💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۱۷🎬 کمیل از شدت تکانِ ناگهانی و فریاد ساموئل، لحظهای از جا کَنده میشود. نگاهاش
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۱۸🎬
در این بین ساموئل پایش را روی پدال گاز میگذارد و از مسیرِ قبلی خارج میشود.
رضا سیمکارت را بیرون آورده و درون گوشی میگذارد.
بعد از فعالسازی، پیامی کوتاه ارسال کرده و پس از گرفتن پاسخ، با خیال راحت و لبخندی محو میگوید:
-«حل شد، کشتی با تاخیر حرکت میکنه!»
قبل از ساموئل، کمیل آرام و خجالتزده کنار گوش رضا زمزمه میکند:
-«چیکار کردی؟!»
-«اطلاعات کشتی رو به یکی از بچههای خودمون تو اشدود فرستادم.
چندباری با ناوبرِ اون کشتیِ تجاری حشر و نشر داشته! بهش سپردم به روش خودش معطلش کنه.
خیالتون راحت!»
ساموئل نفس عمیقی کشیده و سر تکان میدهد؛ اما هنوز آنقدری خیالش آسوده نشده که بتواند این حس را از طریق چهرهاش منتقل کند!
بعد از حدود یک ساعت، رضا درحالی که چشمان خستهاش را به صفحهی تبلت دوخته، میگوید:
-«صد متر دیگه میرسیم جادهی فرعی...» ساموئل سر تکان داده و بعد از چند ثانیه با سرعت وارد جادهی فرعی میشود.
زمینهای کشاورزی از دور نمایاناند. ابرها آرام آرام خورشید را پوشانده و هوا به نسبتِ صبح خنکتر شدهاست.
طولی نمیکشد که با نمایان شدن سربازان اسرائیلی، ساموئل سرعتش را کم میکند.
کمیل مدارک شناسایی را از کیف درآورده و عینک و ماسک را به ساموئل تحویل میدهد.
او درحالی که با یک دست فرمان را کنترل کرده، با دست دیگر ماسک را روی صورتش تنظیم میکند.
-«احتمال درگیری زیاده. اسلحه دم دستتون باشه!»
رضا آیپد را خاموش میکند و مدارک را از کمیل میگیرد.
-«حله!»
سه سرباز مسلح، مسیر را بستهاند. ماشین نظامی، سمت چپ جاده پارک شدهاست و یک سرباز درون آن، درحال استراحت است.
یکی از آنها با فریاد و اشارهی دست، دستور توقف میدهد. ساموئل پایش را روی ترمز میگذارد.
سربازِ مو طلایی نزدیک میشود؛ اسلحهاش را بالا میگیرد و تقهای به شیشه میزند. کمیل نفسش را حبس کرده!
ساموئل با خونسردی شیشه را پایین میکشد.
-«مدارک شناسایی؟!»
رضا مدارک را نشان میدهد. نگاه گذرایی به آن میاندازد. سرباز دوم کنار گوشاش حرفی میزند که باعث میشود با اخم بگوید:
-«ماسک و عینکتو بردار!»
ساموئل ماسکاش را برمیدارد. دست دیگرش به سمت اسلحه میرود.
سرباز به محض دیدن چهرهی او، نگاهاش تیز میشود؛ انگار میخواهد با آن تیزی، جمجهاش را بشکافد و داخلاش را ببیند!
-«کجا میرید؟!»
فضا سنگینتر میشود! ساموئل با دیدن این صحنه به آرامی میگوید:
-«تلاویو...»
همزمان ذهن و تمام عضلاتاش آمادهی درگیریاند!
-«پیادهشید. لازمه هویتتون تایید شه!»
با صدای فریادِ مامور مو طلایی، سربازی که درون ماشین خوابیده بود نیز هشیار میشود.
ساموئل با انگشت به رضا و کمیل اشاره میکند و از ماشین پیاده میشود.
سرباز همینکه میخواهد دستش را به سمت او دراز کند، ساموئل ساعدش را گرفته و با کفِ پا ضربهی محکمی به زانویش میزند.
#پایان_قسمت۱۸✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۱۲
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825