eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
908 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
ما گیر افتاده‌ایم! بین دو گروه: آن‌هایی که خیلی کاریکاتوری معتقدند سرتاپای نظام در هماهنگی تام با رهبری حرکت می‌کنند و پشه در این نظام پر نمی‌زند مگر به امر ولی و اینگونه راه هیچ پرسش و نقدی را باز نمی‌گذارند؛ و آن‌هایی که متوهمانه خیال می‌کنند کل پیرامون ما را خیانت و سازشگری گرفته و حتی رهبر هم تحت تاثیر همین سیطره دشمنان داخلی است و همه یاران دلسوز رهبری شهید شده‌اند و بین او و جانفدایان کف خیابانش توسط خائنان فاصله افتاده! کاش این دو گروه بروند در یک زمین مبارزه سربسته و هرچقدر می‌خواهند به سر و کله هم بزنند و دعواهای تمام نشدنی‌شان را کف خیابان نکشانند تا امت سیدعلی خامنه‌ای بنا بر همان تربیت ولایی‌شان در صحنه گوش به فرمان رهبرشان کار خودشان را پیش ببرند. @edraakaat
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5769431084840258043.mp3
زمان: حجم: 45.9M
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠ به برکت مادر سادات
هدایت شده از انتشارات آل‌احمد
✊️ پویش ملی «از چشم تو» ▫️آغاز به کار پویش ملی «از چشم تو» روایتگری از جنگ تحمیلی دوم و سوم 🇮🇷 از عموم نویسندگان و علاقه‌مندان دعوت می‌شود که قلم به دست بگیرند و با روایت جنگ‌ تحمیلی دوم و سوم، رزمنده باشند! 🔹️در سه قالب داستان، روایت (خاطرات شفاهی) و جُستار 🔹️در دو بخش کودک‌ونوجوان و بزرگسال 🔹️در موضوعات مختلف مرتبط با جنگ دوازده‌روزه و جنگ رمضان 🎁 جوایز هر بخش: 🥇نفر اول، ۲۰ میلیون تومان 🥈نفر دوم، ۱۵ میلیون تومان 🥉نفر سوم، ۱۰ میلیون تومان 📖چاپ آثار برتر و برگزیده در قالب کتاب 🗓مهلت ارسال اثر: تا ۳۱ خردادماه ۱۴۰۵ 🖥 شرکت در پویش و ارسال اثر: Pouyesh.alahmad-pub.ir 📲 ارتباط با پشتیبان:‌ @alahmad_pub_admin 🔹️آل‌احمد؛ راهنمایِ جان https://eitaa.com/joinchat/3701932223C3d9f45fef3
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۷🎬 کمیل از شدت تکانِ ناگهانی و فریاد ساموئل، لحظه‌ای از جا کَنده می‌شود. نگاه‌اش
🕸🦇 🎬 در این بین ساموئل پایش را روی پدال گاز می‌گذارد و از مسیرِ قبلی خارج می‌شود. رضا سیمکارت را بیرون آورده و درون گوشی می‌گذارد. بعد از فعالسازی، پیامی کوتاه ارسال کرده و پس از گرفتن پاسخ، با خیال راحت و لبخندی محو می‌گوید: -«حل شد، کشتی با تاخیر حرکت می‌کنه!» قبل از ساموئل، کمیل آرام و خجالت‌زده کنار گوش رضا زمزمه می‌کند: -«چیکار کردی؟!» -«اطلاعات کشتی رو به یکی از بچه‌های خودمون تو اشدود فرستادم. چندباری با ناوبرِ اون کشتیِ تجاری حشر و نشر داشته! بهش سپردم به روش خودش معطلش کنه. خیالتون راحت!» ساموئل نفس عمیقی کشیده و سر تکان می‌دهد؛ اما هنوز آنقدری خیالش آسوده نشده که بتواند این حس را از طریق چهره‌اش منتقل کند! بعد از حدود یک ساعت، رضا درحالی که چشمان خسته‌اش را به صفحه‌ی تبلت دوخته، می‌گوید: -«صد متر دیگه می‌رسیم جاده‌ی فرعی...» ساموئل سر تکان داده و بعد از چند ثانیه با سرعت وارد جاده‌ی فرعی می‌شود. زمین‌های کشاورزی از دور نمایان‌اند. ابرها آرام آرام خورشید را پوشانده و هوا به نسبتِ صبح خنک‌تر شده‌است. طولی نمی‌کشد که با نمایان شدن سربازان اسرائیلی، ساموئل سرعتش را کم می‌کند. کمیل مدارک شناسایی را از کیف درآورده و عینک و ماسک را به ساموئل تحویل می‌دهد. او درحالی که با یک دست فرمان را کنترل کرده، با دست دیگر ماسک را روی صورتش تنظیم می‌کند. -«احتمال درگیری زیاده. اسلحه دم دستتون باشه!» رضا آیپد را خاموش می‌کند و مدارک را از کمیل می‌گیرد. -«حله!» سه سرباز مسلح، مسیر را بسته‌اند. ماشین نظامی، سمت چپ جاده پارک شده‌است و یک سرباز درون آن، درحال استراحت است. یکی از آن‌ها با فریاد و اشاره‌ی دست، دستور توقف می‌دهد. ساموئل پایش را روی ترمز می‌گذارد. سربازِ مو طلایی نزدیک می‌شود؛ اسلحه‌اش را بالا می‌گیرد و تقه‌ای به شیشه می‌زند. کمیل نفسش را حبس کرده! ساموئل با خونسردی شیشه را پایین می‌کشد. -«مدارک شناسایی؟!» رضا مدارک را نشان می‌دهد. نگاه گذرایی به آن می‌اندازد. سرباز دوم کنار گوش‌اش حرفی می‌زند که باعث می‌شود با اخم بگوید: -«ماسک و عینکتو بردار!» ساموئل ماسک‌اش را برمی‌دارد. دست دیگرش به سمت اسلحه‌ می‌رود. سرباز به محض دیدن چهره‌ی او، نگاه‌اش تیز می‌شود؛ انگار می‌خواهد با آن تیزی، جمجه‌اش را بشکافد و داخل‌اش را ببیند! -«کجا می‌رید؟!» فضا سنگین‌تر می‌شود! ساموئل با دیدن این صحنه به آرامی می‌گوید: -«تلاویو...» همزمان ذهن و تمام عضلات‌اش آماده‌ی درگیری‌اند! -«پیاده‌شید. لازمه هویتتون تایید شه!» با صدای فریادِ مامور مو طلایی، سربازی که درون ماشین خوابیده بود نیز هشیار می‌شود. ساموئل با انگشت به رضا و کمیل اشاره می‌کند و از ماشین پیاده می‌شود. سرباز همینکه می‌خواهد دستش را به سمت او دراز کند، ساموئل ساعدش را گرفته و با کفِ پا ضربه‌ی محکمی به زانویش می‌زند. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۱۲ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا