eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
899 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
1.6هزار ویدیو
210 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
. نور مردم! خدا مراقب ماست. .
البته منتقدین منصف این تعهدات روی چشم و سر ما جا دارند؛ این توافق هم حتما نقصهایی داره ولی نباید به ایرانی با ویروس بدبینی نگاه کرد این سمه
هدایت شده از شبکه افق
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روح الله ایزدخواه: مذاکره ما را به جنگ رساند نه مقاومت 🆔@ofogh_tv
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۴۹🎬 طاها سر تکان می‌دهد اما باز هم برای اطمینانِ بیشتر، چندلحظه‌ای نگاهش روی چشمان
🕸🦇 🎬 -«رضا؟!» لبخند کم‌رنگی روی لب‌های رضا می‌نشیند. -«سلام آقا طاها.» چشم‌های طاها از تعجب گرد شده! -«تو اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نگفته بودی دو روز دیگه مرخصت می‌کنن؟» رضا شانه‌ بالا می‌اندازد. -«چرا! ولی من حوصله‌ی بیمارستان و نداشتم!» یاسر خنده‌ای می‌کند. -«برو یکی دیه رو سیا کن عامو!» و سرش را به سمت طاها بر‌می‌گرداند: -«عصرو ترخیصش کِردن. منُم یه چی به خوردش دادم، مستقیم از بیمارستانو کشوندمش اینجا.» نگاه طاها روی صورت رضا می‌چرخد؛ از زیر چشم‌های خسته‌اش گرفته تا شانه‌ای که در حصار آتل است... آرام نفسش را بیرون می‌دهد و چند قدم جلو می‌رود. دستش را با احتیاط روی شانه‌اش می‌گذارد. -«شونه‌ات بهتره؟» رضا لبخند می‌زند. -«آره الحمدلله!» یاسر جعبه‌ی شیرینی را بالا می‌آورد. -«حالو وقت هس حالشو بپرسی! بیو شیرینیو سرد میشه ها!» و به سمت تختِ چوبیِ گوشه‌ی حیاط می‌رود و می‌نشیند. طاها ابرو بالا می‌اندازد. -«نگفتی! به چه مناسبت؟» یاسر چسب جعبه را کنده و بازش می‌کند. بوی خامه و شکلات که به مشامش می‌رسد، چشمانش را با لذت می‌بندد! -«ای شیرینی برای مرخص شدن آقو رضای قهرمانمونه! بالاخره یه بهونه پیدا کِردیم اَ جیبش خرج کنیم!» رضا بلافاصله اعتراض می‌کند: -«عجبا! پولشو خودش داده!» در همان حال، لیلا که لبخند کمرنگی روی لب دارد، دست فاطمه، همسر یاسر را می‌گیرد و او را به سمت خانه هدایت می‌کند تا مردها به کار و بحثشان برسند! خوب می‌داند این جمع یک جمع معمولی نیست! صدای گفت‌وگویشان کم‌کم در پشت دیوارها گم می‌شود. یاسر پس از آنکه از رفتنِ فاطمه و لیلا خانم مطمئن می‌شود، خودش را جلو می‌کشد. -«بگیرید بشینید!» طاها دستی لای موهایش برده و با ذهنی مشوش رضا را هدایت می‌کند تا روی تخت بنشینند... -«چیشده؟» یاسر گوشی رضا را از دستش گرفته و خاموش می‌کند و خطاب به طاها می‌گوید: -«گوشیو که پیشت نیس؟!» -«نههه!» یاسر نفسش را آهسته بیرون داده و به پشتی تخت تکیه می‌دهد. -«می‌رم سر اصل مطلبو! چند روزه مردم بَرِی اعتراض به وضعیت اقتصادی، تو جاهایِ مختلفِ شهرو جمع می‌شن! هیچُم ایراد نداره‌ها! اما می‌ترسم یه نمه درگیری پیش بیاد! با خانوم صابری حرف زدوم گفت طرفدارای رامین یه جنجال بزرگ راه انداختن! از فردو هم می‌خوان بریزن تو خیابونا...» -«خب؟» -«عامو خیال می‌کنی اگه چندتا مذهبیِ افراطی بین معترضای بازاری باشه چی چی میشه؟!» طاها با انگشت روی دسته‌ی تخت ضرب می‌گیرد! -«با چه استدلالی به این نتیجه رسیدید که حتما می‌ریزن تو خیابون» یاسر یک شیرینی با روکش شکلات برداشته، با یک حرکت کلش را داخل دهانش می‌چپاند و با دهان پر می‌گوید: -«اون دخترو یادته که... بعد قضیه رامین... اومد ادعا کِرد همون دختریه که رامین اَ دست مامورا نجاتش داده؟» طاها بی‌صدا سر تکان می‌دهد. یاسر محتویات دهانش را قورت داده و در ادامه می‌گوید: -«یه فیلمی تو اینستا اومده رو سرو بنزین ریخته گفته اگه برا خون‌خواهی رامینو از طریق قانون اقدام نشه خودشو آتیش می‌زنه! بعدم از مردم خواسته برا اعتراض فردا شب بریزن بیرون!» ✔️ 🗓۱۴۰۴/۰۳/۲۴ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از بیسیمچی مدیا 🎬
رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس: پاسخ مشترک جبهه مقاومت به جنایت در بیروت، قطعی است. @BisimchiMedia
59_aqayi_tahdir_hashr_.mp3
زمان: حجم: 1M
📝تندخوانی سوره مبارکه حشر 🎤 📌آیات قرآن را به نیت ظهور میخوانیم 🥰 ٠٠"٠٠ 🥰 (عج) ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌اَللّهُمَّ                   کُنْ لِوَلِیِّکَ              الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ         صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ     فی هذِهِ السّاعَه وَفی کُلِّ ساعة   وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً         وَعَیْناً حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ              طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها                     طَویلا.. صفر عاشقی # ساعت ٠٠ : ٠٠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#افرائیل🕸🦇 #قسمت۵۰🎬 -«رضا؟!» لبخند کم‌رنگی روی لب‌های رضا می‌نشیند. -«سلام آقا طاها.» چشم‌های طاه
🕸🦇 🎬 -«فردا صبح یه جلسه کوتاه داشته باشیم؟!» رضا دست سالمش را روی کاسه‌ی زانویش می‌گذارد و با تکان دادن سر، حرف طاها را تایید می‌کند! -«خب پس به خانم صابری و کمیل اطلاع بده! باید نامه تنظیم کنیم!» باد ملایمی از میان شاخه‌های درختان عبور می‌کند. صدای خش‌خش برگ‌ها مثل زمزمه‌ای کم‌رنگ در فضا پخش شده است. چند برگ خشکِ زرد روی زمین سُر خورده و در مسیری نامنظم، تا مقابل کفش‌های جفت شده‌شان جلو می‌آیند! طاها نگاه از رضا و یاسر گرفته و این نمایش را به تماشا می‌نشیند! صبح روز بعد: لیلا مهدیار را در گهواره‌ی دستانش، آرام و یکنواخت تکان‌ می‌دهد تا بعد از خوردن شیر، بدخواب نشود! همینطور که در راهرو قدم‌ می‌زند، برای لحظه‌ای مقابل اتاقشان می‌ایستد! از میان درِ نیمه باز نگاه کوتاهی به همسرش می‌اندازد. طاها پشت میز کوچکش نشسته و به سرعت، کلید‌های لپ‌تاپ‌ را فشار می‌دهد! لیلا نفسش را آهسته بیرون داده و وارد اتاق می‌شود. مستاصل است، باید بماند و همه چیز را بگوید یا اینکه بیرون برود و این توهماتش را همان جا، میان پستوهای ذهنش خاک کند. طاها با دیدن لیلا برای لحظه‌ای دست از کار می‌کشد. انگشتانش، بالای کیبورد معلق می‌مانند. -«جانم؟» میان وسایل روی میز چشم چرخانده و با مکثی کوتاه می‌گوید: -«کارت تموم نشد؟!» -«آخراشه!» لیلا قدمی جلو می‌آید. تا صبح لحظه‌ای نتوانسته‌ چشم روی هم بگذارد! آنقدر با خود بحث و جدل کرده‌ که حالا جای اینکه لیلا باشد، بیشتر شبیه سربازی سر خورده است! مهدیار را کمی در آغوشش جابه‌جا می‌کند؛ انگار دنبال کلمه می‌گردد! -«وقت داری... یکم صحبت کنیم؟» طاها با لبخندی ملایم، لپ‌تاپش را خاموش می‌کند. -«بله که دارم، من برای شما همیشه وقت دارم!» لیلا لب‌هایش را به‌هم می‌فشارد و لبخند کوتاهی می‌زند. -«راسـ... راستش چندروزیه حس می‌کنم وقتی بیرونم یکی تعقیبم می‌کنه!» طاها ابروهایش را کمی در هم می‌کشد! مهدیار در آغوش لیلا تکانی می‌خورد. صدای نفس‌های کوتاهش فضای اتاق را پر کرده‌است. -«تعقیبت می‌کنه؟ مطمئنی؟» صدایش آرام است، اما زیر این موجِ آرام، نگرانی پر و بال می‌گیرد. لیلا درحالی که نگاهش روی نقش و نگارِ فرش است می‌گوید: -«نمی‌دونم! شاید فقط توهمه. ولی هر بار که از خونه میرم بیرون، حس می‌کنم یه نفر پشت سرمه.» مکث می‌کند. طاها آهسته از پشت میز بلند می‌شود. -«چرا زودتر نگفتی؟» لحنش طلبکار نیست! همین باعث می‌شود لیلا بدون ترس حرفش را بزند! -«نمی‌خواستم ذهنتو درگیر کنم! آخه... آخه مطمئن نبودم!» در همین فاصله ذهن طاها بی‌اختیار چندین سناریو می‌سازد؛ یکی از یکی ترسناک‌تر! ضربان قلبش بالا رفته‌است! -«نگران نباش! حواسم هست...» لیلا سر تکان می‌دهد. مهدیار در آغوشش خمیازه‌ای کوتاه می‌کشد. طاها به کارهایش سرعت می‌بخشد! در عرض چند دقیقه آماده‌ شده؛ کیفش را برمی‌دارد و از خانه خارج می‌شود. ✔️ 💭 @ANAR_NEWSS 📻 🗓۱۴۰۵/۳/۲۵ 🖇🪴https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
منتظر نظرات شما در گروه باغ انار و همچنین لینک ناشناس داستان هستیم👇🌹🍃 🆔https://harfenashenas.ir/message.php?name=Efrail