بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۴۴ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
@BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۸🎬 در این بین ساموئل پایش را روی پدال گاز میگذارد و از مسیرِ قبلی خارج میشود. ر
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۹🎬
نگاه نفرتباری به چهرهی نجسش میاندازد. در عرض چندثانیه اسلحه را درمیآورد و ماشه را میچکاند. گلوله پیشانیاش را سوراخ میکند.
به لحظه نمیکشد که خون زیر سرش جمع شده و چشمانش میخکوب آسمان میشوند.
نمیتواند تعلل کند! پیش از آنکه سربازِ دوم ماشین را به رگبار ببندد، پشت ماشین پناه میگیرد.
رضا صندلی را میخواباند و قبل از شکستن شیشهی ماشین، سرش را پایین میآورد. تکههای شیشه با صدای تیراندازی در هوا پخش میشوند.
رضا لولهی اسلحه را از پنجرهی نیمه شکسته بیرون میبرد؛ گوشش تیر میکشد. نفسش تند شده و انگشتش روی ماشه میلرزد.
صدای فریاد سربازان با شلیکهای پراکنده درهم آمیخته است. بوی باروت به سرعت در هوا میپیچد و دود حاصل از تیراندازی مثل پردهای خاکستری، روی جاده مینشیند.
ساموئل پشت ماشین خم میشود؛ هیجان سرتاسر وجودش را پر کرده!
جنازهی سرباز موطلایی، چندقدمیاش افتاده؛ با چشمانی باز و چهرهای وحشت زده! انگار بعد از این چند هفته، میتواند خشم فروخوردهاش را تخلیه کند!
کمیل اولین خشاب را جا میزند.
-«چیکار کنیم رضاااا؟!»
رضا شیشهها را از روی لباسش میتکاند و سرش را کمی بالا میآورد.
-«اونی که سمت چپه با من!»
اسلحه را میان دستانش میفشارد و زیر لب ذکری میگوید که تمام این سالها، نجات بخشش بوده!
-«یا فاطمه اغیثینی...»
نگاهش سمت چپ ماشین است. به سرعت نشانه میرود و ماشه را میچکاند.
گلوله سینهی سرباز را میشکافد. اسلحهی کلاشینکف از دستش رها میشود و روی زمین میافتد.
کمیل هم در یک حرکتِ سریع، شلیک کرده و سرباز بعدی را زمینگیر میکند.
درحالیکه از شلیک موفقش هیجانزده است، خشابش را چک میکند. ناگهان یک گلوله از فاصله نزدیک به سمت ماشین شلیک شده و تهماندهی شیشهی شکستهی جلو با صدای مهیبی خرد میشود.
به یکباره رضا دردی شدید در سمت راست سینهاش حس میکند. یکهو نفسش در گلو خفه میشود. دنیا دور سرش میچرخد.
داغی گلوله گوشتش را میسوزاند و پیش میرود.
کمیل وحشتزده سرش را بلند میکند و به سمت صندلی جلو خم میشود.
صدای شلیک گلوله، قطع شدن رگبارِ اسلحهی مرد اسرائیلی و نالهاش باعث میشود بتواند به خود جرأت دهد تا سرش را بالا بگیرد.
-«یا زهرااا!»
رضا دستش را روی زخم سینهاش فشار میدهد. خون از میان انگشتانش بیرون میزند!
درد شدید و ضعف در بدن رضا باعث میشود سرش به آرامی به عقب متمایل شود. داغی گلوله از درون، گوشتش را میسوزاند. چیزی میان سینهاش سنگینی میکند. نفسش به شماره افتاده.
ساموئل با عجله در را باز میکند؛ دستش را دور تن رضا حلقه میکند و او را بیرون میکشد. به ماشین نظامی اشاره میکند. فریاد میکشد:
-«کمیللل! ماشینو روشن کن!»
کمیل وسایل درون داشبورد و کولهها را برمیدارد و به سمت ماشین میدود.
عرق سرد، از سر و صورت رضا میچکد و لبِ خشکش را تر میکند.
سرش را به سختی بلند میکند و زمزمه میکند:
-«ایـ...این...ما...ماشین...ردیاب...دا...»
-«باشه...حرف نزن رضا...حرف نزن!»
ساموئل در عقب ماشین را باز کرده و تن زخمی رضا را روی صندلی میخواباند.
کاپشنش را از تنش درمیآورد. دستش را زیر گردن رضا میگذارد و آرام بالا میآورد.
لباس لوله شده را زیرِ سرش میگذارد.
کمیل پشت فرمان نشسته؛ دستانش میلرزند... شوک این اتفاق در جانش ریشه دوانده!
ساموئل قدمی از ماشین فاصله میگیرد و بعد از روشن کردن چراغ قوهی گوشی، روی زمین دراز میکشد تا نگاهی به زیربندی آن بیاندازد.
گوشی در دستِعرق کردهاش میلغزد!
طولی نمیکشد که ردیابِ ماشین را پیدا کرده و سریع جدایش میکند.
بلند میشود.
زمان علیهشان میتازد!
هم باید سریعتر خود را به بندر برسانند و هم به وضعیت رضا رسیدگی کنند!
#پایان_قسمت۱۹✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۱۳
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825