوتاه برانکارد را به سمت ون مشکی رنگی که در تیرگیِ انتهای پارکینگ پنهان شده بود، هدایت میکند. یک مرد نقابدار پشت فرمان نشسته و آماده حرکت است. در را باز میکند، ساموئل را روی تخت داخل ون میگذارد و با نفسهای عمیق و پرشتاب میگوید:
-«زودتر حرکت کن.»
ون بیصدا از محوطه خارج شده و در تاریکی شب ناپدید میشود.
هوای داخل ون، بوی تیز الکل و خون گرفتهاست.
موتور با صدای یکنواختی میغرد، اما داخل کابین عقب، سکوتی مرگبار جریان دارد. مرد پارچه سفید را از روی صورت ساموئل برمیدارد.
چهرهاش رنگپریده، پوستاش سرد و رگهای شقیقهاش فرو رفتهاند. روی صندلی فلزی خم میشود و نبض گردن ساموئل را چک میکند.
لبهایش را به دندان میفشارد:
-«سه دقیقه بیشتر وقت نداریم!»
رضا، درحالی که با یک دست فرمان را چسبیده میگوید:
-«کمیل! کیف، زیر صندلیه!»
کمیل به سرعت کیف فلزی را برمیدارد و باز میکند. مضطرب است و همین باعث شده نفسنفس بزند.
داخل کیف، چند شیشه کوچک، لوله تراشه، سرنگهای آماده و یک دستگاه دفیبریلاتور پرتابل قرار دارد.
فردی که کنار ساموئل، دقیقا مقابل کمیل نشسته است، میگوید:
-«چقدر بهش تزریق کرده؟»
-«فکر کنم ۰/۷ میلی گرم تترودوتوکسین تزریق کرد.»
-«آدرنالین یک میلیگرم! آمادهاش کن. کمیل زودباش!»
کمیل رگ را پیدا کرده و سوزن را داخل پوستاش فرو میکند.
۳۰ ثانیه میگذرد اما هنوز هیچ ضربانی ندارد.
کمیل کلافه میگوید:
-«یه کاری کن میلاد!»
میلاد بلند میشود و شروع میکند به ماساژ قلبی. صدای حرکت دندهها به راحتی زیر انگشتاناش شنیده میشود.
عرق از پیشانی کمیل میچکد.
سریع سرنگ دوم را آماده و تزریق میکند.
میلاد و کمیل، هردو، چشمشان به مانیتور پرتابل دوخته شده است؛ خط سبز هنوز صاف است.
ناگهان کمیل دست دراز میکند و کابلهای دفیبریلاتور را میگیرد.
دو پدال گرد و براق را روی سینه ساموئل میگذارد.
دستگاه را روی ۲۰۰ ژول تنظیم میکند.
صدای ترکیدن هوا در دستگاه میپیچد و بدن ساموئل مثل عروسکی در خلا، تکان شدیدی میخورد.
#پایان_قسمت۷✔️
🗓۱۴۰۵/۰۱/۳۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344