eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از اَنار نیوز🎙
بی‌چهرگان علیرضا محمودی ایرانمهر چرا بخونمش؟ کتاب، گرچه رمانی تاریخی است و متعلق به دوهزارسال پیش، اما مفاهیمش در عصر حاضر هم جریان دارد. این کتاب به تقابل تاریخی شرق و غرب را بازگو کرده و نشلگان میدهد، نبرد کنونی ما با مظهر قدرت تمدن غرب، قدمتی به درازای تاریخ ایران دارد. داستان، قبل از جنگ رمصگضان نوشته شده، اما آنقدر اتفاقهای داستان در این چندماه به طریقی دیگر رخ داده‌اند که شک میبریم که شاید نویسنده از آینده خبر داشته است که آن را نوشته، اما حقیقت این است که در این مدت اخیر تاریخ تکرار شده است و ما در تاریخ زندگی کرده‌ایم. مناسب چه کسانیه؟ مناسب همه‌ی سنین و همه‌ی افرادی که تاریخ را دوست دارند و به ایرانی بودن خود افتخار میکنند خلاصه داستان: داستان درمورد یک جوان گوسان(همان نقال در زمان قدیم) است که در زمان اُرُد دوم، پادشاه اشکانی زندگی میکند. وقتی خبر حمله فریب‌الوقوع روم به ایران پخش شده و فرمان بسیج عمومی برای نبرد صادر میشود، او به همراه پدرش برای شرکت در جنگ به راه میفتد، اما این سفر باعث تغییرات اساسی در زندگی جوان گوسان شده و در نهایت او را به معانی تازه‌ای از زندگی، شرافت و وطن‌پرستی میرساند. جرعه‌ای از کتاب: * زمانی که وزن یک ملت بر دوش تو باشد و دشمنانی درنده از هر سو پیرامونت چنبره زده باشند، چاره‌ای جز قوی بودن نداری. * کلمات میتوانند هر آنچه میخواهی به تو بدهند به شرط آنکه شجاعت ایستادن در پای آنچه میگویی داشته باشی. ✨معرفی کننده کتاب: خانم برای معرفی کتاب موردنظرتان، به شخصی مدیر انار نیوز مراجعه کنید✅ ⸾‣ @anar_newss🎙 ⸾‣ @ANARSTORY🎙 ⸾‣ @tarhe_tahavol
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم الله الرحمن الرحیم 📽باغ انار برگزار میکند: 🔻جلسه‌ی اول: 🔸با موضوع: ژانر کودک و نوجوان 🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی 🗓چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ ⏰ساعت ۱۷:۳۰ 📍مکان برگزاری: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨ @ANARSTORY
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۵🎬 یاسر دست به سینه نگاهش را بین آن دو تقسیم می‌کند: -«خب! کی قراره بره؟» کمیل بی
🕸🦇 🎬 اما با وجود این جمله، قدم‌هایش بی‌اختیار تندتر می‌شوند. باد خنکی در کوچه می‌پیچد و لبه‌ی چادرش را تکان می‌دهد. کیسه‌ی خرید به ساق پایش خورده و صدای خش‌خش پلاستیک در سکوت کوچه می‌پیچد. تنها چندمتر دیگر تا خانه مانده. دوباره همان حس... انگار کسی پشت سرش راه می‌رود. این بار بدون آنکه سر برگرداند خود را به در خانه می‌رساند. کلید را از کیفش بیرون آورده و قفل در را باز می‌کند. به محض ورود، در را پشت سرش می‌بندد و برای چند لحظه همان‌جا می‌ایستد. دستی روی پیشانی‌اش می‌کشد و بعد‌ از آرام شدن ضربان قلبش، کیسه‌ی خرید را بین دستانش جابه‌جا کرده و به سمت پله‌های ایوان می‌رود. صدای خنده‌ی بچه‌ها از زیرو بم خانه بیرون زده. لبخند کم‌رنگی روی لبش می‌نشیند. در را باز می‌کند. -«سلام!» -«سلام لیلا خانممم؛ بالاخره اومدی!» مهری از آشپزخانه بیرون می‌آید و با لبخند به استقبالش می‌رود. -«یه شیر خشک خریدن این‌همه طول می‌کشه؟!» لیلا چادرش را کنار زده و کیسه‌ها را روی میز می‌گذارد. در آینه‌ی مقابل در، نگاهی به خودش می‌اندازد. خسته به نظر می‌رسد. خسته و مضطرب! مهلا که خود را پشتِ دامن گلدارِ مهری قایم کرده‌است سرش را کج می‌کند: -«سلااام مامان جونم» -«سلام دورت بگردممم» خم می‌شود و تن کوچکش را در آغوش می‌گیرد. بعد از بوسه‌ای کوتاه. خطاب به مهلا می‌گوید: -«مهدیار بیداره؟» مهلا با اخمی نمایشی صورتش را جمع می‌کند: -«اوهوم...تازه کلی‌ام گریه کرده!» -«الهی بگردممم پس اذیت شدی!» لیلا با لبخند اشاره‌ای به لباس خاکی‌اش کرده و می‌گوید: -«باز که با خاکای تو گلدون بازی کردی! برو لباستو عوض کن مامان جان، بیا نهار بخوریم...» مهلا که می‌رود، لیلا با مکثی کوتاه می‌گوید: -«نمی‌دونم اون بیرون چه خبر شده که هیچ داروخونه‌ای شیرخشک نداره!» قوطی شیرخشک را، از داخل کیسه درآورده و روی میزِ کابینت می‌گذارد. -«دوبرابر پولشو دادم!» مهری قوطی را باز کرده و پیمانه‌ را از محتویاتِ درونش پر می‌کند. -«نگو که خبر نداری چیشده!!» لیلا درحالی که شیشه شیر را مقابل دستان مهری گرفته، بی‌خیال شانه بالا می‌اندازد... -«می‌خوام چیکار بدونم؟! اگه خبر مهمی باشه طاها میگه!» -«توام با این آقا طاهات مارو کشتی! باز اگه سر خونه زندگیش بود یه چیزی!» لیلا چشم غره می‌رود. در همین حین صدای آیفون بلند می‌شود! تا لیلا به سمت آیفون راه کج کند، مهری می‌گوید: -«نمی‌خواد بری! یه ساعته یه بچه هی زنگ درو میزنه فرار می‌کنه...» -«بچه؟ مطمئنی؟» مهری شانه بالا می‌اندازد و شیشه شیر را در هوا تکان می‌دهد. -«آره دیگه. هر بار زنگ می‌زنه، تا میرم سمت آیفون، میره.» لیلا اخم ریزی می‌کند. -«یعنی چی؟!» ✔️ 🗓۱۴۰۵/۳/۱۸ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان: حجم: 38.8M
شبتون آروم با نوای که آرامش بخش دلهاست ❤️ 🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون.... 🌱 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان: حجم: 12M
قرائت دعای توسل 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠