هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
📝 ۲. وسط جنگ، در مسیر نبرد، یا در خلوت؛ مکانش مهم نیست فقط گفتوگو راه بیندازید!
گفتوگو در شاهنامه یکی از ابزارهای جدی شخصیت پردازی است. بسیاری از شخصیتها به صورت غیرمستقیم، با لحن و انتخاب کلمات لایههای شخصیتی خود را لو میدهند.
برای مثال غرور اسفندیار در برابر استدلالهای رستم، با لحن کلامها در دیالوگ بینشان ساخته میشود.
📝 ۳. با یک تیر دو نشان بزنید؛ شخصیتها را در تقابل با یکدیگر قرار دهید.
بگذارید یکی از شگردهای جناب ابوالقاسم فردوسی را برایتان لو بدهم! او زیر و بم شخصیتها را در تقابل با دیگری آشکار میکند، به این ترتیب هردو طرف خودشان را به خواننده نشان میدهند. شما هم اگر یک داستان پر شخصیت مثل شاهنامه داشته باشید، حتما سراغ این معجون میروید. نه؟
بیایید به داستان سیاوش و سودابه به عنوان مثال نگاه کنیم. پاکی سیاوش در برابر وسوسه و فریب سودابه خودش را آشکار میکند. اگر این تقابل نبود، شاید پاکی سیاوش چنین برجسته نمیشد.
داستان کاوه و ضحاک هم همینطور.
ضحاک فقط با صفت «ستمگری» شناخته نمیشود. او را در نوع حکومتش، در نیاز دستگاهش به خون جوانان، و در فضای رعب و تباهی میشناسیم.
در مقابل، کاوه را با آن صحنههای جذاب اعتراضش به دربار داریم. و حالا شخصیت این دو کجا به نقطه اوج خود میرسد؟ درست است، در نقطه تقابل این دو.
📝 ۴. دور شخصیت ساده را خط بکشید! مگر پیچیدهاش چه ایرادی دارد؟
اگر میخواهید پا جای پای حکیم فردوسی بگذارید، باید بدانید که شخصیتهای واقعی صرفاً سفید یا سیاه نیستند! حتی پهلوانان بزرگ هم دچار خطا و تردید میشوند.
در شاهنامه میبینید که در داستان رستم و سهراب، رستم در مرکز یکی از دردناکترین خطاهای تراژیک قرار میگیرد. فردوسی اینجا از قهرمان، تندیسی بینقص نمیسازد.
برعکس، نشان میدهد که حتی بزرگترین پهلوانان نیز ممکن است دچار فاجعه بشوند.
همین پیچیدگی است که رستم را به ذهنها نزدیک میکند.
یا مثلا افراسیاب! او فقط یک دشمنِ ساده تک بعدی نیست. بهویژه در داستان سیاوش، او در ابتدا رفتاری همراه با احترام و پذیرش نسبت به سیاوش دارد.
این چهار مورد، برجستهترین نکاتی است که میتوانیم از فردوسی عزیزمان درمورد شخصیت پردازی بیاموزیم. هرچند با رعایت کردن همه این نکات، باز هم فرسنگها با او فاصله داریم.😊
⁉️ راستی اگر شما جای فردوسی بودید، شخصیت داستانتان را در چه بحرانی میانداختید؟
با اگر قرار بود یکی از شخصیتهای شاهنامه را وارد داستان خودتان کنید، کدام را انتخاب میکردید؟
✉️ برایمان بنویسید.
#پرونده_فردوسی
#آموزش
| @mabnaschoole |
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۲۵🎬 اخمی میان ابروهای کمیل جا خوش میکند: -«حاجی خودشون اینجا حضور دارن، انشاءالل
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۲۶🎬
چند دقیقهای که میگذرد، صدای کلید در قفل میپیچد. ساموئل بهآرامی از جای خود بلند میشود.
لیلا درحالی که دست کوچک مهلا را گرفتهاست، چادر از سرش برداشته و مهدیار را که خوابیده بود، از داخل کالسکه بیرون میآورد. گونههایش سرخ شده و نفس نفس میزند. ساموئل به سمتش میدود و زیر لب اسمش را زمزمه میکند.
لیلا که انتظار دیدن همسرش را ندارد، با دیدنش بیاختیار جیغ خفیفی میکشد و چند قدم عقب میرود.
یکلحظه که به خودش میآید، چشمانش میسوزد و قطرههای اشک یکییکی روی گونهاش میغلطند. با لبهایی که از شدت فشار میلرزند زمزمه میکند:
-«طاها!»
شنیدن این اسم از زبان لیلا، آن هم بعد یک ماه، لبخند به لبش میآورد.
-«جانِ دلم؟»
با وجود درد، مهدیار را هم در آغوش گرفته و به سمت اتاق میرود.
-«صبر کن الان میام...»
هر دو را آرام روی تخت میخواباند.
مهدیار آنقدر خسته است که در خود جمع میشود و چشمان نیمهبازش را میبندد، با لبخند محوی که انگار در عالم رویاست و خواب میبیند که پدرش برگشته و بالای سرش نشسته!
طاها بوسهای کوتاه روی موهای خرماییاش مینشاند و پتو را تا سینهاش بالا میکشد.
چقدر دلش برای این دو وروجک تنگ شده.
مهلا هنوز کنار پدر نشستهاست و هر لحظه بیشتر خود را به آغوشش نزدیک میکند!
انگار ترس این را دارد که دوباره برود و بعد مدتها برگردد.
چقدر مهلا در نبود او قد کشیده...
- «نفس بابا، میخوای بخوابی؟! چشمات دیگه کمکم داره بسته میشهها...»
مهلا سریع دستش را روی چشمانش میمالد و صاف مینشیند. موهای حالتدارش را از روی صورتش کنار میزند و با همان لحن کودکانه میگوید:
-«نوچ! بخوابم دیده تو میلی، بعد دیده بیدار میشم، دیده نیستی! لفتی!»
طاها با نوک انگشتش ضربهای به بینی مهلا میزند و با لحن کودکانه میگوید:
- «قربون دیگه دیگه گفتناش برم من!
کجا برم آخه کوچولووو! حالا حالا ها هستم پیشت!
بگیر بخواب که وقتی بیدار شدی، سرحال باشی که کلی باهم بازی کنیم! باشه!؟»
مهلا لب و لوچهاش را آویزان میکند و انگشت کوچکش را جلو میآورد:
- «قول بده؟!»
طاها خندهای میکند و انگشت کوچکش را جلو میآورد:
-«قولِ قولِ قول! قول پدر دختری!»
مهلا را که میخواباند به سختی از روی تخت بلند میشود و به سمت حال قدم برمیدارد.
با دیدن لیلا که همانجا کنار در نشسته، نگران کنارش زانو میزند.
صورت سرد و سرخش را با دست بالا میآورد و با لبخند میگوید:
-«چیشده لیلا؟ چرا اینجا نشستی؟»
با دیدن دستان لرزانش، چهرهاش حالت اضطراب به خود میگیرد.
-«لیلا؟»
لیلا با بغض به او زل میزند.
-«کجا بودی طاها؟!»
اشکش را با آستین پاک میکند.
نگاه طاها میلرزد و بین چشمان اشکبار لیلا میچرخد.
-«مهدیار سه روزِ کامل داشت تو تب میسوخت. دیشب تا صبح، از ترسِ اینکه تَـ...تشنج کنه زیر دوش نگهش داشتم...»
بین کلماتش نفسی میکشد و سعی میکند گریهاش را کنترل کند.
نفس طاها میگیرد.
-«صبح زنگ زدم دکتر محبی! اومد مهدیارو برد بیمارستان...»
چهرهی بیحال مهدیار و گریههای مداماش، لحظهای از مقابل چشمان لیلا کنار نمیروند.
چنگی به بازوهای طاها میزند.
طاها اما انگار به خود نیامده که هنوز خیره است به لبان لیلا و تکتک کلماتی که میگوید:
-«منو با این دوتا بچه، تو غربت ول کردی کجا رفتی آخه؟!»
طاها دستان لرزان لیلا را میان انگشتانش میگیرد.
گرمای آن مثل مرهمی کوتاه، لرزش دستان لیلا را آرام میکند.
چشماناش پر از اندوه است؛ اندوهی که در مقابل درد جسمش اصلا به چشم نمیآید.
-«مَ...من...شرمندهام لیلا! باید میبردمت کرج...پیش مامان زهرا...هرچی گلایه کنی حق داری...»
چند دقیقهای که میگذرد، لیلا سرش را بالا میآورد. اشک روی گونهاش خشک شده.
طاها نگاه شرمندهاش را دوخته است به انگشتان لیلا که حالا قفل دستاش شده.
به چهرهی رنگ و رو رفتهی طاها نگاه میکند. با دیدن زخم پیشانیاش لبخند تلخی روی لبش مینشیند.
-«باز که زخمی شدی!»
طاها درحالی که چادر لیلا را از روی زمین برمیدارد و سعی میکند بلند شود میگوید:
-«چیزی نیست»
به سمت میز میرود و دسته گل نرگس را از روی آن چنگ میزند.
عطرِ گل، کل خانه را در خود غرق کردهاست!
-«میدونم که اصلا جبران نمیشه ولی...»
#پایان_قسمت۲۶✔️
🗓۱۴۰۵/۰۲/۲۲
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344