eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
پدر پسری کف خیابان منم باید شهید بشم کف خیابون. جنگ ما جنگ نور با تاریکی است. سایه شوم جنگ به زودی از سر این کشور رفع خواهد شد ان‌شاءالله. تنها راهش همین است. کف خیابان ایستادن. اگر کسی فکر می‌کند با امتیاز دادن به آمریکا سایه جنگ تمام می‌شود نگاهی به عراق و افغانستان و سوریه بیندازد. شبِ نمی‌دانم چندم. تا آخر ایستاده ایم. یزد میدان صنعت ابتدای بلوار سردار شهید علی دهقان منشادی @anarstory
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #بال‌_های_پروانه🦋 کنار بسترش نشسته بودم. می‌خواستم هر کمکی که بشود و ساخت
💥 📃 🌙 باز هم شب امده بود و تاریکی را همه جای جهان پاشیده بود. باز هم دنیا به سمت سکوت میرفت؛ پنجره‌ی اتاقم را باز میکنم و تمام حیاط خانه را که در تاریکی و سکوتی محض فرو رفته بود از نگاه میگذرانم. تنها نقطه ی روشن در ان ظلمت شب حوض وسط حیاط بود. با دیدنش مات ماندم. انگار انبوهی از نور، درون اب حوض افتاده بود. حجم عظیمی از روشنایی! چقدر این فروغ به ماه میماند. گویی حوضچه‌ی حیاط مان، ماه را به درون خود کشیده و اورا بلعیده بود. عکس ماه را انگار اب قاب گرفته بود، به اسمان چشم دوختم... باید بگویم از خیالی که داشتم پشیمان شدم؟! چون ماه زیباتری در اسمان بود، خیلی زیباتر. گویا عهد بسته بود هربار شَکیل تر از قبل خود را جلوه دهد. خیره شدم به اویی که ظلمت شب را با روشنایی اش می‌رُبود. انگار بعد ساعت ها اشفتگی رسیده بودم به یک کلبه‌ی چوبی، وسط جنگل... انگار در هوای طوفانی و بارانی، یک سرپناه پیدا کرده بودم... انگار که روز ها هوا برفی بوده و حالا خورشید از پشت ابر ها بیرون امده.... انگار که درخت‌سیب ِپیر حیاطمان بعد مدتها در سالیان‌اخر عمرش شکوفه داده بود . میشود ماه را بدزدم؟! مثلا بگذارمش داخل جیبم و بروم به جایی که ماه فقط و فقط برای من باشد. حتی اگر بعدش اسمان نفسش بگیرد و در حال فرو ریزی وجان دادن باشد باز هم ماه را خواهم برد. یک دایره‌ی گرد که نگاهم در نقش های سفید و طوسی رنگش گُم میشد ماه نقره‌ای من! هر بار که نظاره‌اش میکردم بیشتر پی میبردم، در این سرزمین چیزی هست که ارزش دیدن دارد! ارزش زندگی کردن! گویی ماه امشب حل شده و رفته بود در عمق جانم؛ در میان شیارهای قلبم قایم شده بود. در انجا از پنجره‌ی دلم تماشایش میکردم! انگار با نورش میان استخوان هایم جریان یافته بود! به راستی ماه چه بود؟ یک شئ اسمانی یا فروغ شب های تاریک ِزمین؟ کاش میشد میرفتم و روی سطح ناهموارش کلبه ای از جنس نور میساختم. اصلا میخواهم چمدان سبز و روشن دلخوشی‌هایم را بردارم؛ رشته‌ی وابستگی و دلبستگی هایم را بِــبُرم و بروم در اخرین ایستگاه ماه پیاده شوم! مهم نیست چه بشود و چقدر طول بکشد ولی خواهم رفت زیرا ماه ِامشب را نمیشود با هیچ دستمالی از پنجره ی دلم پاک کنم! ماه زیبا بیا و برای من باش بگذار جان بگیرد اسمان دلم! ✍ 📆 #١۴٠۵/٠٣/٠٨ 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
✅ بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۷۲ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان ✅ @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۹🎬 یاسر لبخند محوش را جمع می‌کند. دردی که در چهره‌ی طاها می‌بیند، شوخی‌بردا
🕸🦇 🎬 هوا هنوز کاملاً روشن نشده. آسمان پشت پنجره، خاکستریِ مایل به آبی‌ست؛ نه تاریکی قبول می‌کند برود و نه نه نور جرأت دارد خودنمایی کند. طاها تعقیبات نمازش را تمام کرده و سرش را کمی به راست می‌چرخاند تا چهر‌ه‌ی مهدیار را واضح‌تر ببیند... -فسقلی چه قدی کشیده‌ها! لیلا چادر گلدارش را لای سجاده می‌گذارد و با لبخندی شیرین، نگاهش را میان طاها و مهدیار تقسیم می‌کند... اما این لبخند با بلند شدن طاها رنگ می‌بازد! -طاهااااا بیدارش نکنیااا! طاها که نیم‌خیز شده بود، یک‌لحظه خشکش می‌زند. چشم‌هایش را ریز کرده و با حالتی معترض به لیلا نگاه می‌کند. -«من؟ من فقط می‌خواستم نگاش کنم!» لیلا لبش را می‌گزد تا خنده‌اش لو نرود. -«فکر نمی‌کنم این حالت هجومی صرفا برا نگاه کردنش باشه‌ها!» طاها ابرویش را بالا می‌اندازد. -«خوب اشتباه فکر میکنی عزیز من!» این را می‌گوید و خودش را به تخت می‌رساند... قبل از اعتراضِ لیلا تن کوچکِ مهدیار را درآغوش گرفته و بلندش می‌کند! چشمان مهدیار که طاها را می‌بیند، لبش آرام آرام جمع می‌شود... طاها سعی می‌کرد با تکان دادنش جلوی گریه‌کردنش را بگیرد، اما مهدیار که انگار تازه فهمیده آرامشِ گرمِ زیر پتو را با سرمایِ صبح و بغلِ پر از شیطنتِ طاها تاخت زده، لبش را بیشتر جمع می‌کند. چانه‌اش شروع می‌کند به لرزیدن؛ از همان لرزش‌های ریز و معصومانه‌ای که پیش‌درآمدِ یک طوفانِ تمام‌عیار است! لیلا که تا آن لحظه سعی کرده بود قیافه‌ی جدی‌اش را حفظ کند، با دیدن چانه‌ی لرزان مهدیار، «اخمِ مصلحتی‌اش» به سرعت ذوب می‌شود. دستش را با حالتی شاکی به سمت طاها دراز می‌کند. - «طاها! داری چیکار می‌کنی؟ بده به من، بده به من این فسقلی رو!» طاها که انگار تازه ابعادِ فاجعه را درک کرده، با چشم‌هایی که کمی گرد شده مهدیار را مثل یک محموله‌ی حساسِ امنیتی، بین زمین و هوا نگه می‌دارد! -چرا اینقدر بی‌قراری می‌کنه؟! لیلا مهدیار را از او گرفته و سر کوچکش را به شانه‌‌اش می‌چسباند. با خنده‌ای آرام می‌گوید: -از بس ماموریتی چهره‌تو یادش میره... تو بغلت غریبی می‌کنه! ____ طاها پاشنه‌کش را سر جایش گذاشته و کیفش را از کنار در برمی‌دارد... درحالی که سعی‌ می‌کند لقمه‌ی درون دهانش را زودتر قورت دهد، نفسی می‌گیرد: -من رفتم... کاری نداری؟ لیلا قدمی جلو می‌آید؛ گوشه‌ی یقه‌ی طاها را صاف کرده و با چشمانی نگران می‌گوید: -مطمئنی خوبی؟ -آره بابا خوبم! لیلا لبخندی زده و با لحنی معترض می‌گوید: -حالا نمیشه یه روز بی‌خیالِ امنیت بین‌الملل شی آقا طاها؟ آخر از دست میری! طاها دکمه آسانسور را می‌زند و در جوابِ لبخندِ لیلا لب‌هایش را به خنده وا می‌دارد: -اولا امنیت بین‌الملل نه و امنیت ملی، حاج خانوم! حالا اگه اجازه بدی رفع‌زحمت کنم! -دومی رو نگفتی! در آسانسور را باز کرده و با مکثی کوتاه می‌گوید: -دومی رو بعدا میگم... 🗓۱۴۰۵/۳/۹ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/4462516
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از پویش کتابخوانی به عشق رهبر شهیدم
﷽؛ . 🩸حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رضوان‌الله‌‌تعالی‌علیه: کتابخوانی جزو کارهای اصلی زندگی است و اگر به این باور برسیم هیچ کاری، مانع کتابخوانی نخواهد شد. ۱۳۸۹/۰۲/۲۲ ↻↻ برگزاری مسابقه «هندسه‌ی نبرد؛ شناخت دشمن و روش‌های مقابله با آن در اندیشه‌ی حضرت آیت‌الله‌العظمی شهید سیدعلی خامنه‌ای قدس‌الله‌نفسه‌الزکیه » 🗓زمان مسابقه به یاری خداوند متعال: شنبه آینده(۹ خردادماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۶) 📌بازنشر سوالات به هر نحو (حتی گفتگوی شفاهی) تا پایان یکشنبه۱۰ خردادماه، مجاز نیست. 🧑‍💻هر فرد باید به تنهایی بدون مراجعه به کتاب یا هر ابزار دیگر دیجیتال و... پاسخ سوالات را با دقت در پاسخنامه پایان فایل درج بفرماید. 🧭مهلت پاسخگویی: ۴۰ دقیقه بعد از زمان بازکردن فایل است. 🗂فایلی که پاسخها در آن ذخیره شده را نهایتا تا ساعت ۱۷ روز شنبه ۹ خرداد، به نام کاربری زیر در ایتا ارسال بفرمایید. https://eitaa.com/Yassekabod از عزیزانی که تمایل به شرکت در پویش دارند دعوت بعمل می‌آید نهایتا تا جمعه ۸خردادماه، در لینک زیر ثبت‌نام و قالب فعالیت را مشخص فرمایند قالب شرکت در پویش؛ ✔️ تهیه کتاب صوتی (پادکست) ✔️پاورپوینت تفصیلی به تفکیک هر فصل ✔️عکس نگاشت(۱۰۰ عدد از محتوای کتاب) ✔️مطالعه کتاب هندسه نبرد و شرکت در مسابقه کتبی پایانی 🌐https://poll.whc.ir/568762 فایل سوالات ساعت ۱۶ روز شنبه در کانال پویش کتابخوانی بارگذاری می‌گردد. •✾•❀(عضویت 📥 اینجا )❀•✾ نسخه فیزیکی کتاب هندسه نبرد را از 📥اینجا تهیه کنیم. ༄᭄✿ . معاونت‌آموزش‌حوزه‌علمیه‌خواهران