💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
نور خیلیا تو این روزها گیج هستند. نمیدانند از کجا خبر بگیرن. از کجا تحلیل و شناخت دریافت کنند. ب
اصلاح میشود.
یجعل لکم فرقانا
هدایت شده از آواژه
@Avajeh404مباهله.mp3
زمان:
حجم:
12.7M
«#پادکستویژهمباهله»
🎙اینجا آواژه صدای واژههای شما
✨مباهله
«او با عزیزانش به اینجا آمده. چهرههایِ معصوم، پاک و نورانیشان را ببین... اگر دست بر دعا گیرند، دودمانِ ما به آتشِ غضبِ الهی کشیده خواهد شد...»
✍مبهوت
ویراستار: سمیرا طیبی
🎙سمیه سادات حسینی (دماوند)
با آواژه همراه باشید⬇️
@Avajeh404
کافه آواژه (گروه ادبی آواژه)
https://eitaa.com/joinchat/2391999912C4e7a431676
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😁😁... هم خنده هم حرف حساب
هم تغییر شلوار و هم اصلاح حجاب
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
بسم الله الرحمن الرحیم
📽باغ انار برگزار میکند:
🔻جلسهی اول:
🔸با موضوع:
ژانر کودک و نوجوان
🔹با تدریسِ سرکار خانم مطلبی
🗓چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
⏰ساعت ۱۷:۳۰
📍مکان برگزاری:
https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741
منتظر حضور گرم شما هستیم🌷✨
@ANARSTORY
1_24535666698.mp3
زمان:
حجم:
505.2K
.
امینِ ایران.
.
پ.ن
کجا رفتی؟ ای کاش بودی.
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
. امینِ ایران. . پ.ن کجا رفتی؟ ای کاش بودی.
و چه خوب امانتداری بود این مرد بزرگ. امپراطوریایران به پادشاهی او بود که به این قله نزدیک شد.
او هست. همواره هست. و تو حساب نکن که او کشته شده. او زنده است و نزد خدایش لذت میبرد.
#امام_سید_علی_خامنهای
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#تمرین208 افسانه مردم ایران دیو سپید حمله کرده بود. دیوچه سیاه هم مدام او را تحریک می کرد. دیو
نور
#تنگستن
شما در یک معدن تنگستن متولد شدهاید. یک روز کشف میشوید.
کم کم شروع میکنند به استخراج. شما را میبرند برای فرآوری. اما اینجا یک جای معمولی نیست. بسیار پیشرفتهتر از یک کارخانه معمولی است. از دیگر دوستانتان جدا میشوید. تبدیل میشوید به ۱۸۰ هزار ساچمه. همگی در کنار هم بسته بندی میشوید.
سوار هواپیما شدهاید. کمکم بین ساچمه ها پچ پچ میشود. کله تاس به گردالی میگوید: به سمت کشور ایران میرویم. صافصافی به چاقال چشمک میزند. شما نامتان ساچی است. توی ذهنتان یک اسم مدام میچرخد. آوینا برزگر.
این متن را ادامه دهید. سعی کنید داستانی بشود.
#تمرین
#تمرین209
#لامرد
#آوینابرزگر
@anarstory
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
سلام و درود بر اهالی باغ انار✋🏻 ⚠️یه خبر خوووب داریم براتون ✨ 🔴قراره هر سهشنبه، در گروه مسجدمون (
سلام
اعضای محترم باغ انار توجه داشته باشید،
🔴جلسات گعده انشاءالله از این به بعد روز های سه شنبه، ساعت 17 بعد از ظهر برگزار میشود.
💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۶🎬 اما با وجود این جمله، قدمهایش بیاختیار تندتر میشوند. باد خنکی در کوچه میپی
#افرائیل🕸🦇
#قسمت۴۷🎬
مهری لبهایش را جمع میکند.
-«والا چه میدونم!»
لیلا ابروهایش را درهم میکشد.
صدای آیفون دوباره در خانه میپیچد.
قلب لیلا بیاختیار دوباره به تپش افتاده؛ بیآنکه چیزی بگوید، به سمت آیفون میرود.
-«بله؟»
خشخش ضعیفی از پشت آیفون شنیده میشود.
برفکِ تصویر بیشتر میشود!
-«کیه؟»
چند ثانیه میگذرد.
درست وقتی میخواهد گوشی را سر جایش بگذارد، صدای نفس کشیدن آرامی به گوشش میرسد.
اخمهایش عمیقتر میشوند.
-«الو؟»
و ناگهان تصویر و صدای آیفون کامل قطع میشود!
مهری از آشپزخانه سرک میکشد.
-«آزار دارن!»
لیلا لحظهای به صفحهی خاموش آیفون خیره میماند.
در همین حین مهلا با لباس صورتیِ جدیدش از اتاق بیرون میدود.
دکمههایش را تابهتا بسته!
-«مامان جون! مامان جون!»
لیلا فوراً لبخند میزند و خم میشود.
-«جانِ مامان؟»
-«میای نقاشیمو ببینی؟»
-«الان میام عزیز دلم.»
مهلا دستش را میکشد و با هیجان به سمت پلهها میبرد...
وقتی از پلهها بالا میرود، از پنجرهی راهرو نگاهش به بیرون دوخته میشود!
خشکش میزند!
مقابل در خروجی خانه مردی ایستاده است و خانه را رصد میکند!
-«مامان جون؟»
صدای مهلا او را به خودش میآورد.
-«اومدم عزیزم.»
اما این بار لبخندی که روی لبهایش مینشیند، به سختی میتواند اضطرابی را که دوباره در سینهاش جان گرفته پنهان کند.
همانطور که پشت سر مهلا قدم برمیدارد با گوشیاش ور میرود...
میخواهد با طاها تماس بگیرد اما هرچه شمارهاش را میگیرد آنتن نمیدهد!
____
کمیل آرام برگهها را از روی میز جمع میکند، اما دستش کمی کندتر از همیشه است.
طاها با احتیاط از روی صندلی بلند شده و میگوید:
-«باید با حاج رضوان در رابطه با پرونده حرف بزنم، بعد یه جلسه میذاریم جزئیاتشو قطعی میکنیم.»
خطاب به یاسر ادامه میدهد:
-«فقط تا اونموقع حواست به رفت و آمدای جهرمی باشه...»
با مکثی کوتاه میگوید:
-«برو از بچههای سایبری بخوا اطلاعاتشو دربیاره! تراکنشا، ارتباطای سازمانی، سفرای داخلی و خارجی... همهاش!»
-«بچههای سایبری از صُبو بدجوری سرشون شلوغه! چرو اَ خانم صابری کمک نمیگیری؟»
-«یه کار دیگه بهش سپردم... چارهای نیست! برو بگو اینارم لیست کنه!»
یاسر نگاهش را بین طاها و کمیل تقسیم میکند، انگار قصد دارد حرفی بزند، اما در نهایت فقط سر تکان میدهد.
-«باشه خو... من میرم.»
در را که پشت سرش میبندد، صدای کلیک قفل، مثل خطی محکم سکوت را میشکافد.
اتاق یکدفعه کوچکتر به نظر میرسد.
طاها نگاهی به ساعت دیواری میاندازد...
نفسی گرفته و خطاب به کمیل میگوید:
-«خبری از میلاد داری؟!»
کمیل در جایش جابهجا میشود و درحالی که سعی میکند با او ارتباط چشمی برقرار نکند میگوید:
-«تا الان باید برمیگشت! پیگیر نیستی؟!»
طاها لب پایینش را با دندان میفشارد!
نمیداند چرا تمام کلماتی را که از زبان کمیل میشنود کنایه برداشت میکند!
-«این چندروز هرچی تماس گرفتم جواب نداد! گفتم شاید تو باهاش حرف زدی!»
#پایان_قسمت۴۷✔️
🗓۱۴۰۴/۰۳/۲۰
💭 @ANAR_NEWSS 📻
🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
هدایت شده از 💎•﴿ باغ انار ﴾•💎
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان #افرائــیل هستیم👇🌹🍃
🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail