💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۴🎬 پایههای فلزی صندلی با صدایی تیز و گوشخراش، روی سرامیک کشیده شده و سکوت اتاق
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۵🎬
یاسر دست به سینه نگاهش را بین آن دو تقسیم میکند:
-«خب! کی قراره بره؟»
کمیل بیحوصله شکلاتی را از داخل قندانِ مقابل برداشته و آن را بین انگشتانش میچرخاند. انگار از همین حالا هم حدس زده بحث قرار است به کجا ختم شود.
-«یه دانشجو پیدا میکنیم.»
طاها سرش را تکان میدهد.
-«نمیشه!»
-«چرا؟»
طاها با نگاهی عاقلاندرسفیهانه میگوید:
-«خودت چی فکر میکنی آقا کمیل؟
باید یکی از بچههای خودمون باشه»
نگاه یاسر آرام روی صورت کمیل مینشیند. لبخند کمرنگی گوشهی لبش میدود؛ همان لبخندی که معمولا خبر از یک دردسر تازه میدهد.
-«نیروی خبرهی عملیاتیمون مشخصه کیه خو!»
چندثانیهای طول میکشد تا کمیل متوجه عمق فاجعه شود!
-«صبر کن ببینم... چرا اینجوری نگام میکنی؟»
یاسر ناگهان میزند زیر خنده.
-«تبریک میگم.»
کمیل اخم میکند.
-«من گردن نمیگیرم!»
-«کوتاه بیا خو! بهترین گزینهای عامو!»
-«من؟!»
یاسر با شیطنتی پنهان ادامه میدهد:
-«چهرهات نسبت به سنت جوون تره!»
-«این دلیل نمیشه.»
یاسر همانطور که خندهاش را کنترل میکند، به صندلی تکیه میدهد.
-«خو مدرکشُم که داری.»
کمیل با ناباوری به او خیره میشود.
-«مدرکمو گرفتم که شما اینجور مواقع ازم سوءاستفاده کنید؟»
-«نه، گرفتی که امرو به درد ما بخوره.»
-«خیلی ممنون از این نگاه ابزاری!»
طاها بالاخره لبخندی کمرنگ میزند اما در دلش بابت این پیشنهادِ یاسر نگران است!
-«اعتراضت تموم شد؟»
-«نه.»
-«خوبه. ادامه بده.»
کمیل شکلات را داخل دهانش گذاشته و بعد از مکثی کوتاه، با اخم میگوید:
-«من گردن نمیگیرم!»
یاسر فوری میگوید:
-«درمورد این قضیه حاجی تصمیم میگیره!»
به محض تمام شدن جمله، کمیل بالش کوچکِ روی مبل را برمیدارد و به سمتش پرت میکند.
بالش به سینه یاسر میخورد.
تا یاسر دهان باز کند، طاها میگوید:
-«شوخی بسه!
کمیل حرف آخرتو بزن! اونم با علمِ به اینکه نیرو کم داریم...»
-«فرض کنیم قبول کردم...»
یاسر زیر لب زمزمه میکند:
-«الحمدلله...»
کمیل با چشم غره میگوید:
-«گفتم فرض کنیم!»
-«منم گفتم الحمدلله!»
طاها همینطور شاهد کلکل یاسر و کمیل است! این بار چندمیست که به او ثابت شده، تنها حریفِ کمیل، یاسر است!
_
لیلا کیسهی خرید را کمی محکمتر در دست میگیرد. چادرش را جمع میکند تا خیس نشود! قدمهایش را تندتر میکند؛ نه به خاطر عجله! به خاطر آن حس ناخوشایندی که زیر پوستش خزیده و قلبش را به تپش درآوردهاست.
انگار کسی نگاهش میکند.
سرش را برمیگرداند. پیادهرو تقریبا خالیست. پیرمردی کنار مغازهاش ایستاده و قفسهی خوراکیها را مرتب میکند.
هیچ چیز غیرعادی به نظر نمیرسد.
لیلا زیر لب میگوید:
-«توهم زدی دختر...»
#پایان_قسمت۴۵✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۱۷
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
بیچهرگان
علیرضا محمودی ایرانمهر
چرا بخونمش؟
کتاب، گرچه رمانی تاریخی است و متعلق به دوهزارسال پیش، اما مفاهیمش در عصر حاضر هم جریان دارد. این کتاب به تقابل تاریخی شرق و غرب را بازگو کرده و نشلگان میدهد، نبرد کنونی ما با مظهر قدرت تمدن غرب، قدمتی به درازای تاریخ ایران دارد. داستان، قبل از جنگ رمصگضان نوشته شده، اما آنقدر اتفاقهای داستان در این چندماه به طریقی دیگر رخ دادهاند که شک میبریم که شاید نویسنده از آینده خبر داشته است که آن را نوشته، اما حقیقت این است که در این مدت اخیر تاریخ تکرار شده است و ما در تاریخ زندگی کردهایم.
مناسب چه کسانیه؟
مناسب همهی سنین و همهی افرادی که تاریخ را دوست دارند و به ایرانی بودن خود افتخار میکنند
خلاصه داستان:
داستان درمورد یک جوان گوسان(همان نقال در زمان قدیم) است که در زمان اُرُد دوم، پادشاه اشکانی زندگی میکند. وقتی خبر حمله فریبالوقوع روم به ایران پخش شده و فرمان بسیج عمومی برای نبرد صادر میشود، او به همراه پدرش برای شرکت در جنگ به راه میفتد، اما این سفر باعث تغییرات اساسی در زندگی جوان گوسان شده و در نهایت او را به معانی تازهای از زندگی، شرافت و وطنپرستی میرساند.
جرعهای از کتاب:
* زمانی که وزن یک ملت بر دوش تو باشد و دشمنانی درنده از هر سو پیرامونت چنبره زده باشند، چارهای جز قوی بودن نداری.
* کلمات میتوانند هر آنچه میخواهی به تو بدهند به شرط آنکه شجاعت ایستادن در پای آنچه میگویی داشته باشی.
✨معرفی کننده کتاب: خانم #فرهنگ
برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅
⸾‣ @anar_newss🎙
⸾‣ @ANARSTORY🎙
⸾‣ @tarhe_tahavol
بسم الله الرحمن الرحیم
📽باغ انار برگزار میکند:
🔻جلسهی اول:
🔸با موضوع:
ژانر کودک و نوجوان
🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی
🗓چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
⏰ساعت ۱۷:۳۰
📍مکان برگزاری:
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۵🎬 یاسر دست به سینه نگاهش را بین آن دو تقسیم میکند: -«خب! کی قراره بره؟» کمیل بی
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۶🎬
اما با وجود این جمله، قدمهایش بیاختیار تندتر میشوند.
باد خنکی در کوچه میپیچد و لبهی چادرش را تکان میدهد. کیسهی خرید به ساق پایش خورده و صدای خشخش پلاستیک در سکوت کوچه میپیچد.
تنها چندمتر دیگر تا خانه مانده.
دوباره همان حس...
انگار کسی پشت سرش راه میرود.
این بار بدون آنکه سر برگرداند خود را به در خانه میرساند.
کلید را از کیفش بیرون آورده و قفل در را باز میکند. به محض ورود، در را پشت سرش میبندد و برای چند لحظه همانجا میایستد.
دستی روی پیشانیاش میکشد و بعد از آرام شدن ضربان قلبش، کیسهی خرید را بین دستانش جابهجا کرده و به سمت پلههای ایوان میرود.
صدای خندهی بچهها از زیرو بم خانه بیرون زده. لبخند کمرنگی روی لبش مینشیند.
در را باز میکند.
-«سلام!»
-«سلام لیلا خانممم؛ بالاخره اومدی!»
مهری از آشپزخانه بیرون میآید و با لبخند به استقبالش میرود.
-«یه شیر خشک خریدن اینهمه طول میکشه؟!»
لیلا چادرش را کنار زده و کیسهها را روی میز میگذارد. در آینهی مقابل در، نگاهی به خودش میاندازد.
خسته به نظر میرسد. خسته و مضطرب!
مهلا که خود را پشتِ دامن گلدارِ مهری قایم کردهاست سرش را کج میکند:
-«سلااام مامان جونم»
-«سلام دورت بگردممم»
خم میشود و تن کوچکش را در آغوش میگیرد. بعد از بوسهای کوتاه. خطاب به مهلا میگوید:
-«مهدیار بیداره؟»
مهلا با اخمی نمایشی صورتش را جمع میکند:
-«اوهوم...تازه کلیام گریه کرده!»
-«الهی بگردممم پس اذیت شدی!»
لیلا با لبخند اشارهای به لباس خاکیاش کرده و میگوید:
-«باز که با خاکای تو گلدون بازی کردی! برو لباستو عوض کن مامان جان، بیا نهار بخوریم...»
مهلا که میرود، لیلا با مکثی کوتاه میگوید:
-«نمیدونم اون بیرون چه خبر شده که هیچ داروخونهای شیرخشک نداره!»
قوطی شیرخشک را، از داخل کیسه درآورده و روی میزِ کابینت میگذارد.
-«دوبرابر پولشو دادم!»
مهری قوطی را باز کرده و پیمانه را از محتویاتِ درونش پر میکند.
-«نگو که خبر نداری چیشده!!»
لیلا درحالی که شیشه شیر را مقابل دستان مهری گرفته، بیخیال شانه بالا میاندازد...
-«میخوام چیکار بدونم؟! اگه خبر مهمی باشه طاها میگه!»
-«توام با این آقا طاهات مارو کشتی! باز اگه سر خونه زندگیش بود یه چیزی!»
لیلا چشم غره میرود.
در همین حین صدای آیفون بلند میشود!
تا لیلا به سمت آیفون راه کج کند، مهری میگوید:
-«نمیخواد بری! یه ساعته یه بچه هی زنگ درو میزنه فرار میکنه...»
-«بچه؟ مطمئنی؟»
مهری شانه بالا میاندازد و شیشه شیر را در هوا تکان میدهد.
-«آره دیگه. هر بار زنگ میزنه، تا میرم سمت آیفون، میره.»
لیلا اخم ریزی میکند.
-«یعنی چی؟!»
#پایان_قسمت۴۶✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۱۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail