eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
907 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
باغ انارفیل هندی قسمت اول .mp3
زمان: حجم: 12.6M
"فیلِ هندی" 🐘 قسمت اول _ بهروز! علی هنوز نیومده! علی رفته بود پایین سحری بخوره! _ شاید رفته روی عرشه. _ نه! نه! همین چند دقیقه پیش رفت، قبل از این اتفاق! باید برم دنبالش! باید برم دنبالش. بهروز دست امیر را می‌گیرد و هلش می‌دهد سمت پله‌ها. _تو با این وضعیت می‌خوای برگردی پایین؟ نمی‌خواد! برو داداش من! برو من خودم می‌رم میارمش... ✍🏻نویسنده: فهیمه‌ذبیحی‌هدایت 🎙گویندگان: محمدهادی شریفی، امین اخگر، گمنام(آمو)، سید امیر میررضایی، فتح آسمانی، زهرا زرگران، مهدی تهوری. ✨ کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار @ANARSTORY @anar_newss
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #روایت_جنگ‌رمضان 📃 #عهد_بی‌بی📿 (بسم الله الرحمن الرحیم) قول داده بود هرگز نیاید و حرف‌ه
💥 📃 🦋 کنار بسترش نشسته بودم. می‌خواستم هر کمکی که بشود و ساخته باشد دریغ نورزم. دستمال نم را روی لب‌های خشک شده‌اش کشیدم. صورتش را با آب تر کردم. پوست دست‌های خشک و چروکیده‌اش را کرم زدم. ساکت نگاهم می‌کرد. سر ظهری رفته بودم خرپشته جایی شبیه به یک پشت بام بی در و پیکر روی تک طبقه‌ی خانه‌ی خانجان. روی سقف خانه که انگار سیمان سفید ریخته بودند تک و توک علف‌های کاه رنگ و خارهای خودرو روییده بود تمام باغ جلوی خانه و جاده‌ی بالا دست را که به قبرستان منتهی می‌شد زیر نگاه گرفتم. انتهای سقف به دو اتاق نیمه کاره می‌رسید با دریچه‌های بدون شیشه و چارچوبی زنگ زده با نمایی از شاخ و برگ درختان گذر پشت خانه. کنار کارتن‌های کتاب‌های قدیمی چند کتاب از شریعتی پیدا کردم و چند جزوه‌ی دانشگاهی درباره‌ی تاریخ تمدن. ناگهان خانجان سر رسید. آرام و کمی خمیده. مچ دستم را محکم به دست گرفت و بی هیچ حرفی از پله‌های بی حفاظ پایین رفتیم. همه در اتاق کوچک خانجان جمع شده بودند. تلویزیون کوچک و سیاه سفید روی طاقچه روشن بود. خانجان تکیه به دیوار با دستی زیر چانه چرت می‌زد. آرام در آهنی را کنار کشیدم و پایم را بیرون گذاشتم. این بار لابلای باغ پشت خانه پی پروانه‌ها می‌دویدم. چند ماه بود که دکترها جوابش کرده بودند و در خانه بستری بود. دیگر متوجه اطرافش نبود. نگاهش به گوشه‌ای از سقف مانده بود. نگاهی متعجب و تسلیم. شنیده بودم خداوند بعضی بندگانش را تا راضی نشوند نمی‌برد. و آنقدر می‌مانند تا خیالشان از دنیای بعد خودشان راحت شود، کسی را که باید ببینند، کار روی زمین مانده سر و سامان بگیرد و بعد به مرگ راضی شنوند. روزهای احتضار با آمدنش توجه خانجان را از اطراف به آن کنج سقف داده بود. روز‌ها می‌گذشت. با خودم می‌گفتم نکند کار روی زمین مانده‌ای دارد؟ منتظر دیدار آخر با کسی است؟ از جایی خیالش ناراحت است؟ یک پروانه با بال سفید و خط و خال سیاه بین انگشت‌هام گیر افتاد. اگر انگشت‌هام را باز می‌کردم می‌پرید و می‌رفت. انقدر نگه داشته بودمش که بال‌هاش بین انگشت‌هام عرق کرده بود و حس می‌کردم در حال پودر شدن است. آرام فشار دستم را کم کردم و ناگهام رهایش کردم. بالهای چسبیده‌اش را باز کرد و پرید. روی سقف ایوان لحظه‌ای نشست. کمی بال‌هاش ساییده بودند و بی‌رنگ شده. کمی بعد اوج گرفت و میان باغ گم شد. خانجان نان شیرمال های تازه از تنور درآمده را کنار سفره پهن کرد و پارچه‌ای رویشان انداخت. نگاهم نکرد. گفت: تا چشمم گرم شد باز رفتی که؟! روزهای بعد تنفس خانجان تغییر کرد. عمیق و به فاصله نفس می‌کشید. سینه‌اش بالا می‌آمد و فرو می‌رفت. فاصله تنفس‌ها کمی بیشتر شد. باید جایی می‌رفتم و کسی خانه نبود تا پیش خانجان باشد. می‌دیدم نفس‌هایش عمیق‌تر و فاصله‌دار تر می‌شود. با خودم‌ گفتم تا برگردم زنده می‌ماند و از در زدم بیرون. در آهنی را کنار کشیدم که خانجان گفت: بیا نان بردار! برگشتم و نگاهی کردم. کنار سماور نشسته بود و روی استکان‌ها آب جوش می‌ریخت. کنارش نشستم. بوی دارچین نان و هل چای ایوان را برداشته بود. جلوی در که رسیدم صدای صوت قرآن بلند بود. کفش‌های جلوی خانه و در بازش می‌گفت سر زدن ها و تسلیت‌ها شروع شده‌اند. خانجان را منتقل کرده بودند سردخانه. دیر کرده بودم و به لحظات آخر نرسیدم. نشد کنارش بنشینم و یاسین بخوانم. برایش از خاطره‌های بچگی بگویم و گوشزد کنم نترسد من کنارش هستم و خدای پروانه‌ها هم هست. بعد از آن اتاق برای من مفهوم تازه‌ای یافت به خصوص آن گوشه‌ی سقف. اتاق شاهد یک احتضار بود و خانه محل یک مرگ. آن هم مرگ کسی که نان‌هایش خوشمزه بود و ایوان خانه‌اش باصفاترین گوشه‌ی دنیا. ✅️ ✍️🏻 📆 ۱۴۰۵/۰۲/۱۸ 🆔️ @ANAR_NEWSS🎙 ♨️https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات، پیشنهادات و انتقادات شما راجع به داستان کوتاه‌های هستیم👇🌹🍃 🆔 https://daigo.ir/secret/11939349961