eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۴🎬 -بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. مدت زمان تخمینی جلسه، ۳۰ دقیقه. موضوع: ارائه‌ی گزارش
🕸🦇 🎬 طاها نیشخندی می‌زند و برگه‌های مقابلش را مرتب می‌کند. سعی دارد نفس عمیقی بکشد تا به اعصاب‌اش مسلط شود. طبق معمول پای راست‌اش، ناخودآگاه ضرب می‌گیرد! مامور حفاظت قبل از آنکه طاها دهان باز کند، برگه‌ی مقابل‌اش را بالا می‌آورد و می‌گوید: -«تو این گزارش نوشته شما قبل از رسیدن سربازای اسرائیلی، از طریق مرز آبی فرار کردید. چطور ممکنه بعد لو رفتن هویت ایرانی‌تون به همین راحتی و با یه کشتی از اسرائیل خارج شید؟ طبق تجربه، اونا باید برای کشتن شما دست به هرکاری می‌زدن!» حاج رمضان، چهره‌ی او را از نظر می‌گذراند و با باز و بسته کردن چشمان‌اش، طاها را به آرامش دعوت می‌کند! طاها پلک‌اش را با خستگی می‌مالد و درحالی که همچنان پایش را تکان می‌دهد، می‌گوید: -«تو همون گزارشی که تو دستتونه توضیح دادم، اشاره کردم که برنامه‌ی ما طوری بود که نیروهای امنیتی اسرائیل از مرگ من اطمینان حاصل کنن تا بتونیم وقت بخریم و از کشور خارج شیم... اما به دلیل یه اتفاق غیرمنتظره، دقیقا چند ساعت قبل از رسیدن ما به کشتی، منبعمون خبر میده که متوجه جعلی بودن جسد شدن... سرعت و دقت ما باعث زنده موندنمون شد جناب! طبق اطلاعاتی که من دارم، سربازا دو ساعت بعد از خروجمون از اورشلیم دست به کار شدن، و وقتی فهمیدن از مرز آبی خارج شدیم که کار از کار گذشـ...» مامور حفاظت، کلام طاها را قطع می‌کند و درحالی که ابروهای پیوسته‌اش را بالا می‌دهد، با تندی می‌گوید: -«منبعمون خبر داد، منبعمون کمک کرد، جالبه!! جدیدا فقط همینارو می‌شنوم! درهرصورت امیدوارم درک کنید. کار من اینه که حواسمو جمع کنم تا اتفاق بدی نیفته... بر فرض اگرهم شما تونسته باشید به همین راحتی فرار کنید، هیچ تضمینی وجود نداره که هویت اصلی‌تون لو نرفته باشه!» درحالی که طاها زیر این فشارِ روانی، زخمش بازی در آورده و تیر می‌کشد، چندکیلومتر آن‌طرف‌تر، یاسر وارد بازداشتگاه می‌شود و به سمت نگهبان می‌رود. برگه‌ی ورود را نشان‌اش می‌دهد و درحالی که سعی می‌کند لهجه‌اش را کنترل کند، می‌گوید: -«می‌تونم رامین فردی رو ببینم؟!» نگهبان سر تا پای یاسر را از نظر می‌گذراند و می‌گوید: -«دیر اومدید؛ همین یه ربع پیش منتقل شد بیمارستان!» به صدم ثانیه نرسیده؛ ضربان‌اش یک‌باره بالا می‌رود! برگه را محکم در دستش می‌فشارد. نگاهش تیز می‌شود و تا مغز استخوان نگهبان را می‌بُرَد: -«یعنی چی؟! چه بلایی سرش اومده؟» -«امروز بعد ناهار تشنج کرد. بچه‌ها منتقلش کردن.» اخم‌اش پررنگ‌تر می‌شود. سعی می‌کند صدایش را کنترل کند اما بی‌فایده‌است: -«ایطو اتفاقی افتاد اونوقت شما گزارشو ندادید؟؟ مگه نگفته بودیم کوچیک‌ترین تغییر رفتار و حالات رامین فردی رو باید اطلاع بدید؟» نگهبان، لب پایینی خود را با دندان به داخل می‌کشد. دستانش را در هم گره می‌کند: -«فرصت نشد!» یاسر با تاسف سری تکان می‌دهد. عجب جمله‌ی بی‌منطقی! -«کدوم بیمارستان بردنش؟» -«امام رضا...» به ساعت‌اش نیم‌نگاهی می‌اندازد، برگه را تا می‌کند و درون جیب‌اش برمی‌گرداند. انقدر اعصاب‌اش به‌هم ریخته‌است که بی‌خداحافظی راهش را کج می‌کند و سوار ماشین می‌شود. 🗓۱۴۰۵/۳/۳ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
@malakeservatScreen_Recordin-1697380432236.mp3
زمان: حجم: 11.7M
صوت دلنشین سوره واقعه 💥امام باقر علیه السلام : هر آنکس در هر شب پیش از خواب سوره واقعه را بخواند خدا را ملاقات می کند در حالی که چهره اش چون ماه شب چهارده تابان باشد. ┄┅┅┅┅❁🌸❁┅┅┅┅┄
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲 غلبه بر دشمن با دعای امام زمان(عج) 🌷 خطاب به سرورمان عجل‌ الله تعالی فرجه الشریف عرضه میدارم که ما با ایمان به خدای متعال و توسل به ائمه معصومین صلوات‌‌الله و سلامه علیهم و با تأسّی به رهبر شهید خود در زیر پرچم جنابتان و در مقابل جبهه کفر و استکبار ایستاده‌ایم و در این مسیر شهدای گرانقدری از طبقات مختلف تقدیم راه عزت و استقلال کشور و اعتلای اسلام و انقلاب اسلامی کرده‌ایم و خساراتی دیگر هم دیده‌ایم. 💌 اینک با تمام وجود به دعای خاص حضرتتان برای غلبه قاطع بر دشمن چه در صحنه مذاکرات و چه در میدان نبرد دل بسته‌ایم و امید داریم هر چه زودتر، هم ما و هم دشمنانمان اثر معجزه‌آسای آن را مشاهده کنیم. ✍️ بخشی از پیام حضرت آیت‌الله سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای | ۲۰ فروردین ۱۴۰۵ 📲 @rahbar_enghelab_ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۵🎬 طاها نیشخندی می‌زند و برگه‌های مقابلش را مرتب می‌کند. سعی دارد نفس عمیقی بکشد
🕸🦇 🎬 یاسر با سرعت سرسام‌آوری به سمت بیمارستان امام رضا می‌راند. از بین ماشین‌ها لایی می‌کشد و سبقت می‌گیرد. ذهنش آشفته است، مدام با خودش کلنجار می‌رود. چرا باید چنین اتفاقی بیفتد؟ هزاران سوال بی‌جواب در سرش می‌چرخد. اگر خبر این اتفاق، در فضای مجازی منتشر شود، اصلا نمی‌تواند تصور کند چه هیاهویی ممکن است به پا شود! می‌خواهد این قضیه را با طاها در میان بگذارد تا کمی از فشار روانی‌اش کم شود اما مطمئنا جلسه‌اش هنوز تمام نشده! درحالی که نگاهش مدام بین مسیر خیابان و صفحه‌ی گوشی جابه‌جا می‌شود، پیامی کوتاه به ایمیل کاری خانم صابری ارسال می‌کند. به محض ورود به محوطه‌ی بیمارستان، ماشین را گوشه‌ای رها می‌کند و سراسیمه وارد بخش اورژانس می‌شود. به سمت پذیرش می‌رود. قبل از حرف زدن نفس می‌گیرد و خطاب به پرستار می‌گوید: -«یه مَردو حدودا بیست دقیقه پیش آوردن اینجا، حالش چطوره؟» پرستار اسم رامین را در سیستم جستجو می‌کند. صدای کیبورد روی مغز یاسر رژه می‌رود! در آن فاصله، مدام مردمک چشمش بین لب‌های پرستار و کیبورد کامپیوتر جابه‌جا می‌شود. پرستار لب‌هایش را با زبان تَرکرده و در حالی که از تماس چشمی اجتناب می‌کند، می‌گوید: -«متاسفم!» لحظه‌ای زیر پای یاسر خالی می‌شود. دستش را میان موهایش فرو می‌کند و درحالی که در دلش خدا خدا می‌کند که درست متوجه منظورِ او نشده باشد، می‌گوید: -«متاسف برا چی چی؟ حالش خوبه دیگه؟» پرستار درحالی که میان کشوها دنبال چیزی می‌گردد، سرش را بالا می‌آورد و لحظه‌ای چشم می‌دوزد به چهره‌ی آشفته‌ی یاسر‌: -«خیر آقا، ایشون متاسفانه فوت کردن» کلمات پرستار مانند پتکی بر سرش فرود می‌آید. صداها در گوشش مبهم می‌شوند و خشم، اندوه و سردرگمی هم‌زمان او را دربرمی‌گیرند. زیر نگاه سنگین پرستار به سختی روی نزدیک‌ترین صندلی می‌نشیند، دستش را روی محاسنش می‌کشد و اکسیژن درون ریه‌اش را به سختی تخلیه می‌کند. این خبر، همه‌چیز را تغییر می‌دهد. همه‌چیز! چاره‌ای ندارد! باید همین حالا با طاها تماس بگیرد. روی شماره‌ی سیو شده‌ی اداری‌اش کلیک می‌کند و گوشی را کنار گوشش نگه می‌دارد. صدای بوق درون گوشش می‌پیچد. طاها با شنیدن ویبره‌ی گوشی‌‌، نوکیای نقلی‌اش را از جیب بیرون می‌آورد. نگاهش را بین جمع می‌گرداند. -«خیلی عذر می‌خوام...» کمی خم می‌شود و بعد از وصل کردن تماس، دستش را مقابل دهانش می‌گیرد: -«تو جلسه‌ام، اگه واجب نیست بعدا بهت...» یاسر کلام طاها را قطع می‌کند: -«طاها فکر کُنوم بدبخت شدیم!...» بعد از قطع کردن تماس، نفهمید با چه حالی از حاج رضوان اجازه‌ی مرخصی خواست که حاجی بالافاصله قبول کرد! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۴ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از بدون سانسور🇮🇷
🔴 آقايان میدان دار هر شب 10 شرط رهبری رو به صورت قطعنامه‌ی ثابت، در تجمعات خیاباتی بخوانید... نباید شروط رهبری فراموش شود... ✅ اخبار جنگ ایران و آمریکا در بدون سانسور 👇 @BDON_SANSOR
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۶🎬 یاسر با سرعت سرسام‌آوری به سمت بیمارستان امام رضا می‌راند. از بین ماشین‌ها لای
🕸🦇 🎬 بیست دقیقه‌ی بعد، همه داخل اتاقِ طاها جمع می‌شوند. یاسر سرش را با دستانش پوشانده و آرنجش را به زانو‌یش تکیه داده‌ است. در طرفی دیگر خانم صابری با لپ‌تاپِ سازمان مشغول است. هیچ کدام جرأت ندارند با طاها چشم در چشم شوند! آن‌هم طاهایی که چهره‌اش برافروخته‌است و طبق معمول با ضرب پاهایش، مغز خود و بقیه را خسته کرده! خانم صابری روی تکه‌ای از فیلم دوربین مداربسته‌ی بازداشتگاه نگه داشته و زوم می‌کند. "چندساعت قبل" سرباز با اخمی که بر چهره دارد، سعی در پنهان کردنِ تعلل و ترس‌اش دارد! درِ بازداشتگاه را باز کرده و برای چندثانیه، داخل را رصد می‌کند. دستانش را دور سینیِ غذا محکم‌تر کرده و قدم‌از قدم برمی‌دارد. با پا لگدی به رامین می‌زند و با آن صدایِ نسبتا آرام می‌گوید: -«پاشو غذاتو بخور...» رامین زیر پتو تکانی می‌خورد و با یک حرکتِ نا‌به‌هنگام برمی‌خیزد! چشمانش را با پشت دست می‌مالد و به سینی غذا نگاه می‌کند. سرباز سینی را مقابلش می‌گذارد و نوشته‌ی کف دستش را نامحسوس نشانش می‌دهد. سپس بی‌هیچ سخن اضافه‌ای راهش را کشیده و می‌رود! رامین جمله‌ای را که خوانده، در ذهنش تکرار می‌کند: -«تحمل کن! خیلی زود آزادت می‌کنیم!» در که با صدای بلندی کوبیده می‌شود، سینی را برمی‌دارد و با قاشق، ظرف غذا را بالا و پایین می‌کند. به امید رمز و کد‌های همیشگیِ کیان! دانه‌های برنج روی زمین پخش‌وپلا می‌شوند. رامین، عصبی موهای سرش را چنگ می‌زند. خبری از آن پیام‌های لعنتی نیست! گویا مجبور است فعلا خود را با این شرایط وفق دهد. با کمترین صدای ممکن می‌گوید: -«این همه تلاش کن رمز حروف و اعدادی که گفتن و یاد بگیری تا تو همچین موقعیتی به کارت بیاد! کو؟؟ الان که لازمه یه زری بزنن، لال‌مونی گرفتن!» غرزدن‌هایش دست خودش نیست! بالاخره رضایت می‌دهد. دانه‌های برنج را درون قاشق پر کرده و داخل دهان بگذارد. "حال" خانم صابری درحالی که چشم از مانیتور برنداشته، دستش را بالا می‌آورد. -«آقای کاویانی چند لحظه!...» طاها تکیه‌اش را از میز برداشته و به سمت صابری می‌رود.‌ یاسر که پشت مبل ایستاده، کمی خم می‌شود تا تصویر را واضح‌تر ببیند. خانم صابری ویدیو را روی دور تند پخش می‌کند. اما قبل از آنکه تحلیل کند، یاسر دستی به ریشش کشیده و می‌گوید: -«مسمومش کردن؛ نیگا بکن! اینجو بعد از خوردن ناهارو حالش بد میشه!» خانم صابری کاملا زیر چشمی یاسر را از نظر گذرانده و می‌گوید: -«مطمئن نیستیم! اونو پزشک قانونی باید مشخص کنه... مسئله‌ی مهم‌تری هست!» طاها سرتکان می‌دهد: -«ادامه بدید!» -«همونطور که می‌بینید، کاملا یه دفعه‌ای حالات ظاهریِ رامین عوض می‌شه! جوری ظرف غذاشو بالا پایین می‌کنه که انگار...» طاها مکثی می‌کند و با لبخندی محو می‌گوید: -«انگار منتظر یه پیام یا یه نشونه‌است؟!» خانم صابری با سر تایید می‌کند. -«بله!» چیزی در ذهنش مدام وول می‌خورد. اما فعلا برای بیان کردنش زود است! ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۵ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۷🎬 بیست دقیقه‌ی بعد، همه داخل اتاقِ طاها جمع می‌شوند. یاسر سرش را با دستانش پوشان
🕸🦇 🎬 -«خانم صابری! حواستون به جوِ رسانه‌ها باشه. پیش‌بینیم اینه که تا چند روز آینده به خاطر مرگ رامین، شاهد تنشِ شدید توی فضای مجازی باشیم!» مسیر نگاهش را عوض می‌کند. -«یاسر توام هرچه سریعتر دوربین مداربسته‌ی اطراف موسسه‌هایی که لیستشو درآوردید بررسی کن! با ساعت و تاریخ‌هایی که تو ایمیل براش فرستادن راحت‌تر میشه ردشو زد! باید متوجه شیم این بچه کجاها می‌پلکیده!» یاسر نگاهی به ساعتش انداخته و می‌گوید: «باشه سعی موکونم تا آخرشب آماده کُنم. تو چی؟ نمی‌خوای از کمیل یا آقو رضا کمک بگیری؟ اینطوری پیش بره نمی‌تونیم جمعش کنیم!» طاها نفس عمیقی کشیده و با حالتی خسته‌ و پریشان به اجزای صورت یاسر زل می‌زند. خطوط زیر چشم‌هایش؛ چین خفیفِ میان ابروهایش. -«رضا تازه از بیمارستان ترخیص شده. چندروزی طول می‌کشه برگرده!» یاسر متاسف سرتکان می‌دهد. می‌خواهد حرفی بزند که خانم صابری لپ‌تاپش را خاموش کرده و از جایش بلند می‌شود. گوشه‌ی چادرش را رو شانه تنظیم کرده و می‌گوید: -«سعی می‌کنم تا عصر تحلیل اولیه رو آماده کنم. اگه اجازه بدید برم به کارم برسم!» و قبل از واکنشِ طاها و یاسر از اتاق خارج می‌شود. کلمات در دهان طاها می‌ماسد! حسش می‌کند، دوباره همان حالی را حس می‌کند که چندسالی می‌شود مدام به سراغش می‌آید! برای اینکه خود را مشغول نشان دهد و از پاسخ دادن به یاسر فرار کند، به سمت کتابخانه‌اش رفته، دستش را میان عطف کتاب‌ها کشیده و به طور اتفاقی، یک کتاب را بیرون می‌کشد. -«دیرت نمیشه یاسر؟!» یاسر قصد کوتاه آمدن ندارد؛ حالا که فرصتش پیش آمده، باید حرفش را بزند! به سمتش رفته و کتاب را از دستش می‌گیرد! حق‌به‌جانب به کتابخانه تکیه داده و کتاب را در هوا تکان می‌دهد. -«الان وقتِ خوندن ای دیوانِ شیخ بهائیو نیستا، جنابِ طاها کاویانی! چته تو؟ هی هیچی نمیگوم. اصلا گیریم تو یه مشکلی‌ام باهاش داشته باشی؛ دلیل نمیشه هی ازش دوری کنی ها!» نگاه طاها ماتِ نگاه یاسر می‌شود! -«تو چرا یاسر؟! توکه می‌دونی دلیلش چیه! تو که خودت شاهد ماجرا بودی... جدای از اون، حاجی چندبار به اجبار مارو گذاشته تو یه تیم؟ قضیه حل شد؟؟ نشد برادر من!» یاسر کتاب را با دقت به جای قبلی‌اش برمی‌گرداند. آشفتگی‌های اخیرِ طاها، آن حالتِ پریشان و گاهی پرخاشگرش، او را شدیداً نگران کرده‌است. -«خب کاکوی من...» نفسش را محکم بیرون می‌دهد و نمی‌گذارد یاسر حرفش را تمام کند. دستی میان موهایش می‌برد و راهش را به سمت مبل چرمی‌ اتاق کج می‌کند. به محض نشستن نفسش برای لحظه‌ای در سینه گره می‌خورد. درد دوباره درون دنده‌هایش خزیده و گوشتش، در حصارِ استخوان له می‌شود. قطرات عرق را با آستین از پیشانی و گردن پاک کرده و با صدایی گرفته ادامه می‌دهد: -«منم خوب می‌دونم حضور همچین نیرویی تو این پرونده چقدر مهمه؛ می‌دونم لازمش داریم... بحث اصلی من اینه که کمیل می‌تونه هرچقدر که می‌خواد دق و دلیش رو سر من خالی کنه، اما اینکه قصد داشته باشه تو روند پرونده و ماموریت ازم سرپیچی کنه...» یاسر دنباله‌ی حرف‌ طاها را گرفته و با لبخندی محو می‌گوید: -«اینقدر سخت نگیر خو!» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۶ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344