💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۴🎬 میلاد زیپ کوله را میبندد و دست از کار میکشد. -«من کی به شما ملحق شم؟» ساموئل
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۵🎬
اما همچنان از چیزی که میبیند مطمئن نیست! شاید همه اینها یک حقهاست!
نفس کوتاهی میکشد و بعد از فرستادن تصویر به بخش داده، عکس را به دنیل برمیگرداند.
-«بریم برا شناسایی.»
درِ سردخانه با صدای «تق» کامل باز میشود. باد سرد مثل سیلی ملایمی به صورت دنیل میخورد. پزشک جلوتر میرود و پردهی پلاستیکی ضخیم را کنار میزند.
به سمت یکی از کشوها خم میشود.
دستهایش کمی میلرزد. بازجو نگاه از چهرهی دنیل برنمیدارد. پزشک قفل را میچرخاند و کشو را بیرون میکشد.
صدای کشیدهشدن فلز روی ریلها، در فضای بسته میپیچد.
کشیک زیپ کیسه را میگیرد و تا انتها، پایین میکشد.
چهرهی کبودِ مرد، مانند تکهای یخِ خراش خورده، آشکار میشود.
همان لحظه، چیزی در نگاه دنیل فرو میریزد. آنقدر واضح که بازجو بتواند از نگاهاش بفهمد.
جلو میآید و زیرلب میگوید:
-«خب!؟ شناختید؟»
دنیل تکان نمیخورد.
مردمک چشمهایش آرام روی جزئیات صورت مرد میلغزد؛ روی آن برش کوچک زیر چانه، روی جای شکستگی بالای ابرو، روی رد نازک سوختگی کنار گوش و... خاک خشک شدهای که درون شیارهای گوش لانه کرده و به واسطهی سوختگی به سختی دیده میشود!
نفساش را آهسته بیرون میدهد.
-«می... میتونم مچ پاشو ببینم؟»
بازجو با سر به پزشک اشاره میکند. کمی بعد پزشک زیپ کاور را کامل پایین میکشد.
کنجکاوانه نگاهاش بین دنیل و جنازه جابهجا می شود.
دنیل آرام دستاش را جلو میآورد و تتوی روی مچ پایش را لمس میکند...
اما نگاه بازجو جای دیگریست... روی دست جنازه. همان دستی که سرباز در اعترافاتش گفته بود روی آن جای زخم دیده! اما! اما هرچه نگاه میکند خبری از آن زخم نیست...
چطور چنین چیزی را از یاد برده بود؟
-« خودشه...»
صدای دنیل رشته افکارش را پاره میکند...
دنیل نگاهاش را از جنازه جدا میکند و صاف میایستد.
-«میتونم همین امروز جنازه رو تحویل بگیرم؟!»
بازجو همچنان گیج و سردرگماست! اشارهای به پزشک میکند و از اتاق خارج میشود.
تماسی با پایگاه داده میگیرد و درحالی که با دست به سرش چنگ میزند، میگوید:
-«نتیجه چیشد؟»
فردِ پشت خط با مکثی چند ثانیهای میگوید:
-« قربان هویت فرد، ربطی به ساموئل جانسون نداره! تنها نکته، تشابه چهرهاست که گویا به خاطر زخم و ورم صورت، جزئیات اشتباه تشخیص داده شده!»
بازجو کلافه، آستر درون جیباش را به بازی میگیرد. این عادت گهگاهی آراماش میکند؛ اما اینبار قضیه جدیتر از چیزیست که بتواند خودش را کنترل کند:
-«داری بهم میگی جنازه ساموئل قبل از انتقال به سردخونه، به راحتی غیب شده و به جاش این جنازهی قلابی رو منتقل کردن اینجا؟!!»
رفته رفته صدایش بلندتر میشود:
-«تو اونجا چه غلطی میکردی که نتونستی این قضیه رو متوجه شی؟؟
اگه زنده باشه و بخواد با کلی اطلاعات برگرده کشور خودش!...»
نفس عمیقی میکشد و درحالی که چشماناش را روی هم گذاشته تا به خود مسلط شود، میغرد:
-«تمام خروجیهای کشورو ببند. عکسش رو همهجا پخش کن.»
#پایان_قسمت۱۵✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۰۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان:
حجم:
11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه ✨
💥امام باقر علیه السلام :
هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد.
┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۴۱ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia
هدایت شده از وحید یامین پور
◾️ چرخهی "جنگ... گرانی... اغتشاشات... و دوباره جنگ..."
قیمت دلار و طلا و اجناس دیگر برای ما و نفت و به تبع آن اقلام دیگر برای جهان در حالا بالا رفتن است...
پهلوی و دیگر مسببان روزهای خونین ۱۸ و ۱۹ دی از ترامپ خواستهاند فشار و محاصره را تنگتر کند تا آنجا که به نارضایتیهای گسترده در داخل ایران بینجامد. ترامپ هم دیروز اعلام کرد گزارشها نشان میدهد ایران در وضعیت فروپاشی است. ترامپ، اسرائیل و پهلوی میخواهند شکست در میدان را تلافی کنند و با گرانی و کمبود از مردم انتقام بگیرند.
پروژه معلوم است وارد کردن ایران در لوپ "جنگ... سپس گرانی... سپس اعتراضات و اغتشاشات... و باز جنگ... سپس گرانی و..."
تجربهی موفقیتآمیز آمریکایی-اسرائیلی در کشتار تروریستی ۱۸ و ۱۹ دی در خیابانهای تهران زمینهی تهاجم به ایران را فراهم کرد؛ هرچند تا اینجا بَرندهی جنگ ما بودهایم ولی طبیعتاً آنها میخواهند شکست را بار دیگر با همان تجربهی موفق اغتشاشات گستردهی خونین جبران کنند.
آیا موفق خواهند شد ما را وارد آن چرخهی خسارتبار کنند؟ آنها راه دیگری ندارد. اما هم جمهوری اسلامی راههای دیگری دارد هم مردم از آن سوراخ گزیده نخواهند شد.
باید خود را برای مراحل سختتری در این جنگ ترکیبی آماده کنیم. حمایت از یکدیگر، مواسات و صرفهجویی به رزمایش مردمی باید اضافه شود.
➕️ @yaminpour
⚠️قبل از خواندن این پیام، شرایط و قوانین گعده را مطالعه کنید.
سلام بر اهالی باغ انار✋🏻
⬅️ بدون معطلی، بریم برای ذکر موضوعِ چهارمین جلسهی گعده.
روز پنجشنبه (۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵) قراره راجع به چی صحبت کنیم⁉️
🎙تاحالا بدن سازی رفتید؟ دیدید بعدش درد عضلانی میگیرید؟
میخوایم همین کار رو با مغزمون انجام بدیم.
تفکر سازی یا ورزش ذهن با روش های کارگاهی.. اگر اهل فکر کردنی و میخوای رشد فکری خودتو محک بزنی باید ی سر بیای به گعده مون..
حتما یک آب عسل یا یه قهوه عسل درست کنید تا بعد از گعده بخورید چون مغزتون نیاز به تقویتی داره😊
🖇پی نوشت:
این موضوع، سلسله وار ادامه مییابد.
👤راهبر جلسهی چهارم: @Non_val_ghalam
⏰ساعت برگذاری: ١٧ الی ١٨
📍مکان: سفر به کائنات ( کلیک کنید )
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۵🎬 اما همچنان از چیزی که میبیند مطمئن نیست! شاید همه اینها یک حقهاست! نفس کوتا
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۶🎬
نور خورشید تیز و مستقیم میتابد.
ساموئل اولین کسیست که به ماشین نزدیک میشود. نگاهی طولانی به اطراف میاندازد و پارچهی روی ماشین را پایین میکشد. گرد و غبار به سرعت در هوا پخش شده و باعث میشود چند سرفهی کوتاه کند.
دستش را روی دستگیره میگذارد و آرام میگوید:
-«خب... حرکت کنیم.»
میلاد و رضا وسایل را پشت تویوتا جا میدهند. کمیل، خوابآلود و با قدمهای کوتاه و کشدار جلو میآید:
-«به جان خودم اگه همین الان بگی «برگرد بخواب»، بدون هیچ مقاومتی اطاعت میکنم!»
ساموئل چشم غرهای میرود و در عقب را برایش باز میکند:
-«اون کسی که زیر برگهی گزینشِ تو، مهر و امضا زده واقعا آدم شریفیه!
بفرما به خوابت برس آقا کمیل!»
کمیل روی صندلی مینشیند و بعد خطاب به میلاد میگوید:
-«داداش مواظب باش خودتو به کشتن ندی! از فراق منم زیاد بیتابی نکن!»
میلاد لبخند کمرنگی میزند و بعد از گذاشتن آخرین کوله در ماشین، با رضا خداحافظی میکند و به سمت ساموئل میرود.
دست روی شانهاش میگذارد و اورا در آغوش میکشد.
-«مراقب خودتون باشید! از دسترسم خارج نشید تا اگه اتفاقی افتاد بتونم باهاتون تماس بگیرم...»
ساموئل قدمی به عقب برمیدارد.
-«توام مراقب باش!»
طولی نمیکشد که ماشین راه میافتد.
رضا آیپدش را روشن میکند و روی پایش تنظیم میکند.
-«بسمالله داداش!»
جادهی خروجی اورشلیم مثل رودخانهای باریک در دل شهر پیچ میخورد. نور خورشید با برخود به جاده بازتاب میشود و میدرخشد.
ساموئل با تمرکز نگاهاش را میان جاده و آینهی عقب جابهجا میکند:
-«تا ایست بازرسی اشدود، دقیقا چقدر مونده؟!»
رضا بعد از چک کردن مسیر میگوید:
-«چهل و پنج دقیقه...»
چند دقیقه بعد، پیچ جاده را که رد میکنند، گوشی رضا زنگ میخورد.
رضا تماس را وصل میکند و روی بلندگو میگذارد.
-«جانم میلاد؟!»
میلاد مضطرب نفسی میگیرد و با صدایی شمرده شمرده میگوید:
-«مسیرتونو عوض کنید! جنازه لو رفته!»
ساموئل پایش را محکم روی ترمز فشار میدهد! تنش با شتاب به جلو متمایل میشود و دردِ آرام شدهی دندهاش دوباره هشیار میشود!
-«یعنی چی؟؟؟!»
-«یه ویدیو برا رضا میفرستم، ببینی متوجه میشی!»
ساموئل آیپد را از دست رضا میقاپد و فیلم دوربین مداربستهی سردخانه را باز میکند. با دیدن دنیل که سراغ جنازه آمده، عصبی به عقب برمیگردد و یقهی کمیل را چنگ میزند.
-«مگه نگفتی خیالت راحت؟
مگه نگفتی کس و کار این جنازه به این زودیا سراغش نمیاننن!!؟»
#پایان_قسمت۱۶✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۰٩
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825