💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۹🎬 خون گرم آرام روی شان جراحی پخش میشود. جراح جسم فلزی را بیرون میکشد، کاملاً طب
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۰🎬
هزاران متر آنطرفتر، پشت همان درهای سنگی که تا دیروز صدای تهدید و قهقهه از لولایش نشتی میکرد، گردن سربازِ اسرائیلی روی یک صندلی فلزی خم شده است. پیراهنش پاره شده و موهای چربش به صورتش چسبیده.
چشمهایش از خون و اشک لبریز و مِهای از عرق روی پیشانیاش نشسته است.
هر بار که نفس میکشد، درد مثل موجی از تهِ سینهاش بالا میزند.
نگهبان پشت سرش میایستد، دستش را میان موهایش میبرد و با شتاب سرش را بالا میآورد. صدای خشخش استخوانهای گردنش در فضا میپیچد.
آن طرفِ میز، بازجو با صورتی سرد، روی صندلی لم داده است. نورِ لامپِ آویزان، سایه را روی دیوار مدام بالا و پایین میکند.
با خونسردی میپرسد:
-«این بازی تا کی میخواد ادامه پیدا کنه؟ میخوای حرف بزنی یا یه جور دیگه این قضیه رو تموم کنم؟»
سرباز، لبهای ترکخوردهاش را به سختی کنار میزند. کشیدهشدن موهایش سردردش را هزار برابر کردهاست.
-«مَــ...من نمیدونم...»
با انکار سرباز، دستش را روی میز میکوبد و با حرکت سر، دستور میدهد پارچه را روی صورتش بیاندازد.
قبل از اینکه بتواند نفسش را در سینه حبس کند، نگهبان پارچهی خیس را روی صورتش فشار میدهد. نفسش به شماره میافتد. طعم خون از گلوی خشک شدهاش نشأت میگیرد و تنش را به تکاپو میاندازد.
فاصله گرفتن پارچه، همزمان میشود با نفسی عمیق و دردناک.
نگهبان دستگاهی کوچک به انگشت مرد وصل میکند و از او فاصله میگیرد.
دست به سینه و با قامتی صاف حالاتِ مرد بینوا را نظاره میکند.
ناگهان با شوک الکتریکی کوچکی، عضلات دستش دچار گرفتگی شدید میشوند. صدای نالهی بیاختیار سرباز در اتاق میپیچید.
به سختی تلاش میکند خودش را جمع و جور کند، اما بدنش واکنش نشان میدهد؛ دستش به سختی تکان میخورد، چشمهایش تار شده و نفساش عمیق و کوتاه میشود.
با خاموش شدن دستگاه، چشمانش را میبندد و نعره میکشد!
بازجو با خونسردی میگوید:
-«منتظرم!»
درد امانش را بریده. از این وضع کلافهاست.
خودش هم خوب میداند که چه اعتراف کند و چه نکند، سرنوشتی جز مرگ در انتظارش نیست.
فقط میخواهد از این درد خلاصی یابد!
تا همین حالا هم از سر حماقت سکوت کرده است!
ثانیهای نمیگذرد؛ ناگهان کلمهها یکییکی از گلویش بیرون میریزند.
-«یه مردِ خارجی بود، گفت پول خوبی در ازای اطلاعات بهم میده. مطمئنم یا ایرانی بود یا یه ربطی به مامورای امنیتی ایران داشت!»
مرد با شنیدن واژهی ایرانی، گُر میگیرد! تمام وجودش پر میشود از ترس و اضطراب!
دستش را کلافه به پشت گردنش میرساند و فشار میدهد.
-«چهرهاش...چهرهاش یادته؟؟»
سرباز نفس عمیقی میکشد و از درد ناله میکند! سعی دارد قد و قامت پرابهتش را به یادآورد.
-«همیشه کلاه کاسکت میذاشت یا ماسک میزد. تنها چیزی که دیدم چشماش بود!»
مکثی میکند.
-«دستش...روی دستش خط زخم قدیمی داره، شبیه یه سوختگی...»
-«اسمش چی؟»
-«نمیدونم!»
مرد سرش را تکان میدهد و لپتاپاش را از کیف درمیآورد؛ بدنهاش خط خورده و گوشههایش پر از خش است.
کابلِ برق را به پریز میزند؛ نورِ سفیدِ صفحه مثل تیغی روی صورتش میافتد.
-«چطوری باهات ارتباط میگرفت؟!»
سرباز لبهای پارهاش را از هم فاصله میدهد و با حالتی زار و پلاسیده مینالد.
-«میـ...میشه قبلش آب بخورم؟!»
نگهبان بطری آب را از روی میز برمیدارد و نزدیک دهانش نگه میدارد.
اما قبل از آنکه تشنگیاش کامل رفع شود، بطری را فاصله میدهد.
-«حرف بزن!»
سرباز سرش را پایین میاندازد. انگار میخواهد در آستینش پنهان شود تا از این سوالها فرار کند.
دندانهایش را فشار میدهد و با صدایی لرزان میگوید:
-«تُــ...تو گوشیم یه برنامهخارجی نصب کرد تا...تا مکان تحویل اطلاعاتو مشخص کنه.»
#پایان_قسمت۱۰✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۰۲
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825