eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
909 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
1.5هزار ویدیو
193 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
باغ انارفیل هندی قسمت سوم (پایانی) .mp3
زمان: حجم: 13.9M
"فیلِ هندی" 🐘 قسمت سوم(پایانی) چشم امیر باز می‌شود اما چیزی جز تاریکی نمی‌بیند. تمام تنش کوفته شده و می‌تواند صدای غرش امواج را بشنود که دیوانه‌‌وار داخل راهرو هجوم می‌آورند. _بهروز. کجایی بهروز؟ امیر جوابی نمی‌گیرد، سعی می‌کند به پهلو بغلتد تا تلفن همراهش را از از جیبش در بیاورد و چراغش را روشن کند. همین که چراغ روشن می‌شود، خودش را روی در خروجی می‌بیند و... ✍🏻نویسنده: فهیمه‌ذبیحی‌هدایت 🎙گویندگان: محمدهادی شریفی، امین اخگر، گمنام(آمو)، شفق صوفی، زهرا زرگران، مهدی تهوری. ✨ کاری از مجموعه فرهنگی هنری باغ انار @ANARSTORY @anar_newss
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۳🎬 -«تحمل کن رضا جان! الان تموم میشه!» هرچند که بی‌حسی اثر کرده بود اما باز هم نم
🕸🦇 🎬 -«عجب رویی...داری...تو!» صدای خنده‌ی کمیل در اتاق می‌پیچد اما آن‌طرف‌تر روی عرشه‌ی کشتی، ساموئل گوشه‌ای ایستاده و خیره است به موج‌هایی که با هر وزش باد درهم می‌تنند. دلتنگ‌است؛ به‌قدری که شمار روزها از دستش دررفته! چند روز؟ چند هفته؟ چند وقت است که او را ندیده؟ بخاطر مسائل امنیتی، حتی اجازه صحبت کردن با خانواده‌اش را ندارد و این بیشتر از همه، قلبش را به درد می‌آورد! دستش را لای موهایش می‌برد و سرش را فشار می‌دهد. با خودش نجوا می‌کند: -«چته طاها، چه مرگت شده؟ این مزخرفا چیه تو مغزت وول می‌خوره؟!» می‌خواهد ادامه دهد که دستی روی شانه‌اش می‌نشیند. سرش محکم برمی‌گردد. کمیل نگاهش را پایین می‌اندازد و با ابروهایی در هم گره کرده، خیره به آبیِ دریا می‌گوید: -«دیر کردی! ترسیدم اتفاقی افتاده باشه، اگه کارت تموم شد سریع بیا تو، بهتره زیاد تو چشم نباشیم» این را که می‌گوید برمی‌گردد و مسیر پله‌ها را در پیش می‌گیرد. چندروزبعد: (ایران) کمرش تیر می‌کشد! به‌سختی از روی صندلی بلند می‌شود و به احترام حاجی قامت راست می‌کند. حاج رمضان دست‌اش را جلو می‌آورد. صدایش پر ابهت و آرامش‌بخش است. -«بدجور گل کاشتی پسر!» ساموئل با او دست داده و متواضعانه لبخند می‌زند. -«انجام وظیفه بود.» حاج رمضان به خوبی ضعف جسمی نیرویش را می‌بیند. این ماموریت به قدری خسته‌اش کرده که ترجیح می‌دهد قبل از درخواستِ گزارش، چند روزی به او مرخصی بدهد! -«از فرودگاه مستقیم اومدی اینجا؟!» -«بله!» -«یه سر برو خونه. هرموقع جلسه تشکیل شد بهت خبر میدم بیای.» ساموئل نفس عمیقی می‌کشد. انگار که باری سنگین از دوشش برداشته باشند. -«راستی! وضعیت رضا چطوره؟!» پیشانی‌اش را تا امتداد چشم راست‌اش، آرام فشار می‌دهد. به طرز عجیبی تمامِ سلول‌های سرش درد می‌کنند! -«خداروشکر بهتره. دکترش گفت امشبو قراره محض احتیاط نگهش دارن، احتمالا فردا صبح مرخص شه.» جمله‌اش هنوز تمام نشده که در باز می‌شود. کمیل لنگ لنگان وارد اتاق می‌شود و با لبخند احوالپرسی می‌کند. -«سلام حاجی! قدم رنجه کردید. اتفاقا می‌خواستم بیام ازتون مرخصـ...» ساموئل دست‌اش را روی کمرش می‌گذارد. نفسش را با درد فرو می‌برد و جمله‌ی کمیل را قطع می‌کند: -«برگه مرخصیت و پر کن برو...» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۲۰ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/3549198
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۵۳ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان @BisimchiMedia
باغ انارفیل هندی قسمت اول .mp3
زمان: حجم: 12.6M
"فیلِ هندی" _ بهروز! علی هنوز نیومده! علی رفته بود پایین سحری بخوره! _ شاید رفته روی عرشه. _ نه! نه! همین چند دقیقه پیش رفت، قبل از این اتفاق! باید برم دنبالش! باید برم دنبالش... . ✍ فهیمه‌ذبیحی‌هدایت 🎙گویندگان: محمد هادی‌ شریفی، امین‌اخگر، گمنام(آمو)، سیدامیرمیررضایی، فتح‌آسمانی، زهرا زرگران، مهدی‌تهوری. 🆔 @whc_ir 🌐 kowsarnews.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۴🎬 -«عجب رویی...داری...تو!» صدای خنده‌ی کمیل در اتاق می‌پیچد اما آن‌طرف‌تر روی عر
🕸🦇 🎬 اخمی میان ابروهای کمیل جا خوش می‌کند: -«حاجی خودشون اینجا حضور دارن، ان‌شاء‌الله عرضم که تموم شد از خدمتشون مرخص می‌شم.» ساموئل ابرو بالا می‌اندازد. می‌خواهد حرفی بزند اما پشیمان می‌‌شود. کمیل کمی دست دست می‌کند. بالاخره به سمت میز رفته، کاغذی برمی‌دارد و از اتاق خارج می‌شود. حاج رمضان با جوِ سنگین بین این دو نفر، غریبه نیست! یک سالی می‌شود که نگاه‌های سرد و سکوت‌های طولانیِ بین‌شان میان نیروها زبان‌زد شده است! حاج رمضان درحالی که به سمت در می‌رود، آهسته دست‌اش را روی ریش‌ کم پشتش می‌کشد و می‌گوید: -«زودتر برو پیش خانواده‌ات تا کار پیش نیومده!» ساموئل سری تکان می‌دهد. بعد از جمع کردن وسایل، گوشی‌اش را از درون جعبه‌ی فلزیِ ورودیِ سازمان برمی‌دارد و قفلش می‌کند. از پشت شیشه‌ی ماشین همه‌چیز عادی‌ست... به معنای واقعی، زندگی جریان دارد! هنگام عبور ماشین از کنار پیاده‌رو، کلماتی از زبان عابران به گوش ساموئل می‌رسد. چقدر دلش برای این شهر و زبان مادری‌اش تنگ شده بود و بیشتر از همه برای لیلایش! دل توی دلش نیست! انگار هرچه پیش‌می‌رود، خیابان کش می‌آید و مسیر طولانی‌تر می‌شود! عجب! دلتنگی چه‌ها که بر سر آدم‌ نمی‌آورد! چهره‌اش را که به خاطر می‌آورد، دلتنگی‌اش دو چندان می‌شود. -«آقا میشه همینجا یه چند لحظه توقف کنید!» راننده صدای ساموئل را که می‌شنود، کنار اولین مغازه می‌ایستد. -«پنج دقیقه صبر کنید!» سریع پیاده می‌شود. این بار هم مثل بارهای دیگر! درست همان مغازه‌ی همیشگی! درِ شیشه‌ای مغازه را که باز می‌کند عطر گل‌ها وادارش می‌کند نفس عمیقی بکشد! صاحب مغازه که اورا می‌بیند به رسم همیشه، گل‌های نرگس را برایش می‌چیند و ریسه‌ای ساده دورشان می‌پیچد. ساموئل کرایه راننده را پرداخت می‌کند و بعد از رفتن تاکسی، به سمت انتهای کوچه قدم برمی‌دارد. کمرش این‌بار بیشتر از دفعات قبلی که ماموریت برون مرزی داشت دچار درد شده است! همین قضیه مجبورش می‌کند کوتاه‌تر قدم بردارد. کلید را در قفل می‌چرخاند. صدای فلزی قفل در سکوتِ غروب خانه می‌پیچد. هوای داخل سرد است. پرده‌ها نیمه‌کشیده‌اند و نور چراغ خیابان از لابه‌لای آن‌ها خطی باریک روی دیوار انداخته است. انگار وزنه‌ای سنگین به ستون فقراتش آویزان شده که با هر قدم، مهره‌هایش از هم جدا می‌شوند! پالتوی خود را روی دسته‌‌ی مبل می‌اندازد و بعد از روشن کردن چراغ، مستقیم به سمت آشپزخانه می‌رود. لبخندش کنار نمی‌رود. احساس امنیت مثل موجی از میان انگشتانش بالا می‌رود و تا شانه‌اش می‌رسد. دسته گل‌اش را پشت سر پنهان می‌کند. -«سلام لیلا جان! خونه‌ای؟!» در جواب، تنها صدای قطره‌های آب از شیر شنیده می‌شوند. کمرش تیر می‌کشد. قدم‌هایش کندتر از همیشه‌اند. کوه عظیمی از ظروف شسته نشده و به‌هم‌ریختگیِ خانه دلش را شور می‌اندازد! به یکباره چین کنار لب‌اش جمع می‌شود. سابقه نداشت لیلا اینگونه خانه را ترک کند. گوشی را از روی میز برمی‌دارد و شماره‌ی لیلا را می‌گیرد. زیر لب صلواتی می‌فرستد. صدای بوق ممتد در گوشش می‌پیچد، اما دریغ از یک پاسخ، چندبار دیگر این کار را تکرار می‌کند؛ فایده ندارد! دلشوره قلبش را به تکاپو می‌اندازد. روی مبل می‌نشیند. گل را روی میزِ عسلی می‌گذارد. دستش را روی پیشانی گذاشته و زل می‌زند به ساعت‌دیواری. صدای تیک تاک مثل پتک روی اعصابش فرود می‌آید. ✔️ 🗓۱۴۰۵/۰۲/۲۱ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/3549198