بسم الله الرحمن الرحیم
📽باغ انار برگزار میکند:
🔻جلسهی اول:
🔸با موضوع:
ژانر کودک و نوجوان
🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی
🗓چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
⏰ساعت ۱۷:۳۰
📍مکان برگزاری:
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨
@ANARSTORY
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۵🎬 یاسر دست به سینه نگاهش را بین آن دو تقسیم میکند: -«خب! کی قراره بره؟» کمیل بی
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۶🎬
اما با وجود این جمله، قدمهایش بیاختیار تندتر میشوند.
باد خنکی در کوچه میپیچد و لبهی چادرش را تکان میدهد. کیسهی خرید به ساق پایش خورده و صدای خشخش پلاستیک در سکوت کوچه میپیچد.
تنها چندمتر دیگر تا خانه مانده.
دوباره همان حس...
انگار کسی پشت سرش راه میرود.
این بار بدون آنکه سر برگرداند خود را به در خانه میرساند.
کلید را از کیفش بیرون آورده و قفل در را باز میکند. به محض ورود، در را پشت سرش میبندد و برای چند لحظه همانجا میایستد.
دستی روی پیشانیاش میکشد و بعد از آرام شدن ضربان قلبش، کیسهی خرید را بین دستانش جابهجا کرده و به سمت پلههای ایوان میرود.
صدای خندهی بچهها از زیرو بم خانه بیرون زده. لبخند کمرنگی روی لبش مینشیند.
در را باز میکند.
-«سلام!»
-«سلام لیلا خانممم؛ بالاخره اومدی!»
مهری از آشپزخانه بیرون میآید و با لبخند به استقبالش میرود.
-«یه شیر خشک خریدن اینهمه طول میکشه؟!»
لیلا چادرش را کنار زده و کیسهها را روی میز میگذارد. در آینهی مقابل در، نگاهی به خودش میاندازد.
خسته به نظر میرسد. خسته و مضطرب!
مهلا که خود را پشتِ دامن گلدارِ مهری قایم کردهاست سرش را کج میکند:
-«سلااام مامان جونم»
-«سلام دورت بگردممم»
خم میشود و تن کوچکش را در آغوش میگیرد. بعد از بوسهای کوتاه. خطاب به مهلا میگوید:
-«مهدیار بیداره؟»
مهلا با اخمی نمایشی صورتش را جمع میکند:
-«اوهوم...تازه کلیام گریه کرده!»
-«الهی بگردممم پس اذیت شدی!»
لیلا با لبخند اشارهای به لباس خاکیاش کرده و میگوید:
-«باز که با خاکای تو گلدون بازی کردی! برو لباستو عوض کن مامان جان، بیا نهار بخوریم...»
مهلا که میرود، لیلا با مکثی کوتاه میگوید:
-«نمیدونم اون بیرون چه خبر شده که هیچ داروخونهای شیرخشک نداره!»
قوطی شیرخشک را، از داخل کیسه درآورده و روی میزِ کابینت میگذارد.
-«دوبرابر پولشو دادم!»
مهری قوطی را باز کرده و پیمانه را از محتویاتِ درونش پر میکند.
-«نگو که خبر نداری چیشده!!»
لیلا درحالی که شیشه شیر را مقابل دستان مهری گرفته، بیخیال شانه بالا میاندازد...
-«میخوام چیکار بدونم؟! اگه خبر مهمی باشه طاها میگه!»
-«توام با این آقا طاهات مارو کشتی! باز اگه سر خونه زندگیش بود یه چیزی!»
لیلا چشم غره میرود.
در همین حین صدای آیفون بلند میشود!
تا لیلا به سمت آیفون راه کج کند، مهری میگوید:
-«نمیخواد بری! یه ساعته یه بچه هی زنگ درو میزنه فرار میکنه...»
-«بچه؟ مطمئنی؟»
مهری شانه بالا میاندازد و شیشه شیر را در هوا تکان میدهد.
-«آره دیگه. هر بار زنگ میزنه، تا میرم سمت آیفون، میره.»
لیلا اخم ریزی میکند.
-«یعنی چی؟!»
#پایان_قسمت۴۶✔️
🗓۱۴۰۵/۳/۱۸
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
امیرحسین ساجدی @SAJEDIFR4_5830137501221655830.mp3
زمان:
حجم:
38.8M
شبتون آروم با نوای #قرآن که آرامش بخش دلهاست ❤️
🍎خلوت شبانہ باقࢪانمون....
🌱#حالـــــتوسادهخوبکن
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه چند شب دیگه تا به محرم مونده...😭🍃
#یک_هفته_تا_محرم_الحرام_حسینی🏴🍃
🆔 @ANARSTORY 🖤
Khamenei.ir6_144253728901879068.mp3
زمان:
حجم:
12M
قرائت دعای توسل
🥰 ٠٠"٠٠ 🥰
#دعای_سلامتی_امام_زمان_(عج)
اَللّهُمَّ
کُنْ لِوَلِیِّکَ
الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ
صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ
فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة
وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً
وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ
طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها
طَویلا..
#اݪهۍعَجللِۅَلیڪالْفࢪج
#ساعت صفر عاشقی
# ساعت ٠٠ : ٠٠
نور
خیلی سخته بتوانی حرف بزنی و نزنی. دلم میخواست فقط کنار خیابان پرچم بچرخانم و فکر کنم به عنوان قلمبهدوش هیچ رسالتی در نوشتن ندارم اما انگار نمیشود که نمیشود.
امشب بیستم خرداد ماه برای بار چندم آمریکای چپاولگر به کشور ما تعرض کرده. خیلی سخته که تحمل کنی و ننویسی.
ننویسی از ترس تفرقه. که هارون از ترس تفرقه امت موسی راضی به بتپرستی و زنا و قتل شد. اما راضی به تفرقه نشد.
میدان و خیابان و سیاست
هر سه باید به هم گمان خوب ببرند. که اگر نبرند یعنی خدعه دشمن کارگر افتاده است. هرگز نباید اجازه نفوذ شیطان به قلبهایمان را بدهیم.
امت نباید مأیوس شود و مسئول نباید خطای محاسباتی کند و السلام علی من التبع الهدی. قلّ و دلّ.
#واقفی
#14050320
@anarstory