eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
909 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
📲🎥 📩👇 🚴‍♂️ کاروان دوچرخه سواری رهپویان ولایت ✨رکاب می‌زنیم به نیابت از رهبر شهید و شهیدان جنگ رمضان؛🍃 🗓 زمان: چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ساعت: ۱۶:۰۰ الی ۱۸:۳۰ 🏁 مبدأ : موکب ایران جان (کوچه مازاری ها ، چهار راه کاشانی) 🛑توقف در مسیر : میدان امیر چخماق همراه با آیین پرچم‌گردانی 📍مقصد : موکب ایران جان (کوچه مازاری ها ، چهار راه کاشانی) ✋نوجوانان عزیز حتماً با دوچرخه ، پرچم ایران ، بطری آب ، سربند و چفیه تشریف بیاورید . با رکاب‌های استوار، مسیر را به یاد شهیدان طی می‌کنیم.🇮🇷 ✅برای اطلاع از وعده های بعدی کانال مجازی کاروان دوچرخه سواری رهپویان ولایت را دنبال کنید 👇 «@Rahpuyan_velayat» •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• @orooj_edu
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۰🎬 هوای داخل ماشین سنگین است؛ نفس کشیدن برای همه سخت شده. ساموئل سر رضا را روی پ
🕸🦇 🎬. اما کمیل با خود عهد کرده‌ است که کمتر به پر و پای ساموئل بپیچد تا این ماموریتِ لعنتی به اتمام برسد! نفسی عمیق می‌کشد. در این موقعیت، آن وجهه‌ی شوخ‌طبعِ همیشگی‌اش جایی برای بروز ندارد؛ انگار زیر لایه‌ای از اضطراب و فشار دفن شده! با این اتفاق، فایل خاطراتی گوشه‌ی ذهنش باز شده که کامش را همچون زهر تلخ کرده‌است! لب پایین‌اش را می‌جود. نگاهش مدام بین جاده و آینه‌ی وسط، جابه‌جا می‌شود. هربار که صدای نفس‌های پر درد رضا به گوشش می‌رسد، چیزی درون سینه‌اش می‌خزد و قلبش را چنگ می‌زند! خودش را مقصر می‌داند! -«یه ربع دیگه می‌رسیم بندر...» این یک‌ ربع طولانی ترین زمان ممکن بود، حداقل برای این سه نفر که حالا میان برزخی سرد، دست و پا می‌زدند. خونریزی رضا بند آمده بود اما درد هرلحظه بیشتر اَمانش را می‌برید. ساموئل کلافه دستی به گردنش که حالا خیس عرق شده می‌کشد و رو به کمیل می‌گوید: -«کوله رو بدش من! باید زخمش و یه جوری بپوشونیم. رسیدیم یه جوری پوششمون بده کسی متوجه نشه، وگرنه تو بد مخمصه‌ای گیر می‌کنیم.» کمیل به سر تکان دادنی اکتفا می‌کند و سعی می‌کند، پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار دهد. منظره‌ی دریا به آرامی پیدا می‌شود. کمیل ماشین را کنار رمپ بارگیری یک کشتی تجاری بزرگ متوقف می‌کند. بدنه‌ی خاکستری کشتی زیر نور ظهر، برق می‌زند. کارگران با لباس‌های زرد فسفری، کانتینرها را جابه‌جا می‌کنند. کمیل ترمز دستی را می‌کشد. نگاهش مدام بین کشتی‌ها در حال حرکت است. -«مطمئنید این کشتیه؟!» رضا دستش را روی زخمش می‌فشارد و کمی نیم خیز می‌شود. یک‌لحظه انگار روح از تنش می‌پرد که گوشه‌ی چشمانش از درد چین می‌خورند و آخ بلندی می‌گوید. ساموئل شانه‌اش را می‌گیرد. -بذار کمکت کنم! رضا تن‌اش را به ساموئل تکیه می‌دهد و با چشمانش اطراف را رصد می‌کند. یک‌لحظه چهره‌ای آشنا می‌بیند. به مردی که مقابل رمپ بارگیری ایستاده اشاره می‌کند. -«آره؛ اون مرده‌‌‌...داووده! همونیه که...بهش پیام دادم.» ساموئل رد انگشتش را می‌گیرد. مردی با جلیقه‌ی آبی و ریش جوگندمی که با کلافگی درحال صحبت با ناوبر است. -«باید بدون جلب توجه بریم داخل.» دستش را روی شانه رضا می‌گذارد. -«میتونی حرکت کنی؟» رضا آرام سر تکان می‌دهد، اما چهره‌اش این را نمی‌گوید! ساموئل در را باز می‌کند. هوای مرطوب، بوی تند نمک و گازوئیل به یک‌باره به صورتشان می‌‌خورد. رضا به کمک ساموئل نیم خیز می‌شود. درد مثل موجی بی‌رحم از سینه بالا می‌آید، به سختی فکش را قفل می‌کند تا کلمه‌ای از دهانش خارج نشود. کمیل کوله‌ها را برمی‌دارد و و ماشین را دور می‌زند. هردو بازوی رضا را می‌گیرند و بلندش می‌کنند. چند قدم که به سمت رمپ می‌روند، داوود متوجه‌شان می‌شود. لبخند می‌زند و به سمتشان می‌رود اما با دیدن چهره‌ی زرد و بی‌رمق رضا، یک‌لحظه نگرانی سر تا سر وجودش را پر می‌کند. -«خیلی زود برید سوار بشید، اینجا امن نیست، هرلحظه ممکنه ردتون و بزنن.» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۱۶ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/2664825
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠