💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۸🎬 -«خانم صابری! حواستون به جوِ رسانهها باشه. پیشبینیم اینه که تا چند روز آینده
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۳۹🎬
یاسر لبخند محوش را جمع میکند.
دردی که در چهرهی طاها میبیند، شوخیبردار نیست. جلوتر میآید، صدایش را پایین میآورد.
-«طاها...حالت خوبه؟»
طاها جواب نمیدهد. دستش را محکم به لبهی مبل گرفته؛ انگار اگر رهایش کند، خودش هم فرو میریزد. چند ثانیه طول میکشد تا بتواند نفسش را تنظیم کند.
بالاخره سرش را بلند میکند.
-«چیزی نیست...»
یاسر اخم میکند. این «چیزی نیست»ها را خوب میشناسد.
طاها چیزی نمیگوید. نگاهش روی نقطهای نامعلوم قفل شده. ذهنش اما عقبتر رفته، خیلی عقبتر...
بوی خون و تصویر تکهای پارچهی سبز در مغزش جان میگیرد! تصویرها تکهتکه بالا میآیند، مثل موجهایی کثیف و بریدهبریده که نمیگذارند ذهنش روی یک نقطه آرام بگیرد.
کسی کنار گوشش آرام زمزمه میکند:
-«این آخرین ماموریتمه! بعدش میخوام به زندگیم برسم...»
-«تو همیشه قبل ماموریتات همین حرفو میزنی! حنات دیگه رنگی نداره...»
یاسر اخم میکند!
-«طاها؟ حواست کوجاست؟!»
نگاه از زمین میگیرد و بعد از چند ثانیه میگوید:
-«راستش...مشکل اصلی اینه که وقتی کمیل تو تیمه، ناخودآگاه هر تصمیمی که میگیرم، انگار دارم از خودم دفاع میکنم نه از پرونده.»
قبل از اینکه یاسر چیزی بگوید، دستش را از روی لبهی مبل برمیدارد و بدون اینکه بخواهد بحث را ادامه بدهد، از جایش بلند میشود.
کمی مکث میکند تا سرگیجهی کوتاهش رد شود. یاسر زیر لب میپرسد:
-«داری میری؟»
-«آره. باید یه سر برم خونه.»
-«میخوای قبلش بریم یه قدمی بزنیم؟»
-«بذا برای بعد، بدنم خستهاس!»
حالتی در لحنش هست که یعنی «لطفاً اصرار نکن». یاسر هم که این را خوب بلد است، فقط سری تکان میدهد.
-«باشه خو.»
با هم از اتاق خارج میشوند، اما قبل از جدا شدن، طاها بدون تماس چشمی میگوید:
-«برا کمیل درخواست همکاری بفرست!»
جملهاش در هوا میماند! این کنش آنقدر غیرمنتظره است که یاسر را چند ثانیه میخکوب میکند.
طاها اما توضیحی ضمیمهی جملهاش نمیکند! فقط میرود؛ با همان قدمهایی که بیشتر شبیه فرارند تا رفتن...
راهرو سازمان مثل همیشه بوی چای دمکشیده میدهد. با سلامی کوتاه از کنار همکارانش رد شده و سوار آسانسور میشود.
گوشیاش را از کمدِ کنار در برداشته و از ساختمان خارج میشود. هوا سرد است. سردتر از حد معمول شبهای پاییزی.
سوار ماشین که میشود، برای چند ثانیه دستهایش را روی فرمان میگذارد و چشمهایش را میبندد. انگار که بخواهد قبل از مواجه شدنِ دوباره با خودش، یک فاصلهی کوتاه بگیرد.
چشم باز میکند.
به محض رسیدن جلوی ساختمانش، ماشین را خاموش میکند و چند لحظه همانجا مینشیند. برای روبرو شدن با لیلا زیادی خسته و پریشان است!
بعد از دم و بازمی عمیق، بالاخره پیاده میشود.
#پایان_قسمت۳۹
🗓۱۴۰۵/۳/۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/4462516
پدر پسری
کف خیابان
منم باید شهید بشم کف خیابون.
جنگ ما جنگ نور با تاریکی است.
سایه شوم جنگ به زودی از سر این کشور رفع خواهد شد انشاءالله. تنها راهش همین است. کف خیابان ایستادن. اگر کسی فکر میکند با امتیاز دادن به آمریکا سایه جنگ تمام میشود نگاهی به عراق و افغانستان و سوریه بیندازد.
شبِ نمیدانم چندم.
تا آخر ایستاده ایم.
یزد
میدان صنعت
ابتدای بلوار سردار شهید
علی دهقان منشادی
@anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #بال_های_پروانه🦋 کنار بسترش نشسته بودم. میخواستم هر کمکی که بشود و ساخت
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#میشودماهرادزدید🌙
باز هم شب امده بود و تاریکی را همه جای جهان پاشیده بود.
باز هم دنیا به سمت سکوت میرفت؛
پنجرهی اتاقم را باز میکنم و تمام حیاط خانه را که در تاریکی و سکوتی محض فرو رفته بود از نگاه میگذرانم.
تنها نقطه ی روشن در ان ظلمت شب حوض وسط حیاط بود.
با دیدنش مات ماندم.
انگار انبوهی از نور، درون اب حوض افتاده بود.
حجم عظیمی از روشنایی!
چقدر این فروغ به ماه میماند.
گویی حوضچهی حیاط مان، ماه را به درون خود کشیده و اورا بلعیده بود.
عکس ماه را انگار اب قاب گرفته بود،
به اسمان چشم دوختم...
باید بگویم از خیالی که داشتم پشیمان شدم؟!
چون ماه زیباتری در اسمان بود، خیلی زیباتر.
گویا عهد بسته بود هربار شَکیل تر از قبل خود را جلوه دهد.
خیره شدم به اویی که ظلمت شب را با روشنایی اش میرُبود.
انگار بعد ساعت ها اشفتگی رسیده بودم به یک کلبهی چوبی، وسط جنگل...
انگار در هوای طوفانی و بارانی،
یک سرپناه پیدا کرده بودم...
انگار که روز ها هوا برفی بوده و حالا خورشید از پشت ابر ها بیرون امده....
انگار که درختسیب ِپیر حیاطمان بعد مدتها در سالیاناخر عمرش شکوفه داده
بود .
میشود ماه را بدزدم؟!
مثلا بگذارمش داخل جیبم و بروم به جایی که ماه فقط و فقط برای من باشد.
حتی اگر بعدش اسمان نفسش بگیرد و در حال فرو ریزی وجان دادن باشد
باز هم ماه را خواهم برد.
یک دایرهی گرد که نگاهم در نقش های سفید و طوسی رنگش گُم میشد
ماه نقرهای من!
هر بار که نظارهاش میکردم بیشتر پی میبردم، در این سرزمین چیزی هست که ارزش دیدن دارد!
ارزش زندگی کردن!
گویی ماه امشب حل شده و رفته بود در عمق جانم؛
در میان شیارهای قلبم قایم شده بود.
در انجا از پنجرهی دلم تماشایش میکردم!
انگار با نورش میان استخوان هایم جریان یافته بود!
به راستی ماه چه بود؟ یک شئ اسمانی یا
فروغ شب های تاریک ِزمین؟
کاش میشد میرفتم و روی سطح ناهموارش کلبه ای از جنس نور میساختم.
اصلا میخواهم چمدان سبز و روشن دلخوشیهایم را بردارم؛ رشتهی وابستگی و دلبستگی هایم را بِــبُرم و بروم در اخرین ایستگاه ماه پیاده شوم!
مهم نیست چه بشود و چقدر طول بکشد ولی خواهم رفت
زیرا ماه ِامشب را نمیشود با هیچ دستمالی از پنجره ی دلم پاک کنم!
ماه زیبا بیا و برای من باش بگذار جان بگیرد اسمان دلم!
#پایان✅
#شهید✍
📆 #١۴٠۵/٠٣/٠٨
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
AUD-20221204-WA0000.
زمان:
حجم:
3.6M
🌺صوت حدیث کسا
🎤محسن فرهمند
┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
✅ بسم الله الرحمن الرحیم
📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم
💌صفحه ۳۷۲ قرآن کریم
هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنهای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان
✅ @BisimchiMedia
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۹🎬 یاسر لبخند محوش را جمع میکند. دردی که در چهرهی طاها میبیند، شوخیبردا
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۰🎬
هوا هنوز کاملاً روشن نشده.
آسمان پشت پنجره، خاکستریِ مایل به آبیست؛ نه تاریکی قبول میکند برود و نه نه نور جرأت دارد خودنمایی کند.
طاها تعقیبات نمازش را تمام کرده و سرش را کمی به راست میچرخاند تا چهرهی مهدیار را واضحتر ببیند...
-فسقلی چه قدی کشیدهها!
لیلا چادر گلدارش را لای سجاده میگذارد و با لبخندی شیرین، نگاهش را میان طاها و مهدیار تقسیم میکند...
اما این لبخند با بلند شدن طاها رنگ میبازد!
-طاهااااا بیدارش نکنیااا!
طاها که نیمخیز شده بود، یکلحظه خشکش میزند.
چشمهایش را ریز کرده و با حالتی معترض به لیلا نگاه میکند.
-«من؟ من فقط میخواستم نگاش کنم!»
لیلا لبش را میگزد تا خندهاش لو نرود.
-«فکر نمیکنم این حالت هجومی صرفا برا نگاه کردنش باشهها!»
طاها ابرویش را بالا میاندازد.
-«خوب اشتباه فکر میکنی عزیز من!»
این را میگوید و خودش را به تخت میرساند...
قبل از اعتراضِ لیلا تن کوچکِ مهدیار را درآغوش گرفته و بلندش میکند!
چشمان مهدیار که طاها را میبیند، لبش آرام آرام جمع میشود...
طاها سعی میکرد با تکان دادنش جلوی گریهکردنش را بگیرد، اما مهدیار که انگار تازه فهمیده آرامشِ گرمِ زیر پتو را با سرمایِ صبح و بغلِ پر از شیطنتِ طاها تاخت زده، لبش را بیشتر جمع میکند. چانهاش شروع میکند به لرزیدن؛ از همان لرزشهای ریز و معصومانهای که پیشدرآمدِ یک طوفانِ تمامعیار است!
لیلا که تا آن لحظه سعی کرده بود قیافهی جدیاش را حفظ کند، با دیدن چانهی لرزان مهدیار، «اخمِ مصلحتیاش» به سرعت ذوب میشود. دستش را با حالتی شاکی به سمت طاها دراز میکند.
- «طاها! داری چیکار میکنی؟ بده به من، بده به من این فسقلی رو!»
طاها که انگار تازه ابعادِ فاجعه را درک کرده، با چشمهایی که کمی گرد شده مهدیار را مثل یک محمولهی حساسِ امنیتی، بین زمین و هوا نگه میدارد!
-چرا اینقدر بیقراری میکنه؟!
لیلا مهدیار را از او گرفته و سر کوچکش را به شانهاش میچسباند.
با خندهای آرام میگوید:
-از بس ماموریتی چهرهتو یادش میره...
تو بغلت غریبی میکنه!
____
طاها پاشنهکش را سر جایش گذاشته و کیفش را از کنار در برمیدارد...
درحالی که سعی میکند لقمهی درون دهانش را زودتر قورت دهد، نفسی میگیرد:
-من رفتم... کاری نداری؟
لیلا قدمی جلو میآید؛ گوشهی یقهی طاها را صاف کرده و با چشمانی نگران میگوید:
-مطمئنی خوبی؟
-آره بابا خوبم!
لیلا لبخندی زده و با لحنی معترض میگوید:
-حالا نمیشه یه روز بیخیالِ امنیت بینالملل شی آقا طاها؟
آخر از دست میری!
طاها دکمه آسانسور را میزند و در جوابِ لبخندِ لیلا لبهایش را به خنده وا میدارد:
-اولا امنیت بینالملل نه و امنیت ملی، حاج خانوم! حالا اگه اجازه بدی رفعزحمت کنم!
-دومی رو نگفتی!
در آسانسور را باز کرده و با مکثی کوتاه میگوید:
-دومی رو بعدا میگم...
#پایان_قسمت۴۰
🗓۱۴۰۵/۳/۹
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344