دست بالا رفته علی(ع)
را جدی نگرفتند که
سر حسین (ع)
بالای نیزه
رفت..!
#نسخ
🔰@hasanvand_mahdi
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای.pdf
حجم:
804.7K
📖 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای | ۱۴/خرداد/۱۴۰۵
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62998
📲 @rahbar_enghelab_ir
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۳🎬 سکوت بینشان کش آمده؛ قطرات باران به شیشه بخار کرده میخورد و چکچک بیوقفهاش
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۴🎬
پایههای فلزی صندلی با صدایی تیز و گوشخراش، روی سرامیک کشیده شده و سکوت اتاق را میشکنند.
-«اصلاً معلوم هست چرا منو درگیر این پرونده کردی؟ تکلیفتو با خودت روشن کن! با این رفتارات صورت مسئله پاک نمیشه!»
رگ شقیقهی طاها نبض میزند.
فکش آنقدر منقبض شده که درد تا اعصاب دندانهایش تیر میکشد. چند لحظه فقط به نقطهای نامعلوم خیره میماند؛ انگار برای کنترل ناراحتیاش که مدام زیر پوست میجوشد، تمام توانش را به کار گرفته است.
کمیل دم عمیقی میگیرد و زیر لب میگوید:
-لاالهالاالله...
بعد پوشه را باز میکند. چند برگه از میان اسناد بیرون میکشد و روی میز پخش میکند.
-«رامین سه ماه قبل از مرگش، حداقل هفت بار با یکی از مدیرهای میانی نجات تماس گرفته.»
یاسر که هنوز از تغییر ناگهانی رفتار او متعجب است، ابرو در هم میکشد.
-ای مدیر که میگی دقیقاً کیه؟
کمیل یکی از برگهها را جلو میفرستد.
-این گزارش تماسهاشه. خط گوشی متعلقه به مهندس اشکان جهرمی.
مکث کوتاهی میکند.
-میشناسیدش کـ...
یاسر حرفش را قطع میکند.
-این جهرمی برادر شهید احمد جهرمی نیست؟
برای نخستین بار توجه کامل طاها از دعوا و تنش اتاق جدا میشود.
خم میشود و برگه را از روی میز برمیدارد.
چشمهایش روی ستون تاریخها حرکت میکند.
یک بار.
دوبار.
ناگهان روی آخرین ردیف متوقف میشود.
حسی ناخوشایند مثل پنجهای سرد دور معدهاش چنگ میاندازد.
تاریخ آخرین تماس مصادف است با روز قبل از دستگیری رامین.
بدتر از همه، اینکه اشکان جهرمی برای او اسم غریبهای نبوده و نیست.
مردی که سالها با سخنرانیها و موضعگیریهای جهتدارش دردسر زیادی درست کرده بود.
انگشتان طاها آرام روی کاغذ ضرب گرفته و فکری تاریک و آزاردهنده در ذهنش شکل میگیرد.
این نمیتواند یک تماس اتفاقی باشد.
-اینطوری نمیشه...
صدایش آرام است؛ اما آنقدر قاطع که هر دو نفر چشمشان میخِ او میشود.
-باید یکی رو بفرستیم داخل.
یاسر ابرو بالا میاندازد.
-یعنی کوجا؟
طاها پوشه را میبندد. صدای بسته شدن آن در اتاق میپیچد.
-شرکت نجات.
کمیل و یاسر نگاهی کوتاه به هم میاندازند.
هیچکدام چیزی نمیگویند.
طاها ادامه میدهد:
-یکی رو به عنوان دانشجو... کارآموز... پژوهشگر... هر چیزی که جلب توجه نکنه.
مکث میکند.
نگاهش بین چهرهی آن دو میچرخد.
-چون اگه حدسم درست باشه، جواب خیلی از سؤالهامون اونجاست.
#پایان_قسمت۴۴✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۱۴
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #صداهاییازدیوار باران بیوقفه بر سقف آسایشگاه میکوبید. قطرهها با نظمی
#طرح_تحول💥
#داستان_کوتاه📃
#پشتِآندر🚪
روز بعد، باران قطع نشده بود. انگار آسمان تصمیم گرفته بود گریه کند؛ گریهای بیصدا اما بیپایان. مه غلیظی آسایشگاه را بلعیده بود، طوری که حتی شاخههای درختان از پنجره پیدا نبودند. همه چیز انگار رنگ باخته بود، حتی صداها.
صبح که پرستارها وارد اتاق شدند، او هنوز کنار پنجره بود، با همان وضعیت، بیحرکت. انگار شب را نخوابیده بود. نگاهش به آینه خشکیده بود؛ چشمانی بینور، اما آگاه.
پرستار ارشد سری تکان داد و به دیگری گفت:
– باز هم همونطوره. یه جلسهی دیگه با روانپزشک براش بذار. شاید بالاخره حرف بزنه.
اما او حرف زده بود. فقط کسی گوش نداده بود.
آن روز، هیچکس متوجه نشد که آینه ترک تازهای برداشته است. ترک ریزی در گوشهی بالا، جایی که نور چراغ خواب شبهنگام آن را لمس میکرد. انگار چیزی از درون، برای خروج تقلا کرده بود. شیشه زنده بود. نفس میکشید. و حالا زخمیتر شده بود.
در بعدازظهر، زمان ملاقات بود. اما برای او، هیچکس نیامد. همیشه همین بود. تنها. حتی در خاطراتش، بیشتر چهرهها محو بودند. فقط یکی را با وضوح میدید: پسربچهای با چشمان سبز و لبخندی خجول، که همیشه گوشهی آینه پنهان شده بود. اسم نداشت. نه در پروندهها، نه در ذهن دیگران. اما در دل او، وجود داشت. مثل زخمی کهنه.
یادش آمد.
روزهایی که به خانهی قدیمی بازگشتند.
بعد از آن اتفاق.
بعد از ناپدید شدن او.
مادر مدام میگفت: "برادری نداشتی، عزیزم. تو تنها فرزندم بودی."
و پدر فقط سکوت میکرد.
سکوتی که بلندتر از هر فریادی بود.
نیمهشب. همهجا ساکت بود.
او بهآرامی از تخت برخاست. انگار چیزی صدایش میزد. صدایی آرام، مرطوب، کشیده:
«بیا… بیا…»
نه از درون آینه.
بلکه از راهرو.
در اتاقش باز بود. یا شاید هیچوقت بسته نشده بود.
پاهایش بر کف سرد آسایشگاه کشیده میشدند. صدای پاهایش در راهرو پیچید، شبیه پژواکی که از عمق گذشته برمیخاست.
چراغهای اضطراری نور ضعیفی میدادند. همهجا بوی رطوبت، زنگزدگی و ملافههای نشسته میداد.
در انتهای راهرو، دری بود. رنگپریده، قدیمی، با دستگیرهای زنگزده.
دری که همیشه قفل بود.
همیشه بسته.
جز حالا.
دستش را دراز کرد. دستگیره را لمس کرد. سرد. نمناک.
و در با نالهای آرام باز شد.
اتاق تاریک بود. اما نه کاملاً. نوری خاکستری از شیشهی شکستهی پنجره میتابید.
درون اتاق، بوی خاک کهنه، بوی لباسهای نمکشیده و بوی چیزی دیگر بود؛ چیزی شبیه سوختهشدن خاطرهای، شبیه پایان کودکانهای که ناگهان سیاه شده باشد.
وسط اتاق، چیزی افتاده بود: قاب عکسی شکسته.
او آن را برداشت.
شیشهاش خرد شده بود، اما عکس هنوز خوانا بود.
یک پسر و یک دختر، کنار هم. شاید شش یا هفت ساله.
پشت عکس، دستی لرزان نوشته بود:
"تابستان ۱۳۷۸ – آخرین بار با هم."
او عکس را نگاه کرد. دستش لرزید. چیزی در درونش فرو ریخت. چشمانش خیس شد، اما اشکی نریخت. نه اینبار.
و آنگاه صدای آن موجود آمد.
اینبار نه از آینه، نه از خاطره.
بلکه از پشت سر.
زمزمهای:
«تو منو جا گذاشتی… یادت میاد؟»
او چرخید.
و در تاریکی، چیزی ایستاده بود..
#پایان_قسمت٢✅
#شهید✍
📆 #١۴٠۵/٠٣/١۵
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
📝مجموعه نشریه های عینک
🔺 شماره یازدهم
🔸نقشه راه برای این روز های مهم
#نشریههایعینک
..
☁️⚡️
@MEHSHEKAN_YAZD
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#طرح_تحول💥 #داستان_کوتاه📃 #پشتِآندر🚪 روز بعد، باران قطع نشده بود. انگار آسمان تصمیم گرفته بود گری
#طرح_تحول💥
#دلنوشته📄
#ممنونم_زندگی🌱
میان چمنزار ایستاده، بر ستونهای ساق پایم فریاد سر میدهم؛ فریادی که تا به آسمانها پرواز میکند و تا به زیرِ زمین فرو میرود.
«زندگی، ازت ممنونم.»
صدایی سوار بر نسیم بهاری، به دروازهی گوشم نزدیک میشود:
«ازم ممنونی؟ چرا؟»
کمان لبهایم را بالا میکشم و تیرِ میانش را به صورت واژهها به سویش پرتاب میکنم:
«چون به من اجازه دادی زندگی کنم.»
صدایش میان کوههای سر به فلک کشیده میچرخد و به سمتم میآید:
«هاهاهاها... ولی همه از این اجازه من ناراحتن. تو چرا خوشحالی؟»
دستانم را میان نسیم بهاری میگشایم تا بلکه پرندهای شوم و به پرواز درآیم، در اوج قلهها.
«زندگی برای من همیشه خوشبختیه؛ چون اینجایی که زندگی میکنم، مومنهایی روش پا گذاشتن که خدا بهشون گفته اشرف مخلوقات؛ مومنهایی که جونشون رو برای وطنشون میدن. چرا برای زندگی کنار همچین کسایی ناراحت باشم؟»
صدایش بر روی ابرهای آسمان مینشیند و همچون اسب میتازد:
«آفرین... اسم منم میخواد همین جمله رو بگه: هدیهای برای تو، تا کنار افرادی باشی که سراسر نورن و عطر خدایی. من زندگیو هدیه میدم به تو.»
چشمانم را میبندم. عطر گلهای محمدی مهمان مشامم میگردد و عطر بهشت را برایم زنده میکند. باد میان گیسوان به پرواز درآمدهام میرقصد و برایم آوازِ سوسویش را زمزمه میکند.
سرم را بالا میگیرم و با تمام توان فریاد میزنم:
«ممنونم، زندگی... ممنونم.»
پایان✅
#ریحانه✍🏻
📆 #١۴٠۵/٠٣/١۶
🆔 @ANAR_NEWSS 🎙
♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344