eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
898 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
AUD-20221204-WA0000.
زمان: حجم: 3.6M
🌺صوت حدیث کسا 🎤محسن فرهمند ┄┄┅┅┅❅🌼❅┅┅┅┄┄ 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
✅ بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۷۲ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان ✅ @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۳۹🎬 یاسر لبخند محوش را جمع می‌کند. دردی که در چهره‌ی طاها می‌بیند، شوخی‌بردا
🕸🦇 🎬 هوا هنوز کاملاً روشن نشده. آسمان پشت پنجره، خاکستریِ مایل به آبی‌ست؛ نه تاریکی قبول می‌کند برود و نه نه نور جرأت دارد خودنمایی کند. طاها تعقیبات نمازش را تمام کرده و سرش را کمی به راست می‌چرخاند تا چهر‌ه‌ی مهدیار را واضح‌تر ببیند... -فسقلی چه قدی کشیده‌ها! لیلا چادر گلدارش را لای سجاده می‌گذارد و با لبخندی شیرین، نگاهش را میان طاها و مهدیار تقسیم می‌کند... اما این لبخند با بلند شدن طاها رنگ می‌بازد! -طاهااااا بیدارش نکنیااا! طاها که نیم‌خیز شده بود، یک‌لحظه خشکش می‌زند. چشم‌هایش را ریز کرده و با حالتی معترض به لیلا نگاه می‌کند. -«من؟ من فقط می‌خواستم نگاش کنم!» لیلا لبش را می‌گزد تا خنده‌اش لو نرود. -«فکر نمی‌کنم این حالت هجومی صرفا برا نگاه کردنش باشه‌ها!» طاها ابرویش را بالا می‌اندازد. -«خوب اشتباه فکر میکنی عزیز من!» این را می‌گوید و خودش را به تخت می‌رساند... قبل از اعتراضِ لیلا تن کوچکِ مهدیار را درآغوش گرفته و بلندش می‌کند! چشمان مهدیار که طاها را می‌بیند، لبش آرام آرام جمع می‌شود... طاها سعی می‌کرد با تکان دادنش جلوی گریه‌کردنش را بگیرد، اما مهدیار که انگار تازه فهمیده آرامشِ گرمِ زیر پتو را با سرمایِ صبح و بغلِ پر از شیطنتِ طاها تاخت زده، لبش را بیشتر جمع می‌کند. چانه‌اش شروع می‌کند به لرزیدن؛ از همان لرزش‌های ریز و معصومانه‌ای که پیش‌درآمدِ یک طوفانِ تمام‌عیار است! لیلا که تا آن لحظه سعی کرده بود قیافه‌ی جدی‌اش را حفظ کند، با دیدن چانه‌ی لرزان مهدیار، «اخمِ مصلحتی‌اش» به سرعت ذوب می‌شود. دستش را با حالتی شاکی به سمت طاها دراز می‌کند. - «طاها! داری چیکار می‌کنی؟ بده به من، بده به من این فسقلی رو!» طاها که انگار تازه ابعادِ فاجعه را درک کرده، با چشم‌هایی که کمی گرد شده مهدیار را مثل یک محموله‌ی حساسِ امنیتی، بین زمین و هوا نگه می‌دارد! -چرا اینقدر بی‌قراری می‌کنه؟! لیلا مهدیار را از او گرفته و سر کوچکش را به شانه‌‌اش می‌چسباند. با خنده‌ای آرام می‌گوید: -از بس ماموریتی چهره‌تو یادش میره... تو بغلت غریبی می‌کنه! ____ طاها پاشنه‌کش را سر جایش گذاشته و کیفش را از کنار در برمی‌دارد... درحالی که سعی‌ می‌کند لقمه‌ی درون دهانش را زودتر قورت دهد، نفسی می‌گیرد: -من رفتم... کاری نداری؟ لیلا قدمی جلو می‌آید؛ گوشه‌ی یقه‌ی طاها را صاف کرده و با چشمانی نگران می‌گوید: -مطمئنی خوبی؟ -آره بابا خوبم! لیلا لبخندی زده و با لحنی معترض می‌گوید: -حالا نمیشه یه روز بی‌خیالِ امنیت بین‌الملل شی آقا طاها؟ آخر از دست میری! طاها دکمه آسانسور را می‌زند و در جوابِ لبخندِ لیلا لب‌هایش را به خنده وا می‌دارد: -اولا امنیت بین‌الملل نه و امنیت ملی، حاج خانوم! حالا اگه اجازه بدی رفع‌زحمت کنم! -دومی رو نگفتی! در آسانسور را باز کرده و با مکثی کوتاه می‌گوید: -دومی رو بعدا میگم... 🗓۱۴۰۵/۳/۹ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://abzarek.ir/service-p/msg/4462516
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از پویش کتابخوانی به عشق رهبر شهیدم
﷽؛ . 🩸حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رضوان‌الله‌‌تعالی‌علیه: کتابخوانی جزو کارهای اصلی زندگی است و اگر به این باور برسیم هیچ کاری، مانع کتابخوانی نخواهد شد. ۱۳۸۹/۰۲/۲۲ ↻↻ برگزاری مسابقه «هندسه‌ی نبرد؛ شناخت دشمن و روش‌های مقابله با آن در اندیشه‌ی حضرت آیت‌الله‌العظمی شهید سیدعلی خامنه‌ای قدس‌الله‌نفسه‌الزکیه » 🗓زمان مسابقه به یاری خداوند متعال: شنبه آینده(۹ خردادماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۶) 📌بازنشر سوالات به هر نحو (حتی گفتگوی شفاهی) تا پایان یکشنبه۱۰ خردادماه، مجاز نیست. 🧑‍💻هر فرد باید به تنهایی بدون مراجعه به کتاب یا هر ابزار دیگر دیجیتال و... پاسخ سوالات را با دقت در پاسخنامه پایان فایل درج بفرماید. 🧭مهلت پاسخگویی: ۴۰ دقیقه بعد از زمان بازکردن فایل است. 🗂فایلی که پاسخها در آن ذخیره شده را نهایتا تا ساعت ۱۷ روز شنبه ۹ خرداد، به نام کاربری زیر در ایتا ارسال بفرمایید. https://eitaa.com/Yassekabod از عزیزانی که تمایل به شرکت در پویش دارند دعوت بعمل می‌آید نهایتا تا جمعه ۸خردادماه، در لینک زیر ثبت‌نام و قالب فعالیت را مشخص فرمایند قالب شرکت در پویش؛ ✔️ تهیه کتاب صوتی (پادکست) ✔️پاورپوینت تفصیلی به تفکیک هر فصل ✔️عکس نگاشت(۱۰۰ عدد از محتوای کتاب) ✔️مطالعه کتاب هندسه نبرد و شرکت در مسابقه کتبی پایانی 🌐https://poll.whc.ir/568762 فایل سوالات ساعت ۱۶ روز شنبه در کانال پویش کتابخوانی بارگذاری می‌گردد. •✾•❀(عضویت 📥 اینجا )❀•✾ نسخه فیزیکی کتاب هندسه نبرد را از 📥اینجا تهیه کنیم. ༄᭄✿ . معاونت‌آموزش‌حوزه‌علمیه‌خواهران
✅ بسم الله الرحمن الرحیم 📖روزمان را با قرآن آغاز کنیم، هر روز قرائت یک صفحه از قرآن کریم 💌صفحه ۳۷۳ قرآن کریم هدیه به آقا امام زمان صلوات الله علیه و روح شهید امام سید علی خامنه‌ای و پیروزی رزمندگان اسلام و نابودی دشمنان ✅ @BisimchiMedia
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۰🎬 هوا هنوز کاملاً روشن نشده. آسمان پشت پنجره، خاکستریِ مایل به آبی‌ست؛ نه
🕸🦇 🎬 چندساعت‌بعد: -«سلام...» طاها با شنیدن صدای یاسر صاف نشسته و تلفن را کنار گوشش نگه می‌دارد. -«سلام؛ خبری شده؟» یاسر نفسی می‌گیرد و با صدای نسبتا بمش می‌گوید: -«آمممم خو هم آره هم نه! همچی طوری پیچ‌در‌پیچ شده که مغزوم قفل کِرده..! از ایمیلای ای پسرو رامین اطلاعات خاصی که گیروم نیومد... فقط تونستیم از طریق رصدکِردن دوربینای مداربسته مطمئن شیم با کدوم شرکت کار می‌کِرده!» -«خب؟ پس چرا معطلی یاسر؟ پاشو بیا اینجا!» یاسر از پشت میز برخاسته و می‌گوید: -«دو دیقه صبروم بده الان میام!» بعد از چند دقیقه روبروی طاها نشسته و با اخمی از سر دقت، شروع می‌کند به توضیح دادن. -«این شرکت دانش‌بنیان، پنج سالِ قبل از طریق یه سرمایه‌گذارِ ناشناس تاسیس شده؛ اما تو همین مُدَتو جوری بین دانشجوها اسم و رسم پِی کِرده که یه جَو رقابتی سخت راه افتاده! دانشجوا هرسال برا گرفتن بورسیه‌ی تحصیلی ای شرکتو تنشونو میدن به تن جَمَل و کلیییی تقلا می‌کنن!» طاها با انگشتانش روی میز ضرب گرفته و کنجکاو می‌پرسد: -«تنشونو میدن به تنِ چی؟!» یاسر با لبخندی دندان‌نما می‌گوید: -«جمل! خو ای یه اصطلاحه! یه جورایی یعنی خودشونو سختی میدن!» -«نمی‌شد یکم واضح‌تر بگی؟ حالا همچینم مهم نیست! اسم شرکته چیه؟» یاسر برای لحظه‌ای چشمانش را می‌بندد. انگار که سعی دارد اطلاعات را در ذهنش طبقه‌بندی کند! -«مرکز نوآوری و دانش‌بنیانِ نجات». نکته‌ی عجیبش اینجاست که ظاهرش خو خیلی تمیزه!! خیلییی تمیز. نه از هیئت‌مدیره‌اش اطلاعات درست‌وحسابی پیدا کِردم، نه از سرمایه‌گذار اصلیو. هر چی بیشتر می‌گردم بیشتر قضیه بودار میشه!» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۱۰ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344